تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و چهارم :
چند روزی از دور تماشایش میکردم. از پشت در کلاس. از چند پله بالاتر در راهرو. از کنار درخت توت دانشگاه. یک بار که تماشایش میکردم، ناگهان غیب شد. نمیتوانستم تصویرش را پیدا کنم. نفسم در سینه حبس شد. انگار ده هزار تومانی که مادر بدن داده بود تا برای مهمانها شکلات بخرم را گم کرده بودم. کوچه را سانتیمتر به سانتیمتر گشتم. جلو میرفتم، برمیگشتم. به خدا التماس میکردم و هنگامی که پاسخی
لطفا صبر کنید...
