خلاصه رمان :
رمان سیاه زخم اثر آزاده دریکوندی، یک رمان عاشقانه، مافیایی، دارک رومنس و بزرگسال است که داستان درسا را روایت میکند. زندگی درسا بعد از یک خیانت به مسیر تازهای میافتد و او ناخواسته از نامزدش جدا شده و وارد دنیای سازمانی مافیایی به نام شبدر میشود. درسا در این دنیای ناشناخته با هامون روبهرو میشود؛ مردی قدرتمند و خطرناک که از مهرههای مهم سازمان شبدر است و باید در کنار هامون زندگی تازهای را شروع کند؛ زندگیای که با اجبار، کلکل، قدرت و رازهای دنیای مافیا گره خورده است.
زندگی درسا با یک خیانت دستخوش تغییرات میشود و زندگی او گره میخورد به سازمانی مافیایی و ناشناخته به نام شبدر! سازمانی که مثل تار عنکبوت، در چندین نقطه از جهان گسترده شده؛ شبکهای پنهان که برای انجام هر کاری که دیگران از انجامش عاجزند، دست به کار میشود. از معامله و قاچاق گرفته تا قتلهایی که نه نامی از سفارشدهنده وجود دارد و نه انگیزهای از او. در میان مهرههای کلیدی این سازمان مردی وجود دارد به نام هامون که نامش برای کسانی که او را میشناسند، با قدرت و خطر گره خورده است. در این میان درسا به اجبار از نامزدش جدا میشود و در کنار هامون قدم در یک زندگی جدید میگذارد و وارد سازمانی میشود که مرزهایش مشخص نیست.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سیاه زخم - پارت 11
حریر پرده را رها کرد و از پنجره فاصله گرفت. از اتاق کارش بیرون زد. پلهها را پایین رفت تا یک سر به آشپزخانه بزند. صدای واق واق تئو تمام خانه را گرفته بود و دایی اردشیر خیلی کلافه میگفت: - ساکت باش پدر سگ! تو خواب نداری؟ هامون آخرین پله را هم پایین رفت. تئو لجوجانه به دور دایی اردشیر میچرخید که ...
بروزرسانی در : ۲۵ دقیقه پیش
-
رمان سیاه زخم - پارت 10
افسانه سنگ تمام گذاشته بود! میز شام را با همان سلیقهی خاص و شلوغ پلوغش چیده بود. همه چیز آماده و گرم... خوش آب و رنگ و وسوسه کننده! مثل تمام مهمانیهای قبلی! هر زمان خانه اینطور شلوغ میشد، چارهای جز سلف سرویس و فینگر فود نبود. نور لوستر بزرگ حتی نوک کفشها را هم برق انداخته بود. صدای خندهها ...
بروزرسانی در : ۴۳ دقیقه پیش
-
رمان سیاه زخم - پارت 9
نفسی گرفتم تا افکارم را پس بزنم. وسایلی که استفاده کرده بودم را مرتب کردم و کیفم را برداشتم. نگاهم را توی سالن به دنبال هومن چرخاندم. پشت همان میز نشسته بود و از توی یک تبلت یک سری عکس را به عمویش نشان میداد. چشمش که به نگاه منتظر من افتاد، عجولانه گفت: - الان میام عزیزم! و از نو مشغول یک سری تو...
بروزرسانی در : ۴۳ دقیقه پیش
-
رمان سیاه زخم - پارت 8
چند دقیقهی بعد ماشین را مقابل ساختمان یک طبقهی کافه پارک کردم. آفتاب آنچنان روی شیشهی ورودیاش میتابید که من را نگران گرمای شدید تابستانی کرد. فضای کافه هنوز هم شلوغ بود؛ اما نسبت به دیروز خیلی مرتب تر شده بود. آشپزخانه را کامل چیده بودند و فقط سالن در حال تکمیل بود. هومن پشت به ورودی دستانش ...
بروزرسانی در : ۴۳ دقیقه پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان پنجشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

Leila
در پارت 10وای وای هامون از همین اول خشن بودنش شروع شد 🤣