دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان سیاه زخم اصر آزاده دریکوندی، رمان عاشقانه و مافیایی، جلد اصلی

رمان سیاه زخم

  • زبان فارسی
  • 60 👁
  • 1 ❤️
  • 3 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان سیاه زخم اثر آزاده دریکوندی، یک رمان عاشقانه، مافیایی، دارک رومنس و بزرگسال است که داستان درسا را روایت می‌کند. زندگی درسا بعد از یک خیانت به مسیر تازه‌ای می‌افتد و او ناخواسته از نامزدش جدا شده و وارد دنیای سازمانی مافیایی به نام شبدر می‌شود. درسا در این دنیای ناشناخته با هامون روبه‌رو می‌شود؛ مردی قدرتمند و خطرناک که از مهره‌های مهم سازمان شبدر است و باید در کنار هامون زندگی تازه‌ای را شروع کند؛ زندگی‌ای که با اجبار، کل‌کل، قدرت و رازهای دنیای مافیا گره خورده است.

زندگی درسا با یک خیانت دستخوش تغییرات می‌شود و زندگی او گره می‌خورد به سازمانی مافیایی و ناشناخته به نام شبدر! سازمانی که مثل تار عنکبوت، در چندین نقطه از جهان گسترده شده؛ شبکه‌ای پنهان که برای انجام هر کاری که دیگران از انجامش عاجزند، دست به کار می‌شود. از معامله و قاچاق گرفته تا قتل‌هایی که نه نامی از سفارش‌دهنده وجود دارد و نه انگیزه‌ای از او. در میان مهره‌های کلیدی این سازمان مردی وجود دارد به نام هامون که نامش برای کسانی که او را می‌شناسند، با قدرت و خطر گره خورده است. در این میان درسا به اجبار از نامزدش جدا می‌شود و در کنار هامون قدم در یک زندگی‌ جدید می‌گذارد و وارد سازمانی می‌شود که مرزهایش مشخص نیست.

پارت اول

از پشت پنجره‌ی نیمه باز صدای باران یکنواختی می‌آمد و همینطور بوی کاج‌های خیس!
شانه‌های لختم از سرما لرزیدند...
آرام و هشدار آمیز گفت:
- تکون نخور!
دندان‌هایم را با نفرت روی هم ساییدم.
- تکون نخوردم!
کف دستش را بالا آورد.
- خوبه... همون‌جوری وایسا!
بعد مُغار دیگری از روی میز بزرگ و کلاسیکش برداشت و از نو به جان آن تکه چوبِ توی دستش افتاد.
نشسته بودم روی یک صندلی چرمی. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود؟
صندلی‌ام راحت بود؛ ولی بدنم دیگر خشک شده بود. خسته بودم... چرت می‌زدم...
- دلم تخت‌خوابمو می‌خواد...
- تو جایی نمیری!
انتظار نداشتم زمزمه‌ی آرام و خواب‌آلودم را شنیده باشد. صدایش هوشیارم کرد.
هنوز هم پاپیون سیاه دامادی‌اش دور گردنش بود. کت و شلوار تیره و پیراهن سفیدش زیر لایه‌ای از خاک‌اره بودند.
اما موهایش همچنان مرتب...
- من از تو متنفرم.
- ذره‌ای برام مهم نیست.
صدای خراشیدن چوب دیگر داشت حالم را بد می‌کرد.
- تا کِی باید همینجوری بشینم؟ من خسته شدم.
جوابی نداد. هر از گاهی با دقت نگاهی به من می‌انداخت و چوب توی دستش را می‌تراشید.
از پشت میز نمی‌توانستم دست‌هایش را ببینم؛ اما هر بار نگاهم می‌کرد، مطمئن‌تر می‌شدم دارد مرا می‌تراشد.
چشم‌هایم را بستم. سعی کردم به صدای باران گوش کنم نه خراشیدن چوب!
سرما روی پوستم نشسته بود؛ اما بوی خاکِ خیس و درختان مانع می‌شد از او بخواهم پنجره را ببندد.
صرفا برای اینکه سکوت را بشکنم، گفتم:
- من واقعا از تو بدم میاد.
- یه بار گفتی شنیدم.
لحنش خونسرد بود. انگار تمسخرم می‌کرد...
- بازم میگم! خیلی میگم! هر روز میگم!
دلم می‌خواست عصبانی‌اش کنم! دوست داشتم حال خشمگینش را ببینم...
فقط برای اینکه قلب او هم مثل من توی تلاطم باشد. نه اینطور آرام...
تمام مراسم را بر خلاف من که انگار توی جهنمی نشسته بودم، او در آرامش به مهمانانش لبخند زده بود.
گفتم:
- حتی اگه بتونم یه روز از دستت فرار می‌کنم.
- هوم... اگه بتونی!
خیلی بی‌اهمیت مجسمه چوبی توی دستش را فوت کرد.
یک فوت قوی و پر قدرت! مقدار زیادی خاک‌اره با فشار زیادی به هوا خاست.
باعث شد سرفه کنم. سرفه‌های پی در پی... صورتم داغ شد...
و او با مغارِ توی دستش، همچنان می‌تراشید.
پلک‌هایم خیلی سنگین شده بودند. بی‌نهایت خسته بودم...
برای یک ذره خواب جان می‌دادم و او بی‌اهمیت به من، مشغول هنرنمایی بود!
لباس عروس توی تنم سنگینی می‌کرد. شانه‌های برهنه‌ام یخ زده بودند...
پلک‌هایم که روی هم افتاد صدای برخورد یک جسم فلزی روی میز من را از جا پراند.
به او چشم دوختم که با چهره‌ای در هم به دستش زل زده بود.
از پشت میز بلند شد و به طرفی رفت. انگشت شستش از خون سرخ شده بود.
چند قطره‌ای روی پارکتِ چوبی و فرش کرم رنگ افتاد.
خودش را با مغار زخم کرده بود. اصلا مهم نبود... به جهنم! کاش توی قلبش می‌رفت!
البته با تمام تندخویی هایی که توی این دو سه روز مقابلش داشتم، این یکی را دیگر جرات نداشتم به زبان بیاورم. فقط سکوت...
نگاهم به حرکاتش بود که با یک دستمال پارچه‌ای سفید، خون را پاک می‌کرد.
- خسته‌ای؟
ساعت چهار صبح تازه از من می‌پرسید که خسته‌ام؟!
- خودت چی فکر می‌کنی؟! مراسم ازدواج اجباریم بوده...
توی حرفم پرید.
- ازدواج اجباریمون!
ایستاد مقابلم. تکیه به میز و دستانش در جیب شلوار اتو خورده‌اش...
با نگاهی خیره در چشم‌هایش گفتم:
- من از تو خوشم نمیاد.
- گفتم که؟ برام مهم نیست. حتی یه ذره! مهم اینه که خودم در مورد خودم چی فکر می‌کنم.
آهسته نزدیک آمد و این بار پشت سرم ایستاد. سر انگشتان داغش روی شانه‌های لختم نشست.
پوست سردم سوخت از حرارت آن‌ها...
اما لرزیدم! شانه‌هایم را از ترس جمع کردم.
- تو می‌دونی چرا اینجایی. مگه نه؟
می‌دانستم! چشم بستم... سعی کردم آرام باشم و زیر دستانش نزنم. از لمسش خوشم نمی‌آمد.
- احتمالا فکر می‌کنی برای من خیلی حیفی! لابد دلت یه مرد جوون‌تر می‌خواست...
هنوز هم پشت سرم ایستاده بود. چانه‌ام را با دو دستانش گرفت و وادارم کرد به طرفی سر بچرخانم.
آینه قدی بزرگی تکیه بر دیوار در سمت راستم تصویری کامل از ما را نشان می‌داد.
با صدایی آرام گفت:
- یادت نره که تو بابت خیانت پدرت و نامزدت به من اینجایی! و اگه تو هم به من خیانت کنی...
لحنش درون مایه‌ای از تهدید داشت که نفسم را مختل می‌کرد.
به تصویر ثابت من توی آینه زل زده بود.
- نمی‌ذارم حتی یه بند انگشت از جنازه‌ات سالم بمونه!
دهانم باز ماند... قفسه‌ی سینه‌ام کمی به تکان خوردن افتاد...
دستانش توی موهایم رفت و اولین گیره را باز کرد.
- فهمیدی؟!
نگاهش توی موهایم بود و انگشتانش توی شنیونم به دنبال گیره‌ها می‌گشت.
ناگهان قطره‌ی گرمی که روی شانه‌ام چکید باعث شد کمی بالا بپرم...
خونی سرخ از انگشت شستش دوباره سر ریز کرده بود!
خیلی بی‌اهمیت به زخمش، آن را میان موهای سیاهم به کار می‌گرفت.
قطره‌ی دوم غلیظ تر بود و روی تنم جاری شد. جریان قطره‌ی بعدی را روی گردن و سپس کمرم احساس کردم.
گیره‌ها را دانه دانه روی زمین می‌انداخت و هر بار دسته‌ای از موهایم باز می‌شد.
تکرار کرد:
- نگفتی فهمیدی یا نه؟
از توی آینه و از این فاصله، سرخی خشم را می‌توانستم توی چشمان خودم ببینم.
دندان‌هایم از خشم غریدند:
- من ازت متنفرم هامون! قسم می‌خورم هر روز هم اینو بهت بگم!
حتی ذره‌ای از کارش دست نکشید. دسته‌گل رزهای سفید کنار دامنم پایین افتاده بودند و دستانم توی هم مشت شده...
- خوبه! اینکه تضمین کردی قراره هر روز باهام حرف بزنی عالیه! آخه من کشته مُرده‌ی حرف زدنتم!
ابرو بالا پراند و زل زد به انعکاس چشم‌هایم.
می‌خواست واکنش من را به طعنه‌اش ببیند.
و من فقط اخم‌هایم را در هم کشیدم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 40 درصد تخفیف

فقط تا 7 روز دیگر ( تا پایان روز پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان سیاه زخم

  • Leila

    در پارت 10

    وای وای هامون از همین اول خشن بودنش شروع شد 🤣

    ۶ دقیقه پیش
  • Leila

    در پارت 10

    تبریک بخاطره رمان جدیدت آزاده جون🌹

    ۷ دقیقه پیش
  • Leila

    در پارت 10

    وای بلاخره انتظارا ب پایان رسید😊😊

    ۷ دقیقه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 40 %
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️