دوست داشتی؟
رمان مهمیزهای سیاه نسخه کامل و رایگان اثر آزاده دریکوندی ، رمانی مافیایی کاور اصلی

رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

  • زبان فارسی
  • 632.6K 👁
  • 4.4K ❤️
  • 14.9K 💬

خلاصه رمان :

رمان مهمیزهای سیاه اثر آزاده دریکوندی، داستان سورن همایونفر، ولیعهد یک خانواده مافیایی بی‌رحم است که با ظهور سازمانی مخفی و قدرتمند، وارد بازی خطرناکی از قدرت، انتقام و راز می‌شود. اما هویت رئیس مرموز این سازمان، بزرگ‌ترین معمایی است که می‌تواند امپراتوری همایونفرها را تهدید کند. --- سورن (سورنا) همایونفر ولیعهد یک خانواده مافیاییه! خانواده‌ای که پدرخوانده خیلی بی رحمی داره و این بی رحمی رو خیلی خوب به ولیعهدش آموزش داده! همایونفرها مردان سیاه‌پوشی هستن که یه شعار خیلی مهم دارن و میگن: تا وقتی که همایونفرها سایه روی شهر دارن، دردسر تو راهه ولی نه واسه ما! اونا می‌خوان امپراتوری سیاهشون رو روز به روز بزرگتر کنن... خیانتکاران رو مجازات می‌کنن و هر مهره به درد بخوری که توی شهر هست رو به اجبار توی باند خودشون میارن! همه چیز خوبه... همه چیز مرتبه... اما چی میشه اگر در مقابل این همه خودخواهی ذاتی همایونفرها؛ سر و کله یک باند قوی تر پیدا بشه؟! یک سازمان مخفی که تو کار قتل‌های سفارشیه و رئیس مرموزی داره... کسی که حتی برای افراد بسیار وفادار خودش هم ناشناخته‌اس!! یعنی رئیسشون کی می‌تونه باشه؟

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

یک دختر عصبانی که دستکش‌های سیاهش را با خشم به میز کوباند...
لبخندی زد و کف دستانش را مقابل تیغه‌ی بینی‌اش نگه داشت.
خیلی آرام و با افتخار گفت:
- خوبه... کارت رو خوب انجام دادی!
صدای مرد پشت سرش را پس از چند لحظه شنید:
- می‌تونم این پرزها رو برای مطابقت بردارم؛ قطعا به درد می‌خوره البته اگه بتونید مظنونی پیدا کنید!
سورن خیلی سریع پاسخ داد:
- آره! آره! همین کار رو کن!
کارشناس مشغول جمع آوری وسایلش شد و سورن با صدای بلندی که بتواند آن را به بیرون اتاقش برساند، فریاد زد:
- جلالی؟
جلالی که مثل همیشه پشت در بود، داخل دوید و دستانش را در هم قفل کرد.
- بله آقا؟
- اون دختری که امروز توی باشگاه وِر وِر می‌کرد که شکایت می‌کنم... همون! برو از زیر سنگ برام گیرش بیار!
مظنون یک دختر بود؟ جلالی کمی تعجب کرده بود.
- البته که هیچی برای شما نشد نداره جناب ولیعهد! در ضمن آقا با فرودگاه هماهنگ شده برای امروز ساعت هفت همه چی آماده‌اس و اینکه منوچهرخان...
سورن اصلا از این وقت تلف کردن او خوشش نمی‌آمد.
فریاد زد:
- جلالی!!
صدای بلندش جلالی را آنقدر ترساند که به سمت در دوید تا آن دختر را هر طور که شده پیدا کند.
در پشت سر جلالی بسته شد و او از پشت درهای فرانسوی، نگاهش را به باغ دوخت...
سیگاری گوشه لبش گذاشت و آتشش زد.
میان ازدحام فرودگاه، هر دو مرد آرام و سنگین به سوی هم قدم برداشتند.
پدرش صمیمانه او را به خود فشرد و چند ضربه‌ی آرام به شانه‌اش نواخت.
- چطوری مَرد؟
- خوبم! خودت چطوری منوچهرخان؟
- آدمی که از کنار سواحل بر می‌گرده، چطوره؟
لبخند موذیانه‌اش به لب‌های سورن نیز سرایت کرد.
- اشکان کجاست؟
- داره چمدون‌ها رو تحویل می‌گیره. این مدت من که نبودم اوضاع چطور بود؟
سورن نگاهی به رفت و آمد آدم‌ها انداخت..
- می‌ریم صحبت می‌کنیم!
به سمت خروجی به راه افتادند و منوچهرخان کش مویش را باز کرد تا موهای سفیدش آزاد شوند.
- من خیالم از تو راحته! بیخودی نگفتم که این پسر برای من حکم یه ولیعهد برای یه شاهو داره.
ذهن سورن به سمت پیامی رفت که همین چند لحظه پیش دریافت کرده بود.
«انجام شد!»
و این یعنی جلالی آن دختر را پیدا کرده و حالا منتظر دستور دیگری هستند.
به جای گزارش این چیزها، فقط گفت:
- آره همه چیز اوکیه!
برای لحظه‌ای ایستادند مقابل یکدیگر و سورن بی‌آنکه پلکی بزند...
- هر زمان اکه کسی هم خامی کنه... اگه به دردمون بخوره می‌پزیمش اگه هم نه که می‌سوزونیمش!
افتخار توی نگاه پدرش آمد و یک صدای خوشحال گفت:
- نکنه می‌خواستید منو جا بذارید؟
صدای اشکان بود...
صمیمی ترین دوست جناب ولیعهد!
سورن به سمتش برگشت اول مشت‌هایشان را بهم کوبیدند و لحظه‌ای یکدیگر را در آغوش کشیدند.
منوچهرخان با خستگی جلوتر از آن‌ها به راه افتاده بود.
اشکان گفت:
- بابات مدام می‌گفت سورن از پس کارها بر میاد و نگران نیست. خیلی بهت اعتماد داره!
- حق داره!
دوستش به اعتماد به نفسش خندید. راننده خصوصی در ماشین را برای منوچهرخان باز کرد و همان لحظه صدای موبایل سورن نشان از یک پیام تازه داد.
«همیشگی!»
حالا اشکان هم داشت سوار می‌شد.
- من باید برم ولی به سوغاتی‌ها می‌رسم!
پدرش به نشانه خداحافظی برایش سری تکان داد و شیشه دودی کناری‌اش را بالا کشید.
چند لحظه‌ای به دور شدنشان نگاه کرد.
بعد خودش هم به سمت ویلا راند.
مردان کت و شلوار پوشیده همایونفر مثل همیشه توی ویلا پرسه می‌زدند.
مثل مور و ملخ همه جا بودند‌.
میان درختان سرو سر به آسمان کشیده‌ی توی حیاط... کنار استخر پشت ویلا... توی ایوان و کنار ستون‌های بلند... توی سالن‌ها و حتی آشپزخانه!


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

آزاده دریکوندی : ۱۱ ساعت پیش

برای رمان واریز انجام ندید چون پارت‌هاش تا آخر بازه و همچنین از بخش آفلاین هم می‌تونید مطالعه‌اش کنید.✨

نظرات رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

  • مارال

    0

    رمان های بسیار عالی هستن ولی برای من در دسترس نیس من نمی توانم سکه بخرم

    ۳ ساعت پیش
  • آتوسا

    1

    چرا نمی توانم از طریق بخش افلاین بخونم??

    ۱۲ ساعت پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چک شده و مشکلی نداره. در بخش آفلاین قابل مطالعه هست

    ۱۲ ساعت پیش
  • آریانا

    در پارت 411

    ازت متنفرم منوچهر

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 401

    منوچهرخان با کاراش سورن رو بدبخت کرد💔🥺

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 391

    اشکان بیچاره😭💔

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 380

    کراوات کلمبیایی😥

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 370

    ترس نیل از سورن🥺

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 340

    خیلی مزخرف میزنی💅🤣

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 340

    جلالی گوگولی🥹

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 320

    عاشق شدن سورن هم خاصه

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 310

    نیلی نیست🥺

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 300

    سورن همیشه به ساز منوچهر خان میرقصه ، بالاخره یک بار هم بخاطر خودش رقصید🥹

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 300

    ای وای ببخشید انگشت کوچیکت زیر پام تا خورده بود عزیزم🤣😔💅

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 290

    فهمیدید اسم سورن گرونه یا بیشتر توضیح بده؟😎😂💅

    ۶ روز پیش
  • آریانا

    در پارت 280

    وایی یه لحظه ترسیدم که نکنه واقعا اشکان بار رو لو داده باشه😢

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!