دوست داشتی؟
رمان مهمیزهای سیاه نسخه کامل و رایگان اثر آزاده دریکوندی ، رمانی مافیایی کاور اصلی

رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

  • زبان فارسی
  • 643.6K 👁
  • 4.5K ❤️
  • 15K 💬

خلاصه رمان :

رمان مهمیزهای سیاه اثر آزاده دریکوندی، داستان سورن همایونفر، ولیعهد یک خانواده مافیایی بی‌رحم است که با ظهور سازمانی مخفی و قدرتمند، وارد بازی خطرناکی از قدرت، انتقام و راز می‌شود. اما هویت رئیس مرموز این سازمان، بزرگ‌ترین معمایی است که می‌تواند امپراتوری همایونفرها را تهدید کند. --- سورن (سورنا) همایونفر ولیعهد یک خانواده مافیاییه! خانواده‌ای که پدرخوانده خیلی بی رحمی داره و این بی رحمی رو خیلی خوب به ولیعهدش آموزش داده! همایونفرها مردان سیاه‌پوشی هستن که یه شعار خیلی مهم دارن و میگن: تا وقتی که همایونفرها سایه روی شهر دارن، دردسر تو راهه ولی نه واسه ما! اونا می‌خوان امپراتوری سیاهشون رو روز به روز بزرگتر کنن... خیانتکاران رو مجازات می‌کنن و هر مهره به درد بخوری که توی شهر هست رو به اجبار توی باند خودشون میارن! همه چیز خوبه... همه چیز مرتبه... اما چی میشه اگر در مقابل این همه خودخواهی ذاتی همایونفرها؛ سر و کله یک باند قوی تر پیدا بشه؟! یک سازمان مخفی که تو کار قتل‌های سفارشیه و رئیس مرموزی داره... کسی که حتی برای افراد بسیار وفادار خودش هم ناشناخته‌اس!! یعنی رئیسشون کی می‌تونه باشه؟

تصویر شخصیت های رمان


قسمتی از متن رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

یک دختر عصبانی که دستکش‌های سیاهش را با خشم به میز کوباند...
لبخندی زد و کف دستانش را مقابل تیغه‌ی بینی‌اش نگه داشت.
خیلی آرام و با افتخار گفت:
- خوبه... کارت رو خوب انجام دادی!
صدای مرد پشت سرش را پس از چند لحظه شنید:
- می‌تونم این پرزها رو برای مطابقت بردارم؛ قطعا به درد می‌خوره البته اگه بتونید مظنونی پیدا کنید!
سورن خیلی سریع پاسخ داد:
- آره! آره! همین کار رو کن!
کارشناس مشغول جمع آوری وسایلش شد و سورن با صدای بلندی که بتواند آن را به بیرون اتاقش برساند، فریاد زد:
- جلالی؟
جلالی که مثل همیشه پشت در بود، داخل دوید و دستانش را در هم قفل کرد.
- بله آقا؟
- اون دختری که امروز توی باشگاه وِر وِر می‌کرد که شکایت می‌کنم... همون! برو از زیر سنگ برام گیرش بیار!
مظنون یک دختر بود؟ جلالی کمی تعجب کرده بود.
- البته که هیچی برای شما نشد نداره جناب ولیعهد! در ضمن آقا با فرودگاه هماهنگ شده برای امروز ساعت هفت همه چی آماده‌اس و اینکه منوچهرخان...
سورن اصلا از این وقت تلف کردن او خوشش نمی‌آمد.
فریاد زد:
- جلالی!!
صدای بلندش جلالی را آنقدر ترساند که به سمت در دوید تا آن دختر را هر طور که شده پیدا کند.
در پشت سر جلالی بسته شد و او از پشت درهای فرانسوی، نگاهش را به باغ دوخت...
سیگاری گوشه لبش گذاشت و آتشش زد.
میان ازدحام فرودگاه، هر دو مرد آرام و سنگین به سوی هم قدم برداشتند.
پدرش صمیمانه او را به خود فشرد و چند ضربه‌ی آرام به شانه‌اش نواخت.
- چطوری مَرد؟
- خوبم! خودت چطوری منوچهرخان؟
- آدمی که از کنار سواحل بر می‌گرده، چطوره؟
لبخند موذیانه‌اش به لب‌های سورن نیز سرایت کرد.
- اشکان کجاست؟
- داره چمدون‌ها رو تحویل می‌گیره. این مدت من که نبودم اوضاع چطور بود؟
سورن نگاهی به رفت و آمد آدم‌ها انداخت..
- می‌ریم صحبت می‌کنیم!
به سمت خروجی به راه افتادند و منوچهرخان کش مویش را باز کرد تا موهای سفیدش آزاد شوند.
- من خیالم از تو راحته! بیخودی نگفتم که این پسر برای من حکم یه ولیعهد برای یه شاهو داره.
ذهن سورن به سمت پیامی رفت که همین چند لحظه پیش دریافت کرده بود.
«انجام شد!»
و این یعنی جلالی آن دختر را پیدا کرده و حالا منتظر دستور دیگری هستند.
به جای گزارش این چیزها، فقط گفت:
- آره همه چیز اوکیه!
برای لحظه‌ای ایستادند مقابل یکدیگر و سورن بی‌آنکه پلکی بزند...
- هر زمان اکه کسی هم خامی کنه... اگه به دردمون بخوره می‌پزیمش اگه هم نه که می‌سوزونیمش!
افتخار توی نگاه پدرش آمد و یک صدای خوشحال گفت:
- نکنه می‌خواستید منو جا بذارید؟
صدای اشکان بود...
صمیمی ترین دوست جناب ولیعهد!
سورن به سمتش برگشت اول مشت‌هایشان را بهم کوبیدند و لحظه‌ای یکدیگر را در آغوش کشیدند.
منوچهرخان با خستگی جلوتر از آن‌ها به راه افتاده بود.
اشکان گفت:
- بابات مدام می‌گفت سورن از پس کارها بر میاد و نگران نیست. خیلی بهت اعتماد داره!
- حق داره!
دوستش به اعتماد به نفسش خندید. راننده خصوصی در ماشین را برای منوچهرخان باز کرد و همان لحظه صدای موبایل سورن نشان از یک پیام تازه داد.
«همیشگی!»
حالا اشکان هم داشت سوار می‌شد.
- من باید برم ولی به سوغاتی‌ها می‌رسم!
پدرش به نشانه خداحافظی برایش سری تکان داد و شیشه دودی کناری‌اش را بالا کشید.
چند لحظه‌ای به دور شدنشان نگاه کرد.
بعد خودش هم به سمت ویلا راند.
مردان کت و شلوار پوشیده همایونفر مثل همیشه توی ویلا پرسه می‌زدند.
مثل مور و ملخ همه جا بودند‌.
میان درختان سرو سر به آسمان کشیده‌ی توی حیاط... کنار استخر پشت ویلا... توی ایوان و کنار ستون‌های بلند... توی سالن‌ها و حتی آشپزخانه!


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4,492 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان

  • mohad

    در پارت 80

    سلام آیا شخصیت های میکائیل و سهند ، در رمان های دیگر شما هم هستن؟ با تشکر

    دیروز
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام. بله هر دو کارکتر توی همین رمان مهمیزهای سیاه حضور دارن؛ اما میکائیل خیلی بیشتر از سهند

    ۲۳ ساعت پیش
  • مروارید سیاه

    در پارت 10

    رمان جالبیه ممنون از نویسنده محترم

    ۶ روز پیش
  • مروارید سیاه

    در پارت 10

    رمان جالبیه ممنون از نویسنده محترم

    ۶ روز پیش
  • آری

    0

    من افلاینش رو داشتم میخوندم فقط اینوه چرا فایل افلاینش توی ب نامه که آپلود شده کامل نیست؟!

    ۱ هفته پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    گلم چک شد و متن رمان هیچ مشکلی نداره. دقیقا کجا ناقص بوده تا بیشتر بررسی کنم؟

    ۱ هفته پیش
  • آری

    0

    توی قسمت ۱۸ که اخرین قسمت هست وسط مکالمه میکاییل و سورنا درباره هامون تمام میشه و خب هنوز خیلی چیز ها مبهم باقی مونده بود

    ۷ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اوه.... نه واقعا برات ناقص دانلود شده! توی بخش آفلاین ۳۴ پارته و بخش آنلاین ۱۷۷ پارت (متنشون ابدا با هم تفاوتی ندارن فقط توی آفلاین فشرده شده) حذفش کن دوباره دانلودش کن ببینم کامل میاد؟ چون من دانلود کردم کامل بود برام

    ۷ روز پیش
  • آری

    0

    الان درست شد خیلی ممنونم ازتون

    ۶ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اگه هم با حذف و دانلود دوباره مشکل حل نشد گه دیگه باید با پشتیبانی صحبت کنی یا اینکه از بخش آنلاین ادامه‌شو بخونی. اگه تا پارت ۱۸ آفلاین خوندی که الان براات چک کردم فکر کنم از پارت ۱۰۱ آنلاین باید ادامه بدی

    ۷ روز پیش
  • منصوره م

    در پارت 1770

    بمونه ب یادگار آخرین تکس م اینجا امر امر خان باشه(همایونفرای تکرار نشدنی)🫰🏼🖤📍

    ۱ هفته پیش
  • منصوره م

    در پارت 1601

    اولین باره ت این ۲۰ سال ، واس ی رمان و این پارت اشک میریزیم،،.. کجایی بابا سپهر (میکائیل) 💔

    ۱ هفته پیش
  • نگین

    0

    عشق سورن به نیلی واقعا قابل ستایشه خیلی زیبا نوشته شده نویسنده ی عزیز شما کاری کردی که خواننده هم همون حس کاراکترو حس میکنه .واقعا رمان فوق العاده ای هست ممنون بابت همچین شاهکاری

    ۱ هفته پیش
  • الهام

    در پارت 121

    بار دوم این رمان میخونم بار اول چون مخصوص اندروید بود الان از سایت با ایفون هم میشه خوند امیدوارم مشکل حل شه این سری رمان شاهکاره قلم شما عالی

    ۳ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم😍 امیدوارم به اندازه بار اولش ازش لذت ببری و به جلدهای مرتبط به این رمان هم سر بزنی🌻

    ۱ هفته پیش
  • Aram

    در پارت 20

    عالیه عاشق سورنم

    ۳ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🌻

    ۱ هفته پیش
  • ترانه

    در پارت 1771

    شخصیت پردازی عالی دارید وزیبا می نویسید خسته نباشید

    ۳ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتی😍امیدوارم جلدهای مرتبط با این رمان رو هم بپسندی

    ۱ هفته پیش
  • ماهرخ

    در پارت 20

    جون جون👌🏻😍

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🌻

    ۱ هفته پیش
  • دریا

    در پارت 10

    رمان بسیار قشنگی هست و از همون پارت اول به دلم تشست واسه کسایی که عاشق ژاتر های مافیایی هستن عالیه حتما بخونین

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🌻

    ۱ هفته پیش
  • ...

    0

    فقط می تونم بگم فوق العاده بود عالی

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتی😍امیدوارم جلدهای مرتبط با این رمان رو هم بپسندی

    ۱ هفته پیش
  • منصوره م

    در پارت 950

    ببین منو،، خیلی خفن. بود ، لامصب خیلی دوست دارم دست و پنجتو ازااده ، دستت خووش☺️🫰🏼🫂

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم گلم😍

    ۱ هفته پیش
  • سوسن

    در پارت 50

    رمان قشنگیه

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم🌻

    ۱ هفته پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️