دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه طعم گس انتقام اثر رویا یزدانپور

رمان طعم گس انتقام

  • زبان فارسی
  • 9.5K 👁
  • 29 ❤️
  • 8 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

زندگی آروشا با خودکشی پدر ش، دستخوش تلخی‌هایی بی‌پایان میشود. اما این خودکشی برای او غیر قابل قبول است و برای باور ان نیاز به دلایل محکمی دارد. پس برای چراهای ذهن خود به دنبال ماجرای خودکشی پدر میر‌ود. چراها و سوال‌هایی که او را به کوچه باغی با دری غول پیکر میرساند. دری غیرقابل نفوذ که در ساعاتی مشخص باز میشود و افرادی خاص از آن خارج و یا وارد میشوند. آروشا مصمم است که به آن خانه وارد شود اما مگر میشود؟ دری که تنها آروشا از آن خبر دارد و نه کس دیگری و به دور از چشم خانواده و عشق‌اش در پی یافتن راهی برای نفوذ به آن میگردد. برنا، دوست پسر آروشا که در همه‌ی سختی‌های او در کنارش بوده است هم از این قضیه اطلاعی ندارد و همین خانه و آدم‌های آن، رابطه‌ی آن دو را به چالشی سخت می‌کشاند. آروشا میداند که راهی سخت در پیش دارد اما نمیداند که با ورودش به آن خانه چه رازهایی در انتظارش هستند. رازهایی که بوی خون و تعفن میدهند. آیا آروشا توان فهمیدن آن رازها را دارد؟ رازهایی که او را به مثلثی عشقی سوق می‌دهد و او را در هر پیچ و خمی به ستوه می‌شکاند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول
در نقطه ای کور، پشت درختان ایستاده و سعی میکردم افراد نشسته در ماشینی که از دیدم کم کم محو میشد را رصد کنم. اما شیشه های دودی مانعی سخت بود در برابر چشمان تنگ شده از استرس و دقت ام. با ورود ماشین و بسته شدن دروازده ی بلند و آهنی، کمرم را صاف کرده و دستی بر کمر گرفته و با دست دیگر، قطرات عرقی که منشأ آن از گرما و استرس بود را پاک کردم. عصبی نفسم را یک ضرب بیرون فرستادم و ریه ی محتاج به اکسیژن ام را خالی و پر کردم.
در این یک ماه کشیک کشیدن هیچ چیزی عایدم نشده بود جز این در بزرگ آهنی و چندین و چند ماشینی که حتی اسامیشان را هم بلد نبودم و تنها میدانستم افرادی در آن هستند که باید درباره شان خیلی چیزها بفهمم. اما چطورش را نمیدانستم. گذشتن از آن در آهنی محال مینمود و هر روز که میگذشت، محال تر میشد. کم کم امیدم را از دست میدادم و نمیدانستم باید چطور از آن در عبور کنم در حالیکه کسی به بودن من در درون آن در شک نکند. البته که اگر میشد از آن در عبور کرد.
مثل همیشه به جان پوست لبم افتاده و با استرس آنها را میکندم که با لرزش گوشی ام به خودم آمدم. با لرزش دوباره ی گوشی در جیب جین ام، همانطور که هنوز چشمانم به در بسته شده بود، جواب دادم.
ـ الو؟ جانم؟
صدای آرتین در گوشم نشست.
ـ سلام آبجی. خوبی؟ کجایی؟ کی میای؟
درجایم عقب گرد کرده و درست مثل یک ماه گذشته و یکسان بودن نتیجه ی هرروزه ام، به سمت پایین کوچه که البته به کوچه باغ شباهت بیشتری داشت، راه افتادم. معذب بودن را در صدایش تشخیص دادم.
ـ چرا عزیزم؟ چیزی شده؟ دیگه دارم برمیگردم. یکم کار داشتم.
کمی من و من کرد.
ـ نه آبجی چیزی نشده، فقط... فقط کی برمیگردی؟
میدانستم در خانه ی هرکسی جز خودمان احساس امنیت ندارد. اما ما که دیگر خانه ای نداشتیم که بخواهد در آن احساس امنیت کند. درد پیچیده در قفسه ی سینه ام را درست مثل این یک سال گذشته مخفی کردم و سعی کردم به گونه ای دلش را آرام کنم.
ـ آبجی دورت بگرده. دیگه راه افتادم، دارم میام. میدونم اونجا بیقراری اما با پوریا و پیام بازی کن تا برسم.
صدای خاله را که رو به آرتین بود و کم کم نزدیک اش میشد را شنیدم.
ـ آرتین جان، عه اینجایی خاله؟ برو تو حیاط از خانوم اجازه گرفتم میتونین با پسرا برین و شنا کنین فقط قسمتی که پویا و پیام میگه شنا کنیا.
سپس صدایش رنگ تعجب گرفت.
ـ عه با گوشی صحبت میکنی؟ کیه خاله جان؟
لبخندی کم رنگ به خاطر حضور خاله بر لبم نشست. کسی که با وجود سختی های زندگی اش، از ما غافل نشده و چندین ماهی بود که علاوه بر بچه های خودش، برای ما هم، هم پدر شده بود و هم مادر. با ملاطفت رو به آرتینی که میدانستم منتظر اجازه ی من است گفتم:
ـ برو عزیزم. شنا توی این هوای گرم خیلی میچسبه. پوریا و پیامم که دیدی چقدر دوستت دارن و از اینکه پیششونی خوشحالن. برو عزیزم. تا منم برسم شماها کلی بازی کردین و بهتون خوش گذشته.
صدایش کمی به خوشحالی نشست و رو به من محض اطمینان پرسید:
ـ ینی واقعاً اشکالی نداره که برم؟
ـ نه عزیزم. وقتی خاله میگه اجازه گرفتم، حتماً گرفته و وقتی من نیستم، میتونی کاملاً به حرفای خاله گوش بدی. و اینکه خودت هم ماشالله مردی شدی برا خودت و خوب و بد رو کامل تشخیص میدی. الان فک میکنی کار درست چیه؟
ـ اینکه برم بازی کنم.
ـ دقیقاً درسته عزیزم پس برو. گوشی رو هم بده خاله.
با صدای شاد و کودکانه اش خداحافظی کرد و گوشی را دست خاله سپرد. صدای شاد خاله در گوشم نشست.
ـ سلام عزیزم خدا قوت.
من هم سعی کردم در جوابش چون خودش باشم.
ـ سلام پرپر من. خوبی شما؟
ـ مگه میشه شماها رو ببینم خوب نباشم؟ از هر زمان دیگه ای بهترم عزیزم.
دلم برای داشتنش قنج رفت و درست مثل همیشه و این چند ماه گفتم:
ـ خدا سایه شمارو روی سرمون نگهداره خاله جانم.
با لحنی توبیخ گونه در گوشی زمزمه کرد.
ـ اینجوری میگیا احساس میکنم قراره زودی بمیرم.
لب گزیده و غرغر کردم.
ـ خاله نگو اینجوری مرگ من.
با غرغری مادرانه توپید.
ـ خدایی خیلی پررویی تو دختر. اصلاً کجایی که این بچه اینجوری چشمش به در خشک شد.
در حالیکه تن خیس از عرقم را روی صندلی ایستگاه اتوبوس رها میکردم و صورت گر گرفته ام را در سایه ی ایجاد شده از سایه بان ایستگاه، قرار میدادم، با لحنی شوخ جواب دادم.
ـ دنبال یه تیکه نون حلال برای اون دو تا شکم دریده.
خنده ی سرخوش خاله در حلزونی گوشم پیچید.
ـ اوه اوه شکم دریده رو خوب اومدی. مخصوصاً آرنوش هرچی میخوره انگار مرغ میناس.
صدای داد و خنده ی درهم آرنوش و خاله، قهقه ای خفه به من هدیه داد. صدای خنده ی خاله قاطی در کلماتی که میدانستم به خاطر قلقلک زدن توسط آرنوش است در گوشی پیچید.
ـ خدارو شکر که پسر همسن آرنوش ندارم وگرنه اگه از این چشم سفید شکم دریده خوشش میومد چه خاکی بر سرم میکردم.
صدای بلند آرنوش که میدانستم همزمان با بالا بردن دستانش است به گوشم رسید.
ـ الهی شکرت که پسر همسن من ندارین وگرنه اون چپر چلاغ رو هم باید تحمل میکردم. نه خاله جان دستت درد نکنه همین پوریا و پیام کافین. دیگه لازم به بدبخت کردن کسی نیست. همین دو تا، دو نفر از هم جنسای منو قراره به صلابه بکشن کافیه.
صدای خنده ی خاله و پشت بندش صدای خنده ی ریز آرنوش، آرامشی در دلم انداخت که خستگی این دوازده ساعت کشیک سخت را از تنم بیرون کشید. خاله صدایی صاف کرد.
ـ خب کجایی الان؟ کی میای؟
با همان لبخند بر لب به اتوبوس مورد نظر که نزدیکم میشد نگاه کرده و از جایم بلند شدم.
ـ همین الان اتوبوس اومد.
ـ باشه عزیزم. امروز رفتی کدوم منطقه از تهران بزرگ؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان طعم گس انتقام

رویا یزدانپور : ۲ روز پیش

سلام و روز بخیر خدمت همراهای همیشگی رمان طعم گس انتقام.**دوستای گلم باید به اطلاعتون برسونم بخاطر شرایط بدنیم، و بارداری که دارم ماه اخرش رو میگذرونم، نشستن به شدت برام سخت شده و دکتر هم توصیه کرده تا جایی که میتونم نشستن رو کمتر کنم و از طرفی واقعا پای سیستم نشستن برام دردآور شده و به شدت اذیت میشم.**به همین خاطر تا اواخر آذرماه احتمالا نتونم که پارتی بذارم.**با توجه به مشورتی که با مدیر سایت داشتم، تصمیم گرفتم بخاطر سلامت جنین هم که شده فعلا این دو ماه رو چیزی نذارم تا این شرایط بگذره.**امیدوارم که درکم کنین. این شرایط همیشگی نیست و فقط چند ماهه. بعد از این دوران و نقاهت و بارداری با دست پر برمیگردم که شما هم راضی باشین. حقیقتش اینجوری یک در میان پارت بذارم به دل خودمم نمیشینه.**و اگر کسی از این بابت ناراحت هست واقعا متاسفم نمیدونستم این شرایط پیش میاد. اگر کسی ناراضی هست میتونم مبلغ پرداختی رو با کمال میل برگردونم🌹**با تشکر از شما و درک بسیار زیادتون از شرایط من💛

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 29 رای
5 ★
41%
4 ★
55%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان طعم گس انتقام

  • نگار

    در پارت 20

    روشا چه اسم قشنگی😍 شخصیت شوخی داره انگار، ولی انگاری داره برا خاله ش و اینکه کسی نگران نشه خودش رو شاد نشون میده.

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    درسته اسمش قشنگه آره خب، کسی که داره میره پیگیر مرگ پدرش بشه قطعا داره نشون میده که شاده ولی هنوز با مرگ پدرش کنار نیومده

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    چه قلم خوبی. دوست دارم ببینم اخر سر چطوری وارد این خونه میشه

    ۲ هفته پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم😍 پس همراهم باشین که ببینیم قراره چطوری وارد بشه و‌چیا به دست بیاره🤔

    ۲ هفته پیش
  • مینا

    در پارت 90

    پارت گذاری رایگان رمان چه روزایی هستش؟؟

    ۴ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    عزیزم پارت گذاری رایگان نداره این رمان

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    خیلی قشنگه قلمت🔥♥️

    ۴ ماه پیش
  • رویا یزدانپور | نویسنده رمان

    ممنون از شما مهسا جان. امیدوارم تا انتها همراه همدیگه باشیم😍💛

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️