پارت یازده :

حریر پرده را رها کرد و از پنجره فاصله گرفت.
از اتاق کارش بیرون زد. پله‌ها را پایین رفت تا یک سر به آشپزخانه بزند.
صدای واق واق تئو تمام خانه را گرفته بود و دایی اردشیر خیلی کلافه می‌گفت:
- ساکت باش پدر سگ! تو خواب نداری؟
هامون آخرین پله را هم پایین رفت. تئو لجوجانه به دور دایی اردشیر می‌چرخید که دستانش را پشت کمرِ نسبتا خمیده‌اش، پنهان کرده بود.
تئو پاهای پشمالویش را زمین Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت درسا در رمان سیاه زخم درسا
تصویر شخصیت هامون در رمان سیاه زخم هامون
تصویر شخصیت ساغر در رمان سیاه زخم ساغر
تصویر شخصیت همایون در رمان سیاه زخم همایون
تصویر شخصیت هومن در رمان سیاه زخم هومن
تصویر شخصیت درسا و هامون در رمان سیاه زخم درسا و هامون
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیلین

    1

    انقد به یوبس و سرد بودن سورن عادت کردم با هامون کنار نمیام 😂

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣 متاسفانه هنوز از سورن مووآن نکردید

    ۲ روز پیش
  • غزل

    1

    ولی ویدا تقصیر خودتم هست، خودتم مقصری ، البته اینم کار زشت هامون توجیح نمیکنه

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    هعیی، کاش اینجوری نمیشد🫠

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    کاش اینجوری باهاش حرف نمیزدی هامون گناه داشت واقعاا🫠

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    هعیی، هامون جان همون تئو رو بغلت بگیر اصلا ایشش

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    ولی جدی گناه داشت ویدا، هفت ماه از عمرشو گداشت پای کسی که در نهایت براش هیچ فرقی با بقیه نداشته🫠

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    وایی با اینکه از ویدا خوشم نمیاد ولی دلمم براش سوخت جدی🫠

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    اردشیر عاشقتم مرد😂😂

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    وای جدی رفتاری که اردشیر خان با پوری خانم داره رو هیچکووم از مردای همایونفر ندارن

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    اینقدری که اردشیر خوبه هیچ کدوم از مردای دیگه خوب نیستن جدیی😂😂

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • غزل

    0

    اردشیر خیلیی خوبهه😂😂

    ۴ روز پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ روز پیش
  • Sogi

    0

    اردشیرخان هلاکتم مردد😂💔همچنان از ویدا خوشم نمیاد بریم پارت بعدی

    ۱ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۶ روز پیش
  • sasha

    0

    یه زن چرا باید همچین حقارتی رو بپذیرهه خاک توسرت ویداا

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۶ روز پیش
  • پرنیا

    1

    فقط تئو 😂😂جوری منتظر رفتن ویدا بود نذاشت در بسته شه

    ۲ هفته پیش
  • نازی

    0

    چرا من نمیفهمم چرا فامیلیش توفیقی هست مگه همایونفر نباید باشهه

    ۲ هفته پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    هامون فامیلی مامانش رو داره

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️