سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت نهم :
نفسی گرفتم تا افکارم را پس بزنم.
وسایلی که استفاده کرده بودم را مرتب کردم و کیفم را برداشتم.
نگاهم را توی سالن به دنبال هومن چرخاندم. پشت همان میز نشسته بود و از توی یک تبلت یک سری عکس را به عمویش نشان میداد.
چشمش که به نگاه منتظر من افتاد، عجولانه گفت:
- الان میام عزیزم!
و از نو مشغول یک سری توضیحات شد.
به جای اینکه توی آشپزخانه منتظرش بمانم، جلو رفتم و گفتم:
- خواستم
لطفا صبر کنید...
