لیست کلیه پارتهای رمان سیاه زخم : پارت های 1 تا 12
تعداد کل پارت های منتشر شده : 12
-
رمان سیاه زخم - پارت 1
از پشت پنجرهی نیمه باز صدای باران یکنواختی میآمد و همینطور بوی کاجهای خیس! شانههای لختم از سرما لرزیدند... آرام و هشدار آمیز گفت: - تکون نخور! دندانهایم را با نفرت روی هم ساییدم. - تکون نخوردم! کف دستش را بالا آورد. - خوبه... همونجوری وایسا! بعد مُغار دیگری از روی میز بزرگ و کلاسیکش برداشت ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 2
سکوت کردم و انگشتان او تمام سنجاقهای توی موهایم را بیرون میکشید. اخمی بیاختیار روی چهرهام بود و با نفرت به تصویرش توی آینه نگاه میکردم. حالا دیگر ذرهای به من نگاه نمیکرد. دوست داشتم نگاه کند و باز هم نفرت توی چشمانم را ببیند؛ ولی... ندید! موهایم که اطراف گردنم پخش شدند، قدمی به عقب برداشت ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 3
چشمهای سنگینم را به هر زحمتی که بود باز کردم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم..؟! پارکت چوبی... بوی توتون... و بارانی که هنوز هم آرام به شیشهها میخورد! پلکی زدم و نگاهم به روی کاناپهی وسط اتاق نشست. خالی بود و یک پتوی نامرتب نشان از نبود هامون میداد. کمی روی تخت جابهجا شدم و از درد گرد...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 4
دیگر میلی به خوردن صبحانه نداشتم. با هر لقمه تصویری از هومن مقابل چشمهایم جان میگرفت و به من عذاب وجدان میداد. احساس میکردم با نفرت به من نگاه میدوزد که چطور بدون اطلاع از او سرگرم زندگیام! روی یکی از صندلیهای سالن نشستم و به شر شر باران زل زدم. یعنی واقعا ممکن بود هامون...؟ پلکهایم را رو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 5
«سه ماه قبل» خانه، همیشه خانه بود! صبحها بوی چای دارچینی میداد و گاهی هم شیرینی زنجبیلی که مامان پوری برای بابا درست میکرد. و بابا برای من و ساغر اوریگامی.... و من و ساغر برای مامان یک نوع کیک خیس میپختیم. مامان پوری همیشه کنار شومینه مینشست. حتی تابستانها وقتی خاموش بود هم همانجا مینشست....
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 6
لب برچیدم. کمی از قهوهاش را نوشید و گفت: - نه بابا... پس بیخودی پارتی بازی نکردم! چشمکی زد و گفت: - وا کن اون اخماتو دیگه درسا! بخدا حلش میکنم. - جون من؟ با اطمینان سری جنباند. - به جون تو حلش میکنم! تو فعلا رضایت بده بعدِ ازدواج با من بیای کیش... میای دیگه؟ منتظر نگاهم میکرد. انگار به جوابم ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 7
موبایلم را به دستم سپرد و شانههای من به یاد موضوع کیش پایین افتاد. - هومن گفت بعد ازدواجمون میریم کیش! روی تاب کنارش نشسته بودم و حالا دیگر آسمان به کلی تاریک شده بود. - کیش؟ - آره. قراره مسئولیت اونجا با هومن باشه. ابرو بالا انداخت. - آها... اتفاقا موقع ناهار داشتیم در موردش حرف میزدیم. خیلی ک...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 8
چند دقیقهی بعد ماشین را مقابل ساختمان یک طبقهی کافه پارک کردم. آفتاب آنچنان روی شیشهی ورودیاش میتابید که من را نگران گرمای شدید تابستانی کرد. فضای کافه هنوز هم شلوغ بود؛ اما نسبت به دیروز خیلی مرتب تر شده بود. آشپزخانه را کامل چیده بودند و فقط سالن در حال تکمیل بود. هومن پشت به ورودی دستانش ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 9
نفسی گرفتم تا افکارم را پس بزنم. وسایلی که استفاده کرده بودم را مرتب کردم و کیفم را برداشتم. نگاهم را توی سالن به دنبال هومن چرخاندم. پشت همان میز نشسته بود و از توی یک تبلت یک سری عکس را به عمویش نشان میداد. چشمش که به نگاه منتظر من افتاد، عجولانه گفت: - الان میام عزیزم! و از نو مشغول یک سری تو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 10
افسانه سنگ تمام گذاشته بود! میز شام را با همان سلیقهی خاص و شلوغ پلوغش چیده بود. همه چیز آماده و گرم... خوش آب و رنگ و وسوسه کننده! مثل تمام مهمانیهای قبلی! هر زمان خانه اینطور شلوغ میشد، چارهای جز سلف سرویس و فینگر فود نبود. نور لوستر بزرگ حتی نوک کفشها را هم برق انداخته بود. صدای خندهها ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 11
حریر پرده را رها کرد و از پنجره فاصله گرفت. از اتاق کارش بیرون زد. پلهها را پایین رفت تا یک سر به آشپزخانه بزند. صدای واق واق تئو تمام خانه را گرفته بود و دایی اردشیر خیلی کلافه میگفت: - ساکت باش پدر سگ! تو خواب نداری؟ هامون آخرین پله را هم پایین رفت. تئو لجوجانه به دور دایی اردشیر میچرخید که ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سیاه زخم - پارت 12
اتاق آرام شده بود. انگار که تمام ساختمان هم توی خواب بود. فقط صدای نفسهای آرام تئو را میشنید و برخورد برگهای سوزنی کاج که به پنجره ساییده میشدند. پلکهای داغ و خستهاش را بست. یک لحظه میان خواب و بیداری یادش افتاد؛ یک زمانی هم بود که یک موجود کوچک همینطور خودش را توی آغوشش جمع میکرد. * یک تو...
بروزرسانی در : ۴۸ دقیقه پیش
- 1
