دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان مونالیزا, نویسنده آزاده دریکوندی, دنیای رمان

رمان مونالیزا (نسخه آفلاین)

  • زبان فارسی
  • 25.7K 👁
  • 286 ❤️
  • 173 💬

خلاصه رمان مونالیزا (نسخه آفلاین)

عشق هرگز با حساب و کتاب وارد زندگی آد‌م‌ها نمی‌شود. گاهی سروکله‌اش زود پیدا می‌شود و گاهی هم دیر... گاهی هم که میان اختلافات بسیار! فریال مظفری دل به مردی داده که اختلافات فرهنگی بسیاری میان خانواده‌هایشان است؛ اما با این حال این دو عاشقانه یک‌دیگر را دوست دارند و به هیچ‌کدامِ این تفاوت‌ها اهمیتی نمی‌دهند. حالا فریال هرچند که از واکنش خانواده‌اش می‌ترسد؛ اما زمانش رسیده که با آن‌ها در این مورد صحبت کند. توجه: «مونالیزا» با اینکه قصه‌ی جدیدی نسبت به رمان «در رویای دژاوو» داره، اما می‌تونه جلد دومی برای این رمان به حساب بیاد چون تعدادی شخصیت‌های مشترک داره و قصه تقریبا بعد از دژاوو اتفاق می‌افته! بنابراین خوندن رمان دژاوو پیش از مونالیزا الزامی نیست ولی خوندنش قطعا جذابیت مونالیزا رو برای شما دو چندان می‌کنه! این رمان مرتبط با رمان در رویای دژاوو است که میتوانید در همین پلتفرم مطالعه کنید.

قسمتی از متن رمان مونالیزا (نسخه آفلاین)

- چیز دیگه‌ای میل دارید؟
پریناز پیش از آنکه فریال بخواهد پاسخی بدهد خیلی جدی رو به پسر جوان گفت:
- از من خجالت می‌کشه وگرنه سومی رو هم می‌گه آماده کنید!
پسر جوان خیلی مودبانه لبخندی زد. فریال اول رو به دوستش نچی کرد و از پیشخدمت تشکر کرد...
- ببین عزیزم! تو خیلی جوونی... حتی برای بیست و هفت ساله بودن هم ظریف تری فدات! آقاهه کلاهشو انداخته هوا که یه دختر ترگل ورگل تور کرده!
فریال بی توجه به او نی زرد رنگ را به دهان برد و مقداری از سفارش خوشمزه‌اش را مزه کرد.
- تازه پَری گفتم که! اختلافات ما فقط به سن و سال ختم نمی‌شن که! خانواده‌اش هم مذهبی و با حجاب‌ان. قطعا منو یه لحظه هم تحمل نمی‌کنن!
- خودش چطور؟
- خودش کاملا میانه‌اس به نظرم! با حجاب من مشکلی نداره... یعنی نه خیلی!
نچی کرد. احساس کرد منظورش را به درستی بیان نمی‌کند. کمی فکر کرد و جملات دیگری را به کار گرفت.
- ببین خانواده‌ی منم لامذهب نیستن که! مادربزرگ منم ماه محرم که می‌شه توی مسجد روضه می‌گیره ولی خب اون چیزی که اون درمورد خانواده‌اش می‌گفت بازم خیلی با ما متفاوته.
- چرا تا حالا ازدواج نکرده؟
فریال شانه بالا انداخت و گفت:
- گفت مورد مناسبش رو پیدا نکرده.
- الان به چه دلیل فکر کرده تو مناسبی؟
فریال این بار با شدت بیشتری شانه بالا انداخت و پاسخ داد:
- چه می‌دونم؟ همون‌طور که من فکر کردم اون واسه من مناسبه!
- خب بهش بگو بیاد با خانواده‌ات صحبت کنه.
- می‌خواد بیاد ولی من یکم بهونه میارم. راستش از واکنش بابام اینا می‌ترسم. خاله‌امم از یه طرف گیر داده مدام من رو واسه پیمان خواستگاری می‌کنه... من و پیمان عین خواهر و برادریم اونم هیچ حسی بیشتر از یه خواهر به من نداره بنده خدا.
پریناز سری تکان داد و چنگالش را توی کیک وانیلی‌اش فرو کرد. مطمئن بود که موضوع همین گونه است.
***
پارت سوم
خانه‌ی برادرش توی طبقه‌ی پنجم یک آپارتمان شش طبقه و ده واحده بود. یک هشتاد متری دو خوابه‌ی کوچک؛ اما مدرن و زیبا. فرهاد برای اینکه رهن کاملش کند از خواهرش کمک گرفته بود و حالا از این بابت خود را مدیون او می‌دانست. ورودی‌اش یک راهروی بلند بود که به سرویس بهداشتی و اتاق‌ها راه می‌یافت و میانه‌ی این راهرو ورودی سالن کوچک پذیرایی‌ای بود که آشپزخانه‌ی نقلی‌اش را در سمت راست خود جای داده بود.
پریناز توی خانه گشتی زد و با اشتیاق گفت:
- بابا ایول! داداشت چقدر مرتبه... فکر می‌کردم از این مردای شلخته‌اس!
فریال سوئیچ ماشینش را روی کانتر آشپزخانه گذاشت که چشمش به چیز عجیبی افتاد! یک بسته قرص ضد بارداری که با دیدنش چشمانش گرد شدند. برادر مجردش همچین چیزی را برای چه می‌خواست؟ نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شود دوستش آن‌جا نیست که نبود! صدایش را از توی اتاق می‌توانست بشنود.
- فری بیا ببین چه تراس کوچولویی داره! اوخی...
- احمقی ها! خودم این‌جا رو قبلا دیدم.
بسته‌ی قرص را فورا توی جیب شلوار جینش پنهان کرد تا یک وقت پریناز با دیدنش کنجکاوی به خرج ندهد. زیرلب مدام برادرش را به فحش کشاند.
- خاک تو سرت حیوون! حالا یه درصد از من سر بزنه و اون بفهمه... سرمو می‌بره می‌ذاره رو سینه‌ام! آشغال عوضی...
خب البته می‌دانست این فقط یک اغراق است؛ اما قطعا خون جلوی چشم برادرش را می‌گرفت... توی این یکی واقعا شکی نداشت.
از روزی که با آن مرد آشنا شده بود هرچند که همه چیز رنگ و بوی تازه گرفته بود؛ اما استرس زیادی را تجربه می‌کرد. می‌دانست خیلی‌ها اختلاف بیشتری هم دارند و مشکلی هم با این موضوع ندارند؛ ولی به هر حال هر خانواده‌ای نظر متفاوتی دارد. پدرش را خیلی دوست داشت؛ اما برادرش آدم امن تری بود... با او احساس صمیمیت و راحتی بیشتری می‌کرد؛ ولی باز هم صحبت درمورد این موضوع برایش سخت بود. فکر کرد قطعا فرهاد او را دست می‌اندازد! همه‌ی روز‌های زندگی‌اش پر از این افکار شده بود. حالا با دیدن این بسته‌ی عجیب توی خانه‌ی برادرش احساس می‌کرد کمی اعتماد به نفس گرفته است ولی باز هم به این معنا نبود که بخواهد این موضوع را با کسی درمیان بگذارد.
از برادرش خواسته بود برایش مقداری خوراکی بخرد و توی خانه بگذارد و حالا با اطمینان به این موضوع دوستش را صدا زد و گفت:
- فیلم ببینیم یا غیبت؟ به فرهاد گفتم یه سری خوراکی بخره برامون... حالا ببینم چی‌ها خریده!
توی آشپزخانه و به سمت کابینتی رفت که می‌دانست فرهاد خوراکی‌ها را همیشه آن‌جا می‌گذارد. کابینت را که باز کرد با دیدن کاغذ بزرگی که بر روی بسته‌ی چیپس‌ها و پفک‌ها بود سعی کرد نخندد. دستخط خود برادرش بود که با خط درشتی نوشته بود
« بفرمایید کوفت و زهرمار»
کاغذ را درون دستش مچاله کرد و توی سطل زباله انداخت تا دوستش این یکی را هم نبیند! از میان آن کوه خوراکی چند بسته پاپ کورن، چیپس و پفک برداشت. پریناز به سالن برگشت و روی مبل دو نفره‌ی سبز یشمی نشست و پرسید:
- همه‌ی واحدهای این آپارتمان همین شکلی‌ان؟ خالی نداره واسه فروش؟ خیلی خیابون و ساختمون آرومی به نظر می‌رسه این‌جا.
- نمی‌دونم داره یا نه. فرهاد هم تازه اومده این‌جا خیلی آشنا نشده هنوز.
- تو این اوضاع گرونی خوب خونه‌ای خریده داداشت... البته خب دست مادربزرگت هم درد نکنه همیشه حامیه براش!
و لبخندی زد. فریال چیزی نگفت چون اصلا دلش نمی‌خواست بگوید واقعیت این است که برادرش صاحب این خانه نیست و در واقع آن را رهن کرده است... نمی‌خواست بگوید که برادرش به تازگی دلباخته‌ی دختری شده است و حالا از طرف خانواده‌ی ناراضی‌اش تحت فشار است تا آن‌جایی که خانه‌ی پیشینی که در آن زندگی می‌کرده را ازش گرفته‌اند و حالا با تمام کم پولی‌اش این‌جا را رهن کرده است. مشکلات برادر عزیزش را هرگز برای بهترین دوستش تعریف نمی‌کرد.
بسته‌ی چیپس نمکی را باز کرد و به دست پریناز داد؛ خودش سرکه‌ای را ترجیح می‌داد.
- بازم گفت میاد خواستگاری؟
فریال یک تکه چیپس شکسته را به دهان گذاشت و گفت:
- راستش یکمی میونه‌مون شکراب شده!
- چرا؟
- می‌گه من اهل ارتباط های پنهونی نیستم و می‌خوام ازدواج کنم.
پریناز ناباورانه هینی کشید و گفت:
- یعنی با یکی دیگه؟؟ کات کردین؟؟
- نه بابا... خودمو می‌گفت!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی‌دونم چی‌کار کنم از واکنش خانواده‌ام خیلی می‌ترسم. خاله ریحانه هم یه چند وقتیه اومده ایران مدام می‌گه اومدم دست تو پیمان رو بذارم تو دست هم! هرچقدر بهش می‌گم نه تو سرش نمی‌ره... برگشته ازم می‌پرسه کسی تو زندگیته؟؟ اصلا هست یا نه... شاید من دلم نخواد به چه زبونی بگم آخه؟ حالا جالب این‌جاست که خود پیمان هم نمی‌خواد.
- از کجا می‌دونی؟ شاید اون بخواد.
فریال با اطمینان سرش را بالا انداخت و نوچی کرد.
- حالا چرا شکراب شدید؟
- همین دیگه... می‌گه نامزد کنیم من می‌گم فعلا زوده. گذشته از نظر خانواده‌ام خودمم گاهی توی تنهایی‌هام که بهش فکر می‌کنم هی به خودم می‌گم نکنه یه روز از انتخابم پشیمون بشم؟ بعد که می‌رم پیشش یه آدم دیگه می‌شم! کاملا مصمم! می‌دونی انقدر پیشش احساس آرامش دارم و حالم خوبه که نگو... یه جور خاصیه؛ یه مرد به تموم معنا!
***
مادرش از او خواسته بود که آخر هفته را به خانه‌ی مادربزرگش بروند تا با خاله ‌ریحانه‌اش وقت بگذرانند تا پیش از آنکه به کانادا برگردد همگی دور هم جمع شوند. خاله ریحانه از ازدواج اولش پیمان را داشت و از ازدواج دومش با عموی مرحومِ فریال، ترمه را داشت. فریال همیشه به مادر و خاله‌اش غبطه می‌خورد اینکه دست سرنوشت آن‌ها را جاری یکدیگر کرده بود، به نظرش اتفاق قشنگی بود که می‌توانست برای دو خواهر بیافتاد که از قضا قل یکدیگر هم بودند... حالا هرچند ناهمسان!
مادربزرگ مادری‌اش که همه او را مامان منیر صدا می‌زدند، خانه‌ی گرم و صمیمانه‌ای داشت. یک خانه‌ی ویلایی کوچک با درختان مو و توت سیاه که دو طرف یک مسیر نسبتا باریک و موزاییک شده بودند.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان مونالیزا (نسخه آفلاین)

  • Samira

    0

    عالی بود دو روز تمام درگیرش بودم هم دژاوو رو خوندم هم مونالیزا، فقط دلم میخواست گلشنم بچه دار بشه و براش ذوق کنم😍

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر

    0

    ممنون میشم بگید آیا رمان مونالیزا جلد اول و دوم داره؟؟ اگه داره اسمشونو بگید لطفا

    ۳ ماه پیش
  • Eli1356

    1

    عزیزم قلمت مانا موفق باشی .خیلی قشنگ نوشتی البته با عطا و مرتضی کلی خندیدم

    ۳ ماه پیش
  • آندیا

    0

    ممنون از قلم زیباتون

    ۳ ماه پیش
  • هلیا

    1

    من جلد یک و دو رو خوندم واقعا عالی بودن الان میخوام اقای اسکوبار رو بخونم

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    سلام میشه بدونم جلد دوم الان در اومده ؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    اینقدر حرف تو سرم زیاده که نمی دونم چی بنویسم ولی بهترینی آزاده ساعت ده دقیقه به پنج صبحه و من تموم کردم رمانو اینقدر بامزه بود و قشنگ بود ک حرفی نمیتونه آدم بزنه اول عاشق خودتم بعد مرتضی مرسی ک داریمت مرتضی ♥️

    ۴ ماه پیش
  • سمیه

    0

    وای عالی بود جلد سوم کی میاد

    ۴ ماه پیش
  • الی

    1

    خوب بود موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • دریا

    1

    واایییییی بی صبرانه منتظر جلد سومم

    ۵ ماه پیش
  • ایدا

    0

    جلد سوم برای چه شخصیتاییه؟

    ۴ ماه پیش
  • eli

    0

    قشنگ بود از در رویای دژاوو بهتر بود ولی بازم جزئیات خیلی طولانی تعریف شده بود و حوصله ادمو سر میبرد در کل خوب بود ممنون

    ۴ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم از زمانی که گذاشتی💚علت این همه جزئیات این بود که یکم سبک کلاسیک داشت. توی سبک کلاسیک نویسنده جزئیات زیادی به کار می‌بره و خیلی توضیح میده. من یه زمانی سبک کلاسیک رو خیلی خیلی مطالعه داشتم واسه همین توی نوشتارم تاثیر زیادی گذاشته بود

    ۴ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    منتها نوشته‌های جدیدم این سبک نوشتاری رو ندارن و توصیفاتشون سبکه

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر

    0

    رمان قشنگی بود البته اگر فصل یک شو خونده باشید 😍

    ۵ ماه پیش
  • Deli

    0

    چجوری عکس شخصیت هارو ببینم؟

    ۵ ماه پیش
  • مهدیس

    0

    برو قسمت آنلاین این رمان یکی از پارتاشو باز کن عکسا رو می بینی

    ۵ ماه پیش
  • دخترِ شب🌱

    0

    واقعا قلم و قدرت تخیل فوق العاده ای داشت،من که تمام این مدت با رمان ها و شخصیت ها زندگی کردم و زمانی که تموم شد واقعا بابتش ناراحت شدم امیدوارم فصل سوم به زودی نوشته بشه،خسته نباشی عزیزم💚

    ۵ ماه پیش
  • A.A

    0

    سلام آزاده جون من خیلی از خوندن رمانتون لذت بردم هر دو را هم خوندم اما ای کاش فرهاد و گلشن هم بچه دار میشدن چون شخصیت اون ها را خیلی دوست داشتم ...امیدوارم به زودی جلد سوم رمان هم نوشته بشه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!