سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت دوم :
سکوت کردم و انگشتان او تمام سنجاقهای توی موهایم را بیرون میکشید.
اخمی بیاختیار روی چهرهام بود و با نفرت به تصویرش توی آینه نگاه میکردم.
حالا دیگر ذرهای به من نگاه نمیکرد.
دوست داشتم نگاه کند و باز هم نفرت توی چشمانم را ببیند؛ ولی... ندید!
موهایم که اطراف گردنم پخش شدند، قدمی به عقب برداشت و گفت:
- بیا بریم اتاق خواب رو نشونت بدم!
لحنش آنقدر معمولی بود که انگار نه انگار همین چند ساعت پیش من را به واسطهی یک عقدنامهی اجباری از آن زندگی و تمام آن آرزوها و برنامههایم برای آیندهام جدا کرده بود!
جلوتر از من به راه افتاد و من با همان لباس سنگین به دنبالش...
این خانه را بارها و بارها دیده بودم!
مهمانیهای مناسبتی...
جلسات کاری پدرم...
و شبهایی که افسانه جون اصرار میکرد برای شام به اینجا بیایم.
اما تا حالا از این راهروی نسبتا باریک رد نشده بودم.
پشت سر او روی یک فرش سرمهای قدم بر میداشتم.
نگاهم توی اطراف میچرخید...
کاغذ دیواری کرم و شمعدانهای طلایی دیوارکوب با نور زرد!
مقابل آخرین در قهوهای رنگ ایستاد و دستگیرهی طلاییاش را پایین کشید.
در را به آرامی عقب هل داد و بیآنکه نگاهم کند منتظر ایستاد.
در آستانهی در، به اتاقش نگاه میکردم. چراغهایش همگی خاموش و نور مهتاب از پنجره به درون میتابید.
آهسته جلو رفتم. این اتاق را برای اولین بار توی زندگیام میدیدم.
فضای سنگینی داشت. سرد بود. بوی توتون میداد و چوب!
انتظار اتاق خیلی بزرگتری داشتم؛ اما فقط یک تخت بود و در کوچکی که به سمت کلوزت میرفت احتمالا!
و به نظرم پنجرههایش رو به کم اهمیتترین منظرهی باغ!
نگاهم روی تخت مرتبش نشست. دوست داشتم تحقیرش کنم! اگر این کار را نمیکردم احتمالا گریهام میگرفت و حس سرخوردگی میکردم.
لبهی تخت نشستم و پرسیدم:
- تا حالا چند تا زن روی این تخت خوابیدن؟
داشت ساعتش را از دور مچش باز میکرد.
- نشمردم!
خیره به نیمرخش پوزخند صداداری زدم.
- درسته! قطعا آمارشون رو نداشتی. آخه میگن خیلی زیاد بودن.
این بار سر چرخاند و از روی شانهاش به من چشم دوخت. روشنایی میان ما هنوز هم نور مهتاب بود.
- مردم در مورد هرچیزی اغراق میکنن.
سعی کردم تیری به سمتش روانه کنم.
- ولی اگه بگن هامون با دختری که شونزده سال از خودش کوچیکتره ازدواج کرده دیگه اغراق نیست!
قدمی به عقب برداشت و در سکوت نگاهش را از من گرفت.
- لازم نیست به جای من توی یه الف بچه نگران این مدل حرفا باشی!
پاپیونی که از دور گردنش باز کرده بود را روی میزِ کوچکِ کنارِ دیوار انداخت و بعد هم دکمههای جلیقهی ماتش را باز کرد.
کتش را توی اتاق کار جا انداخته بود.
حین باز کردن دکمههای پیراهن سفیدش، نگاهم را از او گرفتم.
- من با تو روی یه تخت نمیخوابم!
- خوشحالم که حداقل سر یه موضوع با هم توافق داریم!
جوابش آنقدر سریع بود که اخمی کردم.
- از کجا معلوم که نخوای اذیتم کنی؟!
صدای باز شدن کشوی میز به گوشم رسید و بعد قدمهای او که به سمتم میآمد.
- بگیرش!
یک مغار باریک و تیز را به سمتم گرفته بود.
نگاهم از دستش بالا کشیده شد و توی چشمهایی که برخلاف همیشه حالا تاریک به نظر میرسیدند، زل زدم.
بالاتنهاش لخت بود و اصلا نمیخواستم به ماهیچههایش نگاه کنم.
- بگیرمش که چی؟
- میدونم ازم متنفری! لازمت میشه!
با اخمی غلیظ مغار را از دستش گرفتم که نوک انگشتش روی شاهرگ گردنش نشست.
- ببین... اینجاست! خواستی هم با خودکار برات علامتش میزنم! اگه فکر کردی خلاف میلت بهت نزدیک میشم بزنش!
چشمهایم را باریک کردم.
- تو همین الان داشتی منو تهدیدم میکردی خیانت نکنم حالا وسیلهای واسه کشتنت بهم میدی؟!
خیلی با اعتماد به نفس سرش را بالا گرفت.
- قرار نیست بهت نزدیک بشم که بخوای ازش استفاده کنی!
چند لحظه توی چشمهایم نگاه کرد و توی همان اتاقک رفت و از مقابل چشمهایم ناپدید شد.
نگاهی به مغارِ توی دستم انداختم و به یک حمله پیش دستانه فکر کردم!
بعید میدانستم اینطور با او بجنگم و شانس برنده شدن داشته باشم!
قوی هیکل بود و من زیادی کوچک!
آهی کشیدم و به دامن بزرگم چشم دوختم.
نمیشد که با این لباس بخوابم؟ حتی میکاپم را نشسته بودم...
احساس راحتی نمیکردم و او با یک بالشت و پتو برگشت.
- تخت برای تو!
و روی کاناپه نشست و مشغول باز کردن پتو شد.
دستهی فلزی مغار را میان دستم فشردم و گفتم:
- من روی این تخت نمیخوابم!
خیلی بیاهمیت پاسخ داد:
- به خودت مربوطه.
روی کمر افتاده بود و ساعدش روی پیشانیاش.
من حتی از تختش هم متنفر بودم. سکوت که بین ما طولانی شد، دلیلم را به زبان آوردم:
- آخه میگن با زنهای زیادی بودی!
- بودم!
ذرهای انکار نمیکرد! لبهایم را روی هم فشردم...
حالا که آرامشش به هم نمیخورد باید بیشتر اعصابش را نشانه میگرفتم.
- پس باید ثابت کنی که مریض نیستی!
- تو قرار نیست با من بخوابی که نگران این موضوع باشی! اگه باشمم با « سلام هامون من از تو متنفرم» منتقل نمیشه!
این بار نگاهم کرد.
- البته شایدم بد نباشه؟ منم همین انتظار رو دارم که بهم ثابت کنی!
قلبم محکم کوبید و پلکی زدم.
- چی؟
- تو حق داری بدونی من مریضم یا نه! به همون اندازه هم من حق دارم بدونم نامزدت بهت دست زده یا نه!
چشمانش را ریز کرد و مشکوکانه گفت:
- به خصوص اینکه دوران نوجوونی هم با هم بودید! به هر حال بلوغه و سن کنجکاوی...!
ابرویی برایم بالا پراند و بعد خیلی بیاهمیت به پهلو افتاد...
پشت به من!
خدایا باورم نمیشد...
من میخواستم حرصش بدهم و او... همه را علیه خودم بر میگرداند!
دندانهایم را محکم روی هم فشردم...
لعنت به او!
حالا هم از اینکه میخواست راحت بخوابد عصبانی بودم! زندگی من را به هم ریخته بود که حالا راحت بخوابد...؟
نگاهم دوباره روی مغار توی دستم خشک ماند... جراتش را داشتم همین حالا برای پاره کردن گلویش به او حمله کنم؟
نگاهم را بالا کشیدم و به بدن حجیمش چشم دوختم.
واقعا امکان نداشت توان درگیری را با او داشته باشم. زیادی قوی به نظر میرسید...
و من...
حتی قدم تا شانهاش هم نمیرسید.
بغضم را بلعیدم.
این مرد من را از زندگیام و از آرزوهایم دزدیده بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱۷ ساعت پیشغزل
0وای درسا خوشحال باش حداقل پنهان نمیکنه توی چشمات نگاه میکنه میگه با زن های زیادی بوده🫠😂
۳ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱۷ ساعت پیشغزل
0هنوزم میگم هامون خیلی جنتلمنه جدیی
۳ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱۷ ساعت پیشSogi
0در به بازی گرفتن اعصاب ملت سورن و هامون عین همن جفتشون مغز آدمو رنده میکنن😔
۱ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه هیشکی عین سورن اعصاب خورد کن نیست🤣
۵ روز پیشبهار
0پارت عالیی بود 😍😍
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۵ روز پیشفرگُل
0وای مرتیکه *** میگه با سلام هامون متنفرم ازت نمیگیری .فکر نمی کردم اینقدر بزرگ تر از دختره باشه🧘 ♀️
۲ هفته پیشسارا
0وای خیلی برای خوندن این رمان ذوق داشتمم ولی 16 ساال اختلاف سنی کاراکتر ها زد توی ذوقم 😭 کاش حداکثر 10 سال بود
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سن واسه پولدارا فقط یه عدده😂
۲ هفته پیشنازنین
0از نبود سورن افسرده بودیم بشدت ولی حالا ایشون دقیقا وایب سورن و میده و جذابیتش مثلشه همین آول کاری عاشق رمان شدمم
۲ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای خوشحالم😍
۲ هفته پیشAsal
0از حرکتش خیلی خوشم اومد لعنتی جنتلمن
۳ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍
۳ هفته پیشMalus
0هامون چقدر جنتلمنه:)) اگه بخوام روراست باشم اصلا انتظار نداشتم که بگه تا تو نخوای من کاریت ندارم🥲😂
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
من فقط کیا توی ماه و سایه رو گردن نمیگیرم وگرنه آقایون رمانام خوبن🤌🏻😎
۴ هفته پیشMalus
0نمی دونستم منوچهرخان و هم مرد خوبی می دونین..🥲 (وای الان نیاین بگین منظورم شخصیت های اصلی بود..🥸)
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نگم یعنی؟🫠
۳ هفته پیشAsal
0بینظیره .عاشقتم بخدا آزاده جون😎😂😁
۳ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
فدااات😘
۳ هفته پیشAsal
0احساس میکنم هامون و سورن تو حرص دادن شبیه همدیگه آن. باورم نمیشه قرار تو یه اتاق بمونن . اوفف قرار حسابی تو اون اتاق گرد و خاک بپا کنن و بحث کنن. قرار خیلی بهمون خوشبگذره با این دوتا😂😂 هامون هم پرو ولی با شخصیتم هست احساس میکنم.خوشم اومد ازش.لذت ببر درسا عزیزم از همنشینی باهاش😁😘😂😎
۳ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
گرد و خاک از چه بابت؟🤣
۳ هفته پیشلیلا
0وایی هامون چقد رکی آخه مرد خیلی راحت میگه آره بودم 😂اما از اینجاش خوشم اومد که گفت بهت دست نمیزنم تا خودت نخوای
۳ هفته پیشپرنیا
0من دلم برای درسا میسوزه طفلی قربانی بین ااینا شده از عشقش جداش کردن 😔
۳ هفته پیشسارا
1اها یه چیز دیگه من به شدت عاشق اسم هامونم😊😉👌
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی قشنگه🤩 اسم یه دریاچه ایرانیه✨
۴ هفته پیشسارا
1ساغر چه خوشگله😂😍خیلی از عکسش خوشم اومد
۴ هفته پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤩
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

غزل
0هامون کاش یه ذره از سورن یاد میگرفتی این کارا چیه اخه مرد