دوست داشتی؟
رمان تاریخی, رمان ماجراجویانه, رمان خاطرات دزدان دریایی, نویسنده آزاده دریکوندی

رمان خاطرات دزدان دریایی

  • زبان فارسی
  • 14K 👁
  • 203 ❤️
  • 153 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تاریخی خاطرات دزدان دریایی

این فقط یه قصه نیست... این خاطرات زندگی قبلی یه نفره که یه روزی، یه جایی تو دل دریاهای کارائیب، با اسم دیگه‌ای شناخته می‌شده! کسی که پا به دنیای تاریک و پرهیاهوی دزدان دریایی گذاشت... وسط بوی باروت و نبردهای خونین! خاطرات دزدان دریایی یه مجموعه‌ست که قراره تو هر بخشش، با کاراکترهای واقعی تاریخ مثل بلک بیرد، چارلز وین، جک راکهام و خیلی‌های دیگه روبه‌رو بشی. اما در کنار اون‌ها، شخصیت‌هایی زاده‌ی تخیل نویسنده هم هستن؛ کاراکترهایی که انقدر زنده‌ان، انگار واقعاً بودن! از سواحل ناسائو تا اعماق آب‌های ممنوعه، از نقشه‌های گمشده تا کشتی‌های طلسم‌شده، هر قسمت از این مجموعه قراره تو رو بکشه وسط یه ماجراجویی تازه... فقط کافیه سوار «ابر سیاه» بشی و با کاپیتان شوآن لئوپاردو، همراه بشی! این فقط یه داستان نیست… این شروع یه سفره!

پارت اول

مقدمه:
روزی که برای اولین بار کلمه‌ی تناسخ به گوشم رسید، هیچ ایده‌ای نداشتم که در زندگی قبلی خودم چه کسی بودم؛ اما حتم داشتم در زندگی بعدی‌ام نویسنده‌ای خواهم بود به دور از دریاها که در گوشه‌ای از اتاقش فقط می‌نویسد و کسی هم نوشته‌هایش را احتمالا نمی‌خواند! می‌نویسد و می‌نویسد و کسی هم نمی‌خواند و نمی‌خواند!
این باور هر روزه در ذهن من قوی و قوی تر می‌شد تا جایی که برای من به اعتقادی راسخ مبدل شد که حالا از صمیم قلب دعا می‌کردم ای کاش در زندگی بعدی‌ام حداقل بریتانیایی نباشم و استعدادی هم در یادگیری زبان فرانسوی نداشته باشم!
-------
«هلندی سرگردان»
آغاز ماجرا...
خب وقتی تصمیم گرفتم خاطراتم را شروع کنم دقیقا روزی بود که توی ناسائو¹ به همراه افرادم قدم می‌زدم. به همراه دو نفر از دوستانم در راس همه قدم بر می‌داشتم و دیگر افرادم گاری‌های حاوی غنائم را به دنبالمان می‌کشیدند.
خیابان‌ها و معابر ناسائو پر از کثافت و شرارت بود؛ اما خب کی اهمیت میده؟ اینجا خونه‌ی ماست!
با اینکه سرم را پایین انداخته بودم و کلاهم را تا روی صورتم پایین کشیده بودم تا چهره‌ام را مخفی کنم؛ اما باز هم به خوبی متوجه‌ی عکس العمل آدم‌های اطرافم می‌شدم! از کنار هر کدام که رد می‌شدم دست از کار می‌کشید و بی حرکت به من نگاه می‌کرد! خب راستش را بخواهید من به آن‌ها حق می‌دادم چون در واقع عجیب ترین کسی بودم که در زندگی‌شان دیده بودند! یک کت بلندِ مشکی به تن داشتم که دو طرفش با دکمه‌های برنجی تزئین شده بود؛ با یک پیراهن پوئت از کتان سفید و یقه چین دار، جلیقه، شلوار خاکستری بریچز و چکمه‌های بلند. درست شبیه به دیگر مردان؛ اما مسئله‌ی عجیب که برای همه وجود داشت این بود که من یعنی ناخدای کشتی «ابر سیاه» مرد نبودم!
مقابل تجارتخانه‌ی اندرسون ایستادم و بالاخره سرم را بالا گرفتم... بالاخره نور خورشید به چهره‌ی من تابید. ساختمان رنگ و رو رفته‌ی مقابلم عیان ترین جایی بود که ما توی ناسائو داشتیم و در اصل پایگاه تجارت برای دزدان دریایی کارائیب بود.
باز هم سرم را پایین انداختم و وارد شدم در حالی که این بار گاری‌های ما بیرون منتظر ماندند. با اینکه تقریبا بیشترِ این مردم علی‌الخصوص ناخدایان و خدمه‌هایشان چهره‌ی من را دیده بودند اما شیوه‌ی من در قدم زدن به همین صورت بود. واقعا نیازی نداشتم راهم را ببینم چون مردم با دیدن من به اندازه‌ای متعجب می‌شدند که خودشان از سر راهم کنار می‌رفتند. عکس العمل آن‌ها نشات گرفته از قدرت من نبود؛ بلکه صرفا از حیرتشان بود! یقین دارم که این موضوع هیچ‌وقت برای آن‌ها عادی نخواهد شد!
تجارتخانه مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود. پر از مردان و زنانی که برای من یک زمانی واقعا غیر قابل تحمل بودند. از نظر کثرت جمعیت، بوی نا... عرق.. تنباکوی چپق و الکل رَم! ولی حالا آن‌ها آدم‌های شهر من بودند! هرچند به دلیلی که در بالا اشاره کردم هیچ کدامشان نمی‌توانستند با من خو بگیرند. خب البته که چه بهتر! چون من از نزدیک شدن به آدم‌ها که اتفاقا همه‌شان برای من حوصله سر بَر بودند، بیزار بودم.
از محوطه گذشتم و به پله‌های ساختمان رسیدم. مثل همیشه مرد چاقی در ورودی آنجا ایستاده بود تا از ورود ناخدایان جزیره پولی به جیب بزند! صدای کلفت و گرفته‌ای گفت:
- برای ورود به...
قبل از آنکه جمله‌اش را تمام کند، یک کیسه‌ی کوچک از توی جیبم بیرون کشیدم و مقابلش گرفتم.
- آه خیلی خوش اومدید قربان!
به همراه دو نفر از دوستان و همراهان همیشگی‌ام آقایان «رابین» و «هکتور» از پله‌ها بالا رفتیم و از کثرت شلوغی عبور کردیم؛ در انتهای راهروی ساختمان به اتاق کار آقای اندرسون رسیدیم. به مردی که کنار در ایستاده بود، گفتم:
- اومدم که اندرسون رو ببینم. بهش اطلاع بده!
همچنان سرم را پایین انداخته بودم ولی می‌دانستم همان مرد لاغر و کچلی است که همیشه‌ی خدا همان‌جا مثل یک مجسمه‌ی بد قواره می‌ایستد. مرد بدون اینکه به من پاسخی بدهد وارد اتاق شد و زمانی که خارج شد در را به نشانه‌ی اجازه‌ی ورود برای من باز گذاشت.
ما قدم توی اتاق بزرگ و پر از وسیله‌ی اندرسون گذاشتیم. همه جای اتاق پر از قفسه‌های کتاب، کاغذ و صندوقچه‌های چوبی بود.
سرم را بالا گرفتم و بی هیچ حرفی مقابلش ایستادم. چهره‌ی من دیگر ظرافت اشراف را نداشت. بلکه حتی پوست آفتاب سوخته‌ای داشتم که بر روی گونه‌هایم مقداری لکه‌های کوچک قهوه‌ای به چشم می‌خورد. خب این هدیه‌ی خورشید در طول این هشت ماه دریانوردی مداوم به من بود!
- ببین کی اینجاست! عجیب ترین ناخدای روی زمین.
لبخند سردی زدم و چند قدم به جلو برداشتم. اندرسون موهای طلایی‌اش را یک طرفه شانه زده بود و چشمان سبزش از دیدن من واقعا می‌درخشیدند. خب من به همان دلایلی که گفتم مورد خوبی برای دست انداختن بودم!
کنار میزش که از چوب ماهون بود، ایستادم و انگشت اشاره‌ام را روی کُره‌ی برنزی کشیدم تا بچرخد و کمی تفریح کرده باشم. گفتم:
- برات غنائم اوردم!
ابروهای روشنش را بالا انداخت و گفت:
- واقعا؟ خیلی عالیه کاپیتان شوآن لئوپاردو!
هکتور لیستی که از پیش تهیه کرده بود را مقابل اندرسون گرفت و گفت:
- و البته که برای تأمین اومدیم!
من هنوز هم خودم را با آن کُره‌ی جغرافیایی سرگرم کرده بودم. اندرسون با دقت نگاهی به کاغذ توی دستش انداخت و بعد توی یکی از کتاب‌های چرمی‌اش به دنبال دست نوشته‌ی انبارش گشت.
- خب از این مقدار می‌تونم تقریبا نصفش رو براتون فراهم کنم.
رابین فورا پاسخ داد:
- نصفش به درد ما نمی‌خوره!
اندرسون نگاهی به بی توجهی من انداخت و فکر کنم به خوبی دستگیرش شده بود که افرادم در واقع سکوتم را برای او معنا می‌کردند. سپس رو به رابین پاسخ داد:
- اوضاع جزیره اصلا خوب نیست! امیدوارم حداقل از غارت اخیرتون باروت خوبی رو به جیب زده باشید! متاسفانه مجبورید منتظر مزد غنائم‌تون بمونید و این... یه مقدار طول می‌کشه!
بدون اینکه نگاهش کنم فورا واکنش نشان دادم.
- چقدر؟ تاریخ دقیق بده! چند ساعت یا یک روز؟
اندرسون پوزخندی زد و پاسخ داد:
- شوخی‌تون گرفته؟! امکانش برای ما نیست! فعلا اگه مایل باشید فقط غنائم رو تحویل می‌گیرم!
با اشاره‌ی سر به هکتور فهماندم که برود و برای تحویل بار به گاری‌ها سری بزند.
شبی که برای اولین بار سر از کشتی دزدان دریایی درآوردم، شبی بود که بزرگترین دارایی پدرم را از دست داده بودم! «وایت کینگ» بزرگترین و موفق ترین کشتی‌ای بود که دنیا به خودش دیده بود و من چون تنها وارث پدرم بودم؛ تجارت پدرم در زمان حیاتش به من واگذار شد.
افرادش با این تصمیم به شدت مخالفت می‌کردند و در این بین دوست بسیار صمیمی او یعنی دریاسالار اسمیت از همه بیشتر مخالف بود چون غیر از این یک دلیل عاطفی دیگر هم داشت!
من شک ندارم غرق شدن کشتی پدرم در اولین سفری که من ناخدایش بودم زیر سر آقای اسمیت بود! آن شب من بر تخته چوبی بر روی آب‌های آزاد شناور بودم که رابین به دادم رسید!
ساعت از هشت شب گذشته بود و طبق قانون نانوشته‌ی شبانه‌ی کشتی، بعد از ساعت هشت هیچ‌کس حق نداشت توی عرشه بماند، بنابراین کسی متوجه‌ی نجات من توسط رابین نشد!
من روزها حال روحی و جسمی بدی داشتم و در بد بو ترین و پایین ترین طبقه‌ی کشتی، کنار خوک‌ها زندگی کردم و پیچیده در کاه‌های نفرت انگیز! رابین به من گفت باید وانمود کنم یک مرد هستم تا بتوانم زنده بمانم و من هیچ درکی از حرف‌های او نداشتم و نفهمیدم که در کشتی دزدان دریایی هیچ جایی برای زنانِ بد یُمن وجود ندارد...
وقتی پس از گذشت تقریبا سه روز حالم بهبود پیدا کرد و به توصیه‌ی او با ظاهری مردانه برای اولین بار به عرشه‌ی کشتی رفتم، با دیدن پرچم سیاه می‌خواستم واقعاً خودم را توی دریا بیاندازم!
اما حالا اینجا بودم... پس از چند ماه و در کنار این مردان آن هم نه به عنوان خدمه بلکه به عنوان ناخدای کشتی‌شان!
اجازه بدهید در طول خاطراتم کم کم همه چیز را برایتان روشن کنم...
__________
¹ ناسائو: در جزیره‌ی نیو پروویدنس از مجموعه جزایر باهاما، شرق فلوریدا و شمال کوبا واقع شده؛ موقعیتی مرکزی و راهبردی در مسیرهای دریایی منطقه

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان خاطرات دزدان دریایی

آزاده دریکوندی : ۸ ماه پیش

‼️دوستان توجه بفرمایید‼️
خاطرات دزدان دریایی یک مجموعه داستانه...
یعنی هر داستان، با داستان قبل و بعدش متفاوته.
این مجموعه داستان سرانجام خاصی نداره...
یعنی هر داستان توی بخش خودش به پایان می رسه و داستان بعدی یک ماجرای جدید توسط همون شخصیت اصلی (شوآن لئوپاردو) رو شامل میشه .
در نتیجه این توضیح می خوام بگم که:
این رمان نحوه پارت گذاری مشخصی نمی تونه داشته باشه...
و بنده هر زمان یک ایده برای یک ماجراجویی تازه داشته باشم، می نویسم و داستان رو آپ می کنم.

داستان های این مجموعه به ترتیب:
۱ هلندی سرگردان
۲ الدورادو
۳ اسلیپی هالو (به زودی)
و این مجموعه داستان همچنان ادامه دارد....

نظرات رمان خاطرات دزدان دریایی
  • Nana

    در پارت 40

    عالیه عزیزم قلمت مانا

    ۵ ماه پیش
  • Sky

    در پارت 131

    بسیار جذاب و هیجان انگیز بود 😍 خسته نباشی عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • Sky

    در پارت 10

    بسی لذت بردم 😍

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 132

    چقد دلم واس اون هلهله دزدیشون که نافرجام موند سوخت 😂😂😂

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 120

    شوآن داره لذت میبره ولی نمیدونم چرا من استرس گرفتم

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    در پارت 120

    تصور یه شهر طلایی واقعا هیجان انگیزه 🤩🤩

    ۹ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 132

    جان بیچاره 👀🥺

    ۹ ماه پیش
  • ثریا

    در پارت 120

    داره جالب تر میشه 🙃💖

    ۹ ماه پیش
  • م

    در پارت 122

    فکر کنم قراره قربانی بشن یا می خوان بخورنشون که اینقدر با احترام برخورد می کنن 😁🙏🏼

    ۹ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😅

    ۹ ماه پیش
  • م

    در پارت 133

    اوه جان بخت برگشته گیر افتاد 🙏🏼

    ۹ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره طفلکی🥲

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 121

    آخ جون چقد هیجان انگییییز😍😍😍😍😍

    ۹ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 132

    دمتون گرم عجب پارتی عجب اطلاعاتی👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

    ۹ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم خوشت اومده باشه😍💚

    ۹ ماه پیش
  • ساناز

    در پارت 120

    🩵🩶💚🧡❤️💜💙🤎🤍💛

    ۹ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚

    ۹ ماه پیش
  • ساناز

    در پارت 130

    💛🩶🩵🤍🤎💙💜❤️🧡🧡

    ۹ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    چرا اینو دیگه پارت گذاری نمیکنی آزاده جان ؟؟ من اینو دوست دارم 🥺

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟