سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت ده :
افسانه سنگ تمام گذاشته بود!
میز شام را با همان سلیقهی خاص و شلوغ پلوغش چیده بود.
همه چیز آماده و گرم... خوش آب و رنگ و وسوسه کننده!
مثل تمام مهمانیهای قبلی!
هر زمان خانه اینطور شلوغ میشد، چارهای جز سلف سرویس و فینگر فود نبود.
نور لوستر بزرگ حتی نوک کفشها را هم برق انداخته بود.
صدای خندهها و گپ زدنها از هر گوشه بلند میشد.
آدم ها مدام به هم میرسیدند و خوش و
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
حدیث
0اول رمان گفت ۱۶سال اختلاف
۱۰ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیدونم باید دید چی شده که اینطوری شده...🫠 ۱۶ سال اختلاف😬
۷ ساعت پیشزینب
0شوگر ددی؟ ولی حیف هوومن ای کاش درسا و هومن به هم میرسیدن و این رمان برای اونا بود 🥲
۳ ساعت پیشترنم
0حس میکنم که هامون یه جورایی به زور ویدا رو تحمل میکنه بی حوصله شد وقتی رفت اتاق،شاید بعد چند سال از چشمش افتاده
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بعد چند ماه!😂 هامون خان به زور به ماه میرسه حالا فکر کردی چند ساله؟😂
۶ ساعت پیشترنم
0عه،مثلا فک کردم چهار یا پنج ساله باهمن😅
۵ ساعت پیشترنم
0هامون چه رابطه گرمی با رفقاش داره حتی داره لبخند میزنه وای😭
۷ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ما عادت کردیم به اخم و تخم سورن🤣
۶ ساعت پیشترنم
0واقعا هم،خیلی خیلی کم لبخند میزد اونم کاملا نه ها که نیشش باز شه یه لبخند یه طرفه که شبیه لبخند نبود پوزخند میزد😂😂
۵ ساعت پیشLeila
0آره والا خیلی بد دهنه اردشیرم بد دهن کلا باید نباید ب پرو بالشون پیچید 🤣🤣
۱۲ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وایییی 😂😂 حالا فکر کن هنوز حرفهای اونطوری رو نرسیدیم🤣
۷ ساعت پیشLeila
0اووه قبلش بگو گوشامونو بگیریم🤣🤣 ن چشامونو🤣🤣
۵ ساعت پیشترنم
0نمیتونم به هامون بگم پسر عزیزم مثلا به سورنا میشه گفت ولی این نه چون جای پدرمه🤣به هومنم نمیتونم بگم چون هنوز معذبم باهاشون به سورنا خیلی وابسته بودم✨
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به هامون واقعا نمیشه گفت🤣🤣🤣
۶ ساعت پیشترنم
0چه رابطه هامون با برادرزاده هاش خوبه درحالی که پدرای اونا رفتارای درستی باهاش نداشتن😭
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره🥺💔
۶ ساعت پیشترنم
0وای خیلی خانواده پر ماجرا و با راز های ناگفته ای هستن نسبت بهشون هیجانیم..چقد دوست دارم این رمانو😭✨
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره خیلی ماجرا دارن که به مرور مشخص میشن🥰
۶ ساعت پیشترنم
0هنوز درسا از این خانواده خیلی چیز میز نمیدونه حتی بنظرم نمیدونه همایون هست چون اسمی یا اشاره ای وقتی اول شخص بود ازش نبود نمیدونم
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه میشناسه اونو... کلا هم اقبال رو میدونه هم شبدر رو هم اینکه هامون آدم مهمیه... هم اینکه باباش جز شبدره... همه اینا رو میدونه
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه میشناسه اونو... کلا هم اقبال رو میدونه هم شبدر رو هم اینکه هامون آدم مهمیه... هم اینکه باباش جز شبدره... همه اینا رو میدونه
۶ ساعت پیشترنم
0دلم برا افسانه میسوزه زن خوبیه و البته دل شکسته،همایون که رفته اون ور آب اقبالم بهشون سر نمیزنه الان به هومن دلش خوشه که خراب میکنه اونم💔😭
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره طفلی🫠
۶ ساعت پیشترنم
0واقعا خیلی خوب میشد افسانه میشد مادرشوهر درسا،هرسری یادش میفتم ناراحت میشم💔
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا درسا رو دوست داشت🫠
۶ ساعت پیشترنم
0من حس بدی گرفتم مطمئن باشم اونی که هومن باهاش حرف میزنه واقعا درساست؟
۶ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره آره حساس نشو😂
۶ ساعت پیشترنم
0منم نمیفهمم هامون جان که چرا انکار کردی و یهو واست مهم شد؟😉
۷ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🙈
۶ ساعت پیشترنم
0اردشیر احتمالا از درسا خوشش میاد چرا؟چون مادربزرگش پوری جونه😂😂
۷ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قطعااااا🤣
۶ ساعت پیشترنم
0اردشیر عزیزم چه تفاهمی با هم داریم منم از ویدای لوس متنفرم
۷ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😂
۶ ساعت پیشحدیث
1اردشیر جون منم از پیدا خوشم نمیاد چه تفاهمی 🤣🤣
۱۰ ساعت پیشحدیث
0منظورم ویدا بود🤣🤣
۱۰ ساعت پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
الان چون همه میدونیم ویدا جای درساست خوشمون نمیاد ازش🤣
۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

زینب
0الان که هامون مشکلی با ازدواج هومن و درسا ندارن پس چی میشه که بهم میخوره ازدواجشون ؟ درسا و هامون چند سال اختلاف سنی دارن؟