دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و خانوادگی ماه و سایه اثر آزاده دریکوندی

رمان ماه و سایه

  • زبان فارسی
  • 746.4K 👁
  • 5K ❤️
  • 10.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ماه و سایه

مردی سایه‌به‌سایه دنبالش میاد… دنبال آیدا! آیدایی که همه اون رو به عنوان نامزد پسرعموش یعنی کیارش می‌شناسن. همون عشق خام و شیرین دوران نوجوانی. اما درست وقتی خیال می‌کنه همه‌چیز داره به آرومی به سمت یک زندگی مشترک می‌ره، می‌فهمه که اتفاقا هیچ‌چیز آن‌طور که باید باشه، نیست! عشقی که براش ساده و بی‌دغدغه به نظر می‌رسید، حالا مثل قفسی پر از شک و تحقیر دورش رو گرفته. و درست همون موقع سایه‌ای وارد زندگی‌اش می‌شه… سایه‌ای مرموز... سایه‌ای ناشناس و پررمز و راز... مردی که حضورش هم ترس به دل آیدا می‌اندازه و هم آرامشی عجیب. مردی که انگار خیلی بیشتر از آنچه که باید، از خانواده‌ی آیدا خبر داره…

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول
پنبه را به بتادین آغشته کردم و خیلی با دقت روی زخم پیشانی‌اش کشیدم.
دست خودم نبود که اخم‌هایم را حین انجام این کار در هم کشیده بودم.
- به کسی نگو آیدا!
کمرم را صاف گرفتم و مستقیم توی چشم‌های میشی‌اش نگاه کردم و حق به جانب گفتم:
- تو اگه به من اعتماد نداشتی که بهم زنگ نمی‌زدی! می‌زدی؟
جوابی نداد و من باز هم با دقت پنبه را روی زخمش کشیدم تا تمیز شود.
فکرش را هم نمی‌کردم مهدی تا این اندازه کله شق باشد!
یعنی همه می‌گفتند؛ اما من باور نمی‌کردم.
صدای بحث چند نفری را می‌توانستم بشنوم که هنوز بیخیال موضوع نشده بودند.
سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان دادم... مردم چقدر بیکار بودند که تا این اندازه پیگیر هر ماجرایی می‌شدند!
ربع ساعتی را با پاک کردن زخم او درگیر بودم که بالاخره تمام شد.
پنبه را توی سطل کوچکی که گوشه‌ی مغازه بود انداختم و نگاهم را کف زمین گرداندم.
پُر از شیشه‌های خرد شده و شکسته!
مهدی بلند شد و جاروی دسته بلندی که به همراه یک خاک انداز دسته دار کنج دیوار بود را برداشت تا خرده شیشه‌ها را جمع کند.
سر جایش منتظر نشستم و دستم را زیر چانه‌ام گرفتم.
کارش که تمام شد کرکره‌ی مغازه‌اش را پایین کشید و با قفل کتابی قفلش کرد‌.
جلوتر از او به راه افتادم.
تیبا دو آبی رنگم را توی کوچه‌ی کنار پاساژ پارک کرده بودم.
- مهدی اینا کی بودن شیشه‌ی مغازه‌ات رو شکوندن؟
چیزی نگفت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.
از اینکه جوابی نداد سرم را به نشانه‌ی تاسف تکانی دادم و استارت زدم.
حدود ساعت پنج عصر تا نُه شب، شهر ما به طرز عجیبی شلوغ می‌شد و ترافیک حال آدم را بد می‌کرد.
- بریم فست فود بخوریم؟ عجیب دلم فیله‌ی سوخاری می‌خواد!
- آیدا می‌شه اینقدر حرف نزنی؟
- اوهوم!
دیگر چیزی نگفتم.
مهدی همیشه بعد از هر دعوا و اعصاب خردکنی به تنهایی نیاز داشت.
به این فکر می‌کردم که الان توی خانه با دیدن پیشانی زخمش قیامت می‌شود که ای وای از دست مهدی!
توی دلم خدا خدا می‌کردم که حداقل با کیا رو به رو نشویم.
کاش هنوز هم توی گل فروشی باشد.
ماشین را جلوی در آبی رنگ خانه که اتفاقا کمی هم رنگ و رو رفته بود، پارک کردم.
بوی پخت رب گوجه توی خیابانِ پهن و خلوتمان پیچیده بود.
حدس اینکه از خانه‌ی ما می‌آمد ابدا سخت نبود!
از بیکاری و علاقه‌ی مامان و عمه سیمین بود و البته زن عمو پریچهر.
قفل ماشین را زدم و پشت سر مهدی توی حیاط بزرگ خانه رفتم.
دیگ بزرگ رب گوجه روی گاز پایه دار گوشه‌ی حیاط بود و همه دورش را گرفته بودند.
مامان هم می‌زد و عمه سیمین برای او و زن عمو چیزی تعریف می‌کرد که با دیدن مهدی توی صورت خودش زد و گفت:
- خاک بر سرم این دیگه چه حال و روزیه؟؟
مهدی هیچ اهمیتی نداد و پله‌های فلزی گوشه‌ی حیاط را بالا رفت.
عمه سیمین که بی توجهی‌اش را دید رو به سمت من کرد.
- چی شده آیدا جان؟
سرم را با اطمینانی که خودم هم نمی‌دانستم از کجا می‌آمد بالا انداختم.
- چیزی نیست عمه جون! راستش منم خبر ندارم به منم چیزی نگفته.
- تو ندونی کی بدونه؟
صدای کیا بود...
با شنیدنش سرم را بالا گرفتم و با او چشم تو چشم شدم.
توی بالکن طبقه‌ی بالا ایستاده و دستانش را به دور نرده‌ی آهنی قفل کرده بود.
نگاهم را ازش گرفتم...
نگاه کردن به کیا توی چنین شرایطی سخت ترین کاری بود که می‌توانستم انجام بدهم...
یک جور عجیبی بود با چشم‌هایش انگار که می‌خواست من را درسته قورت بدهد!
از نگاه خیره‌اش وقتی کنار مهدی بودم به شدت می‌ترسیدم.
نه به سوالی که پرسیده بود جواب دادم و نه حتی نگاهم را طولانی مدت روی او قرار دادم.
سوالات عمه سیمین را از سرم باز کردم و پله‌ها را بالا رفتم.
نگاه کیا با هر قدم من حرکت می‌کرد و ذره‌ای اهمیت ندادم.
خانه‌ی ما درست وسط خانه‌ی عمو جابر و عمه سیمین بود.
سه خانه‌ی مجزا با نمای آجری که حیاط مشترکی با هم داشتیم.
موزاییک‌های کف حیاط هم که آن‌قدر قدیمی بودند که بعضی‌هایشان تلق تلوق صدا می‌دادند.
آیه توی تخت‌خوابش خوابیده بود.
واقعا نمی‌فهمیدم ساعت هفت عصر چطور می‌توانست بخوابد؛ آن هم با سر و صدایی که دیگران به بهانه‌ی پخت رب گوجه به راه انداخته بودند.
شال کرمی‌ام را با دقت تا زدم و توی کشوی دراورم گذاشتم.
دلم می‌خواست به خانه‌ی عمه بروم و سر از کار مهدی دربیاورم.
امکان نداشت به من نگوید.
از وقتی بچه بودیم همین خصلت را داشتیم...
همه‌ی موضوعات را به یکدیگر می‌گفتیم الا اینکه من خیلی اسم کیا را پیش مهدی نمی‌آوردم!
اینکه چقدر دوستش دارم و رابطه‌ی میان‌مان چقدر عمیق است.
مهدی و کیا هیچوقت از همدیگر خوششان نیامد.
نمی‌دانم اول کدام یکی‌شان سر ناسازگاری گذاشت؛ اما دلیلش کمی به خان عمو مربوط می‌شد!
سماور برقی مامان توی آشپزخانه مثل همیشه می‌جوشید.
لیوانی دسته دار برای خودم از چای پر کردم و به فکرم رسید آن را برای مهدی ببرم.
کیا هنوز هم توی بالکن بود؛ اما این بار روی یکی از صندلی‌های حصیری نشسته بود و با موبایلش سرگرم بود
نمی‌دانستم چرا توی این ساعت خانه است و گل فروشی نیست!
وقتی صدای باز شدن در خانه‌ی ما را شنید سر بلند کرد و با هم چشم تو چشم شدیم.
سرم را پایین انداختم و دمپایی‌هایم را با پنجه‌هایم جفت کردم و پوشیدم.
چای توی لیوان کمی بیرون ریخته شد و من فورا کنترلش کردم.
پشت به کیا به سمت خانه‌ی عمه سیمین به راه افتادم و لحظه‌ای که می‌خواستم وارد شوم باز هم چشمم به نگاه خیره‌ی کیا افتاد که حالا ابروهایش را کمی در هم گره زده بود.
دختر بزرگ این خانه بودم که هرگز برادری نداشتم و حس می‌کردم مهدی و کیا هر کدام جداگانه روی من تعصب دارند.
کیا من را نامزد خودش می‌دانست و برای مهدی یک خواهر هم سن و سال بودم‌.
مهدی توی قدیمی ترین خاطرات من بود چون با هم بزرگ شده بودیم و حالا به خاطر همین، پیچ و خم یکدیگر را خیلی خوب می‌شناختیم
تنها لامپ روشن خانه برای آشپزخانه بود و من دو تای دیگر را توی سالن روشن کردم. به طرف اتاق مهدی رفتم که درش بسته بود.
اتاق تاریکش را با زدن کلید برق روشن کردم.
توی تخت‌خوابش بود و از تنش که کاملا زیر پتو بود می‌توانستم به راحتی حدس بزنم رو به سمت دیوار کنارش خوابیده است.
- برات چایی اوردم!
اهمیتی نداد و من لیوان را روی پاتختی او گذاشتم.
کنار تخت کوتاهش روی زمین نشستم و دستانم را روی آن گذاشتم.
چهره‌ی عصبی چند لحظه پیش کیا جلوی چشم‌هایم آمد.
من و مهدی با هم بزرگ شده بودیم از کودکی و حتی شاید از نوزادی...
اصلا یادم نمی‌آید!
به هیچکس اجازه نمی‌دادم روی رابطه‌ی من با مهدی اسمی بگذارد یا خیال پردازی کند. ما فقط خواهر و برادر بودیم.
پتوی نرمش را کنار زدم.
با یک رکابی و شلوارک پشت به من خودش را به خواب زده بود.
- اینا کی بودن تو رو زدن و شیشه‌ی مغازه‌ات رو اوردن پایین؟ واسه چی شکایت نکردی؟
- داداش و پسرعموی یه دختره!
تای ابرویم را بالا انداختم...
پس اوضاع از این قرار بود!
آخ اگر خان عمو یا کسی دیگر می‌فهمید...
بلند شدم و بدون آنکه لیوان را بردارم از خانه‌ی آن‌ها بیرون رفتم.
به محض اینکه در را بستم و پاهایم را توی دمپایی‌هام گذاشتم به کیا نگاه کردم.
این بار به من نگاه نمی‌کرد و داشت چشمانش را توی حیاط می‌چرخاند.
هنوز هم بوی رب گوجه توی تمام حیاط خانه پیچیده بود و خورشید داشت کم کم غروب می‌کرد.
به طرف کیا رفتم و یک صندلی حصیری را کنار صندلی‌اش گذاشتم تا روی آن بشینم. این بار نگاهش را سر تا پای من چرخاند و باز هم نگاهش را با بی‌تفاوتی از من گرفت. مثل همیشه داشت به توجه من نسبت به مهدی حسادت می‌کرد؛ اما من می‌خواستم خودم را به راه دیگری بزنم.
- چرا این ساعت گلفروشی نیستی؟
نگاه چپش را نثارم کرد و خیلی بی‌رحمانه گفت:
- چون خونه موندم و تو رو با این یه لا قبا دیدم ناراحتی الان؟؟
کمی جا خوردم و خودم را عقب کشیدم.
وقتی عصبانی می‌شد طرز صحبتش همیشه تند و تیز بود.
باید حالا ناراحت می‌شدم؛ اما بدبختی‌ام اینجا بود که هرگز اهل ناز کردن نبودم.
- این چه حرفیه کیا؟ مگه من تا حالا ازت پنهون کردم؟ اون برادرمه.
توی صورتم تیز شد.
- نیست! همه‌ش راه می‌افتی دنبال دردسرهاش! یکمی هم به من توجه کن آیدا!
تکیه‌ام را به صندلی‌ام داده بودم و به چشم‌های پر خشمش نگاه می‌کردم
بین هردویشان گیر کرده بودم.
به هر کدام نزدیک تر می‌شدم آن یکی صدایش در می‌آمد.
به مهدی هم حق می‌دادم چون همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم؛ اما کیا واقعا با فکر اینکه رابطه‌ام با مهدی بیشتر از یک حس خواهرانه است عذابم می‌داد!
- می‌دونی امروز چه روزی بود؟
پایش را از خشم روی زمین ضرب گرفته بود و من فقط در سکوت به خنده‌ی کوچک و عصبی‌اش نگاه کردم.
- معلومه که یادت رفته واسه همین نمی‌دونی واسه چی امروز عصر رو گلفروشی نرفتم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ماه و سایه

آزاده دریکوندی : ۹ ماه پیش

دوستان عزیزم سلام😍
این شما و این هم رمان جدید بنده در ژانر عاشقانه و خانوادگی.

🔥لطفاً دقت کنید:
این رمان تا آخرین پارتش رایگانه اما چند ساعت پس از اتمامش با احترام به صورت وی‌آی‌پی درمیاد.

نظرات رمان ماه و سایه
  • کیاراد

    در پارت 570

    تا اینجا عالی بود

    ۲ روز پیش
  • Rahele

    در پارت 840

    سلام عالی بود عزیزم ،رمان بسیار جذاب و زیبایی بود 😍

    ۲ هفته پیش
  • شهلا

    در پارت 490

    سلام داستانی مهیجو زیبا یی ست ،به دوستان پیشنهاد می کنم لخوانند

    ۲ هفته پیش
  • یلدا

    در پارت 840

    رمان قشنگی بود دوسش داشتم خواهرونه های آیدا و آیه خیلی ملموس بود عکس آیه خیلی به شخصیتش میومد و چقدر خوب بود که مهدی تا اخرش داداش طور موند با آیه هی استرس داشتم مثل رمان های کلیشه ای یهو از وسط داستان بگه من از اولم عاشق ایه بودم 🫤 در کل دست نویسنده عزیز درد نکنه 💜

    ۲ هفته پیش
  • مژگان

    0

    من چطور باید وارد بله بشم بخاطر خوندن رمان کوچ پرنده ها؟

    ۲ هفته پیش
  • دلی

    در پارت 210

    من الان نمیدونم چه جوری سکه تهیه کنم برای پازت بعدی که برام باز نمیشه

    ۲ هفته پیش
  • یلدا

    در پارت 680

    من چقدر دیالوگای این رمانو دوست دارم خیلی طبیعی طور انگار با فک و فامیل خودمون نشستیم حرف میزنیم 😁

    ۲ هفته پیش
  • ساناز

    در پارت 490

    رمانت خیلی زیباست عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • زیبا

    در پارت 490

    تا اینجاش خوب بوده ممنون از شما

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 450

    بیاین نسل ما نسلی باشه برای بچه هامون که نتونن بترسوننشون خودشون با خیال راحت بیان بگن نترسن که با داس سرشون بریده بشه 😭

    ۳ هفته پیش
  • آرزو

    در پارت 740

    غمیییی ناتمام

    ۴ هفته پیش
  • آرزو

    در پارت 640

    عالییییییی

    ۴ هفته پیش
  • آرزو

    در پارت 600

    وایییی چی میشه

    ۴ هفته پیش
  • آرزو

    در پارت 570

    وایییییی یعنی ک کشتش

    ۴ هفته پیش
  • آرزو

    در پارت 540

    عالیییه زیبا ترین رمان ک تو عمرم خوندنم

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟