خلاصه رمان عاشقانه ماه و سایه
مردی سایهبهسایه دنبالش میاد… دنبال آیدا! آیدایی که همه اون رو به عنوان نامزد پسرعموش یعنی کیارش میشناسن. همون عشق خام و شیرین دوران نوجوانی. اما درست وقتی خیال میکنه همهچیز داره به آرومی به سمت یک زندگی مشترک میره، میفهمه که اتفاقا هیچچیز آنطور که باید باشه، نیست! عشقی که براش ساده و بیدغدغه به نظر میرسید، حالا مثل قفسی پر از شک و تحقیر دورش رو گرفته. و درست همون موقع سایهای وارد زندگیاش میشه… سایهای مرموز... سایهای ناشناس و پررمز و راز... مردی که حضورش هم ترس به دل آیدا میاندازه و هم آرامشی عجیب. مردی که انگار خیلی بیشتر از آنچه که باید، از خانوادهی آیدا خبر داره…
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ماه و سایه - پارت 84
اینکه میگویند آدم از فردای خودش هم خبر ندارد را من با تمام وجودم حس کردهام. همیشه فکر میکردم من و کیا یک روز با هم ازدواج خواهیم کرد. فکر که نه... مطمئن بودم! تنها دغدغه هم محل زندگی ما بود. عمو جابر میگفت یک واحد کوچک توی پارکینگ برای ما ساخته شود و کیا سفت و سخت معتقد بود که باید کاملا مستق...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان ماه و سایه - پارت 83
هر روز که میگذشت رابطه من و مهران عمیقتر میشد. فقط بدیاش این فاصله چند کیلومتری میان ما بود. با این حال رفت و آمدهایش چندین برابر شده بود. یک پایش اینجا بود و یک پایش تهران! هر هفته میآمد و دل ما از نگرانی میلرزید. مهرانگیز خانم گفت: - اینطوری اصلا نمیشه آیدا جان! باید هر چه زودتر شما رو بف...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان ماه و سایه - پارت 82
کفشهایش را از پا درآورد و آنها را به کناری راند. صدای مهری و لیلا از توی سالن میآمد که سرخوشانه با هم حرف میزدند. پسرها که نتیجه را پرسیدند مهری در جوابشان کل کشید! مهران ایستاد کنار پلههای ورودی و در سکوت به محسن نگاه میکرد که کفشهایش هنوز به پا بودند. - لیلا؟ واسه چی رفتی داخل پس؟! بعد ا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان ماه و سایه - پارت 81
توی سالن نشسته بودند که با ورود من بلند شدند. از همانجا کنار در سلام کردم و خوشآمدی گفتم. یک جعبهی کادو گرفته شده روی کانتر آشپزخانه بود. حتما برای چشم روشنی خانهی جدید ما آورده بودند. - الان میرسم خدمتتون. به سمت اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم. آیه روی تختش نشسته بود و با موبایلش سرگرم ب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان ماه و سایه
دوستان عزیزم سلام😍
این شما و این هم رمان جدید بنده در ژانر عاشقانه و خانوادگی.
🔥لطفاً دقت کنید:
این رمان تا آخرین پارتش رایگانه اما چند ساعت پس از اتمامش با احترام به صورت ویآیپی درمیاد.
Rahele
در پارت 840سلام عالی بود عزیزم ،رمان بسیار جذاب و زیبایی بود 😍
۲ هفته پیششهلا
در پارت 490سلام داستانی مهیجو زیبا یی ست ،به دوستان پیشنهاد می کنم لخوانند
۲ هفته پیشیلدا
در پارت 840رمان قشنگی بود دوسش داشتم خواهرونه های آیدا و آیه خیلی ملموس بود عکس آیه خیلی به شخصیتش میومد و چقدر خوب بود که مهدی تا اخرش داداش طور موند با آیه هی استرس داشتم مثل رمان های کلیشه ای یهو از وسط داستان بگه من از اولم عاشق ایه بودم 🫤 در کل دست نویسنده عزیز درد نکنه 💜
۲ هفته پیشمژگان
0من چطور باید وارد بله بشم بخاطر خوندن رمان کوچ پرنده ها؟
۲ هفته پیشدلی
در پارت 210من الان نمیدونم چه جوری سکه تهیه کنم برای پازت بعدی که برام باز نمیشه
۲ هفته پیشیلدا
در پارت 680من چقدر دیالوگای این رمانو دوست دارم خیلی طبیعی طور انگار با فک و فامیل خودمون نشستیم حرف میزنیم 😁
۲ هفته پیشساناز
در پارت 490رمانت خیلی زیباست عزیزم
۳ هفته پیشزیبا
در پارت 490تا اینجاش خوب بوده ممنون از شما
۳ هفته پیشمریم
در پارت 450بیاین نسل ما نسلی باشه برای بچه هامون که نتونن بترسوننشون خودشون با خیال راحت بیان بگن نترسن که با داس سرشون بریده بشه 😭
۳ هفته پیشآرزو
در پارت 740غمیییی ناتمام
۴ هفته پیشآرزو
در پارت 640عالییییییی
۴ هفته پیشآرزو
در پارت 600وایییی چی میشه
۴ هفته پیشآرزو
در پارت 570وایییییی یعنی ک کشتش
۴ هفته پیشآرزو
در پارت 540عالیییه زیبا ترین رمان ک تو عمرم خوندنم
۴ هفته پیش
کیاراد
در پارت 570تا اینجا عالی بود