دوست داشتی؟
رمان عاشقانه اسپاگتی اثر نوشین سلمانوندی

رمان اسپاگتی

  • زبان فارسی
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

تو یتیم ‌خونه بزرگ ‌شدم، کیک تولدم یه اسپاگتی بود با یه شمع نصفه‌ی سوخته! منتظر بودم هجده سالگیم تمام بشه تا بتونم وارد دانشکده‌ی خبرنگاری بشم؛ چون قراره قاتل مامان و بابا رو پیدا کنم! اما با مردی آشنا شدم که روی بازوی چپش، یه نقشه داره شکل اسپاگتی... اما نقشه‌ی راه یتیم‌خانه بود. اون مرد... اون مافیای مرموز!

پارت اول

هوای سنگین و سردی توی سالن بلند یتیم‌خونه، پیچیده است.
هفده روزی تا رسیدن فصل پاییز مانده است و اما؛ هوا زیادی و غیرطبیعی سرد شده.
سقف بلند و ترک خورده، دیوارهای رنگ و رو رفته که سال‌هاست از یاد برده‌اند روزی چه رنگ بودند!
نور کم رمق چراغ‌های قدیمی که سرپرست بجای خرید یک چراغ درست، هر بار تعمیرشون میکرد، سایه‌هایی‌ دراز و خمیده روی کف چوبی ترک خورده، به نمایش گذاشته است.
اتاق خالی است.
هیچکس روی تخت‌های‌ آهنی که جفت به جفت هم قرار گرفته‌اند، حضور ندارد.
صدای خوشحالیشون رو از تو حیاط می‌شنوم.
پنجره باز است و باد به آرومی، تکانش می‌دهد.
صدای جیر‌جیرش عصاب خردکن است!
از تخت پایین اومدم و صدای بدی تولید شد.
انگار هر تخته‌اش‌ قصه‌های زیادی از رنج و انتظار در خودش جای داده.
دمپایی‌های سفید پلاستیکی رو پا کردم.
نزدیک به پنجره شدم.
یک حیاط کوچک که پارک زشتی دارد!
هیچوقت دلم نخواست سوار اون تاب آهنی زنگ زده بشم.
یا اینکه روی سرسره‌های آهنی، با جیغ و خوشحالی فرود بیام.
آخرین بار، یکی از دخترها بخاطر همین موضوع لگنش شکست.
وحشتناک بود!
پنجره رو بستم تا صدای خوشحالیشون رو نشنوم.
مگر یتیم‌خونه جای خوشحالی کردن است؟
قطعا باید احمق باشی تا اینجا بخندی، زندگی کنی و خوشحال باشی.
به تختم برگشتم.
غیر از تخت های آهنی، بعضی هایشون چوبی بودند... پوسیده، کهنه و بی‌روح، ردیف به ردیف کنار هم! مثل گورستان.
بیشترشون با لبه‌های‌ شکسته و پر خراش.
تشک‌های نازک و پر از سوراخ.
درست وسط تشک من با شمع سوخت و الان یک حفره به یادگاری گذاشته.
وقت خواب همه از سرما یخ می‌زدیم.
پتوها نازک‌تر از تشک.
صبح بعدش با پهلو درد و گلو درد از خواب بیدار می‌شویم.
پاهایم رو در شکمم جمع کردم و دستانم دور زانوانم حلقه شد.
از اینکه به تقویم ‌نگاه کنم میترسم.
نمی‌خوام روزی رو ببینم که به نام من است.
حس ترس و وحشت دارد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️