خلاصه رمان عاشقانه اسپاگتی
تو یتیم خونه بزرگ شدم، کیک تولدم یه اسپاگتی بود با یه شمع نصفهی سوخته! منتظر بودم هجده سالگیم تمام بشه تا بتونم وارد دانشکدهی خبرنگاری بشم؛ چون قراره قاتل مامان و بابا رو پیدا کنم! اما با مردی آشنا شدم که روی بازوی چپش، یه نقشه داره شکل اسپاگتی... اما نقشهی راه یتیمخانه بود. اون مرد... اون مافیای مرموز!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان اسپاگتی - پارت 44
جلو رفتم. قصد داشتم فکری که تو سرم بود رو اجرایی کنم. دست مشت شدهام رو بالا بردم، انگشتام رو باز کردم و آماده شدم برای سیلی زدن بهش که سریع مچم و گرفت و گفت: -میخوای لب بالات رو هم زخم کنم؟ داد زدم: -عوضی! لبخندی زد. -از این کلمه خوشم میاد! هر بار که تکرارش کنی گازت میگیرم. دست چپم آزا...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 43
نگاههای سنگینشون اذیت کننده است. نمیتونم این جو رو تحمل کنم. این دزدی رو! رسماً کثافت بازی بود. آرتور اشارهای به صندلی کرد و این یعنی بشین؛ اما اصلا حاضر نیستم حرفش رو گوش بدم. خب مثلا که نشستم! اونوقت من با بقیه چه فرقی واسش دارم؟ میتونه خیلی راحت با خودش بگه که رامش کردم. اما نه... ...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 42
هوای سنگین سالن کشتی پر بود از بوی سیگار و الکل. هر لحظه هم بیشتر میشد. یکی ایتالیایی حرف میزد و اون یکی روسی. ایتالیاییم خوب بود. اما هیچکس نمیدونست. نمیخواستم هم به کسی بگم. اما شک ندارم که آرتور همه چیز رو میدونه. دود مثل پردهای نیمهشفاف بالای میز معلق بود و چراغ زرد لرزونی که از سق...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان اسپاگتی - پارت 41
مه غلیظ روی آب نشسته. هوا سرد بود. احساس کردم به سمتم میاد و من، سعی داشتم خودم رو حواس پرت نشون بدم. نور چراغهای زرد، سایههای کشیدهای روی عرشه میسازن. -چرا نپوشیدی؟ بدون هیچ سلام و احترامی! نگاه از آب گرفتم. زل زدم به چشمهای طوسیاش. -متوجه نشدم؟ دست برد تو جیب شلوارش. -لباسی که و...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
با عرض پوزش، به اطلاع شما میرسانیم که انتشار قسمتهای جدید این رمان متوقف شده و در حال حاضر امکان مطالعهی آن وجود ندارد