دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی طبقه ی زیرین نسخه کامل آفلاین اثر آزاده دریکوندی

رمان طبقه‌ی زیرین جلد اول و دوم | نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 45.9K 👁
  • 394 ❤️
  • 153 💬

خلاصه رمان :

طبقه‌ی زیرین داستانی فانتزی است که قرن نوزدهم در لندن اتفاق می‌افتد. رمان طبقه‌ی زیرین نگاهی فانتزی به دنیای مردگان دارد؛ مردگانی که هنوز چشم‌شان به دنیاست و می‌خواهند به دنیای زندگان باز گردند. اما چگونه؟ چارلی کوئین شخصیت اصلی داستان، شیمیدان ماهری است که در میان مردگان زندگی می‌کند و در پی کشف محلول اسرارآمیز ''بازگشت'' است تا با استفاده از آن محلول تمامی مردگان به دنیای پیشینشان یعنی دنیای زندگان بازگردند. رمان فانتزی طبقه‌ی زیرین سرگذشت انسان‌های حریص و جاه طلب است. توجه: این اثر شامل نسخه‌ی ویرایش شده‌ی جلد اول به همراه جلد دوم کتاب با نام «بازگشت چارلی کوئین» می‌باشد.

قسمتی از متن رمان طبقه‌ی زیرین جلد اول و دوم | نسخه آفلاین

ولادیمیر ملتمسانه پاسخ داد:
- ولی من دلم می‌خواد برگردم!
چارلی برخاست و با یک قدم به ولادیمیر نزدیک شد. باری دیگر در مقابلش نشست و شانه‌هایش را در دستانش فشرد و با موثرترین لحنی که از خود سراغ داشت، گفت:
- بهت نیاز دارم پسر...
ولادیمیر با ناراحتی گفت:
- فقط می‌خوام برگردم!
- اینجا جای بدی نیست.
- ولی من اینجا رو دوست ندارم آقای کوئین! اصلا شما کی هستین؟
چارلی کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:
- من همون پسر بچه‌ای هستم که تو رو به خونه‌اش دعوت کرد!
ولادیمیر با اینکه از قبل کمی مشکوک شده بود اما ابدا باور نداشت. بنابراین از سر تعجب چشمانش را بیشتر باز کرد و پاسخ داد:
- من احمق نیستم آقا!
- معلومه که نیستی! یه نگاه به اینجا بنداز... قفسه‌های این اتاق حاوی انواع محلول‌های مختلف هستند که من تمام عمرم رو صرف کردم تا بتونم اونا رو کشف کنم... می‌دونی چرا؟
- چون شما یه شیمیدان هستین؟
- خب نه فقط این!... در اصل به این دلیل که ما تشنه‌ی قدرتیم!
- شما؟ قدرت؟
- بله قدرت... دنیای مردگان به دنبال یه محلوله.
- چه محلولی؟
- یه محلول بسیار سری! می‌دونی فقط یه نفر اسرار ساخت اون محلول رو می‌دونه.
- و اون یه نفر شمایین؟
- نه پسر... اون یه نفر خود تویی!
ولادیمبر ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:
- من؟
- بله ولادیمیر به توانایی‌های خودت شک نداشته باش. این کار فقط از عهده‌ی تو برمیاد!
- اما من واقعا نمی‌دونم ماجرا از چه قراره. توی تمام عمرم حتی یک فرمول شیمیایی هم یاد نگرفتم!
چارلی از جایش برخاست و با کلاه بلندش موهای نیمه مجعدش را پوشاند.
- اگه توانایی انجام کاری رو داشته باشی تلاش نتیجه می‌ده و اگه رویای چیزی رو سخت توی ذهنت داشته باشی کائنات به کمکت میان دوست من!
سپس دستش را به سوی ولادیمیر دراز کرد و با چشمان نافذش به عمق چشمان پسر نوجوان چشم دوخت و با آرامی و با لحن تاثیر گذاری گفت:
- حالا به من کمک می‌کنی ولادیمیر؟
ولادیمیر دست او را گرفت و با اکراه گفت:
- خب... شاید بتونم دوستی شما رو قبول کنم!
لبخند پیروزمندانه‌ای بر لبان آقای کوئین نقش بست.
- حالا که دوست منی بهت این اطمینان رو می‌دم که مثل یک نگهبان از تو محافظت کنم و باید این رو بدونی که در اینجا هیچ چیز به اندازه‌ی کله شق بودن به تو آسیب نمی‌رسونه پس ازش دوری کن! به من اعتماد کن چون جای تو فقط پیش من امنه و هستن کسانی که بخوان بهت آسیب بزنن!
- مثلا کیا؟
اما چارلی به او پاسخ نداد و با لذت و خوشحالی گفت:
- الان وقت غذاست ولادیمیر! بعدا برات کاملا توضیح می‌دم.
سپس در را باز کرد و با لبخند ادامه داد:
- لطفا از این طرف دوستِ خوب من!
سپس باری دیگر راه پله‌های پیچ در پیچ بسیاری را طی کردند تا به یک سالن بزرگ رسیدند. یک میز بسیار طویل آن‌جا بود که فقط سه صندلی داشت. چارلی یک صندلی را بیرون کشید و ولادیمیر را دعوت به نشستن کرد و سپس خودش در راس میز درست مقابل دوست تازه‌اش نشست. طول میز آنقدر زیاد بود که ولادیمیر ابدا نمی‌توانست جزئیات چهره‌ی چارلی را ببیند.
ناگهان باز شد و اسکلت یک شخص تقریبا بلند قد در حالی که استخوان یک پایش را زیر بغل داشت لی لی کنان وارد شد. او نیز مانند چارلی سبیل‌های تاب داده داشت اما نه به زیبایی سبیل‌های آقای کویین.
چارلی با دیدنش لبخند دلنشینی زد و گفت:
- اوه آقای دست و پا چلفتی... دوست من!
سپس با دیدن استخوان پای آقای دست و پا چلفتی که زیر بغلش بود گفت:
- هزاران بار گفتم از خودت مراقبت کن. می‌دونی که من عادت ندارم یک حرف رو دو بار تکرار کنم؛ اما متاسفانه هیچ‌وقت به درستی از خودت محافظت نمی‌کنی!
آقای دست و پا چلفتی استخوان پایش را با زحمت فراوان به خودش متصل کرد و گفت:
- باور کن که پله‌های زیادی رو بالا اومدم!
چارلی قسمتی از چوب میز را جا‌به‌جا کرد. یک لوله‌ی دیگر نیز آنجا جاسازی کرده بود. تمام این وسایل که موظف بودند صدای چارلی را به دیگری منتقل کنند به یک مکان متصل می‌شدند. اتاق شماره‌ی پنج یعنی اتاق خانم گرین که البته هیچ‌کس تا حالا او را ندیده بود. او در دنیای مردگان پیشخدمتی بود که در آشپزخانه‌ی خانه‌ی عجیب و غریب چارلی کار می‌کرد و چون به رنگ سبز علاقه‌ی زیادی نشان می‌داد چارلی به او لقب گرین داد. او بر روی هر کدام از دوستانش مطابق با سلایق، ظواهر و یا خصیصه‌های رفتاری‌شان یک اسم نهاده بود.
چارلی به لوله‌ی انتقال دهنده‌ی صدا نزدیک شد و گفت:
- خانم گرین؟ غذا لطفا!
و بازهم همان صدای کلفت و زنانه پاسخ داد:
- همین الان آقای کوئین!
هنوز حتی چند ثانیه هم طول نکشیده بود که چندین پیشخدمت وارد سالن شدند؛ اما آن‌ها که بودند؟ حشراتی تقریبا غول پیکر که هم قد ولادیمیر بودند! با لباس‌های فرم یکسان در حالی که هرکدامشان یک ظرف غذا به همراه داشت. در یک چشم به هم زدن میز پر شد از انواع غذاها... آن هم چه چیزهای عجیبی!
سوسک‌های بزرگ کباب شده... عنکبوت‌های سرخ شده... کرم های پخته شده... و شاید بهتر باشد که از بقیه نامی برده نشود! ولادیمیر با اینکه سخت گرسنه بود اما با دیدن آن غذاها که چارلی و آقای دست و پا چلفتی با لذت به آنها نگاه می‌کردند، حاضر بود از گرسنگی بمیرد اما حتی یکی از آنها را هم بو نکشد. با نفرت و چهره‌ای در هم کشیده به ظرف‌های روی میز نگاه کرد... تمام ظروف از استخوان‌های انسان‌ها و حیوانات ساخته شده بودند. به طور مثال کاسه‌ها کاسه‌ی سر انسان بودند!
ولادیمیر تمام غذاهای عجیب و غریب را از زیر نظر گذراند و بالاخره توانست یک نوع سوپ را پیدا کند که خوردنش به نظر معقول می‌آمد. به چارلی نگاه کرد که داشت از همان سوپ برای خودش می‌ریخت. ولادیمیر نیز همین کار را کرد و اولین قاشق را که از سوپ پر کرد و چشید متوجه شد که سوپ بسیار لذیذی است و از آنجایی که گرسنه بود تند تند مشغول خوردن شد. ناگهان چشمش به چارلی افتاد که چیز بسیار کوچکی بر روی انگشتش دارد و با اخم به آن نگاه می‌کند.
خیلی تند و دلخور باز هم لوله‌ی انتقال صدا را بیرون کشید و شروع به شکایت کرد:
- خانوم گرین؟ صد دفعه گفتم وقتی سوپ مگس درست می‌کنید لطفا بال‌های مگس‌ها رو بکنید من نمی‌تونم اونا رو هضم کنم! خودتون می‌دونید که من عادت ندارم یه حرف رو دوبار تکرار کنم!!
ولادیمیر با اطلاع یافتن از محتوای سوپ احساس کرد که می‌خواهد بالا بیاورد. سرش را به طرفی خم کرد که محتویات معده‌اش را بالا بیاورد که ناگهان سیل عظیمی از مورچه‌های کوچک از مکانی نامعلوم، در حالی که یک کاسه سر با خود حمل می کردند به سرعت به سوی او روانه شدند! کاسه را زیر دهان ولادیمیر قرار دادند و ولادیمیر محتویات معده‌اش را درون کاسه ریخت و سپس مورچه‌ها باز با همان سرعت آن محل را ترک کردند.
چارلی که متوجه حال مهمانش شده بود، پرسید:
- همه چیز خوب پیش می‌ره پسر کوچولو؟


بیشتر بخوانید
4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 394 رای
5 ★
54%
4 ★
41%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان طبقه‌ی زیرین جلد اول و دوم | نسخه آفلاین

  • آیلاری

    در پارت 40

    فکر کن بعد از چندین سال زندگی بیوفتی بمیری بعد بشی پادشاه اونم پادشاه بی اعتبار پس کجاست این عدالت؟

    ۴ ماه پیش
  • آیلاری

    در پارت 30

    توی زندگیم همیشه مثل آقای دست و پاچلفتی بودم هرچی خوراکی می خوردم معده ام سوراخ بود باز می ریخت زمین و دوباره دلم خوراکی میخواست 🤣😭

    ۴ ماه پیش
  • آیلاری

    در پارت 20

    و اینجا بود که ولادیمیر با خود گفت« بهتر بود توی خیابون های لندن کارتون خواب میشدم»🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • آیلاری

    در پارت 10

    چه قلم قوی و جذابی انگار دارم رمان خارجی میخونم ممنونم از نویسنده ی عزیز

    ۴ ماه پیش
  • الهه

    1

    قشنگ بود.یه داستان سرگرم کننده .خیلی جذابیت داستانهای فانتزی رو نداشت با این حال بدهم نبود.

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    0

    باید از این رمان انیمیشن ساخت

    ۵ ماه پیش
  • خیلی قشنگ بود عالی

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 331

    یه رمان کاملا متفاوت عالی و غیر تکراری..مثل همیشه گل کاشتید خانم دریکوندی عزیز دمتون گرم

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 210

    چه جاااالب...خیییییلی عالی بوووود

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 92

    چه اسم های جالبی میذاره..نخود هر آش 😅😅😅

    ۱۱ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    سلااامممم من اومدم این رمانو هم بخونممم😍😍😍😍

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 331

    خیلی جالب وهیجان انگیز بودو زیبا تمام شد،خودش شیمیدان بود ویک عمر دنبال شیمیدان می گشت؛ آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد🙂👏👏

    ۱ سال پیش
  • م

    در پارت 320

    وای چارلی خودشیفته خودش سردسته کودنهاست،با اونهمه ادویه میخوادسر آشپز برتر بشه 🤣

    ۱ سال پیش
  • م

    در پارت 260

    چارلی اون همه وحشت داشت به اسکلت تبدیل نشه،می خواست نجاتش بده که نمیره بعد الان میگه حماقت کردی عذاب وجدان داشتی،خب بهش می گفت صحنه سازیه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عزیزم این یه رمان فانتزیه چرا انقدر واقع گرایانه دنبالش می‌کنی آخه...

    ۱ سال پیش
  • م

    در پارت 230

    چارلی چرا اینقدر پیشرفت کرده،قبلا درا رمزی بایه جمله باز میشدن حالا صدتا دسته کلید به خودش آویزون کرده،نکنه اینم پیر شده خل شده

    ۱ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️