دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی نپنتی اثر آزاده دریکوندی

رمان نپنتی

  • زبان فارسی
  • 192.8K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 7.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه نپنتی

دنیز زارع شخصیت اصلی این رمان با مادرش رعنا که یه سالن دار هستش، توی یک آپارتمان زندگی می‌کنن. دنیز یک دامپزشک موفقه! یه خانوم زیبا که یه روز به خاطر درمان یک سگ ژرمن شپرد سر از ویلایی مرموز توی کردان در میاره . این ویلا که ظاهرا برای افراد خلافکاره، دنیز رو یه مقدار به دردسر می‌ندازه! اونم به خاطر یک جفت کفش! به خاطر یک جفت کفش پاشنه دار و زیبا که ظاهرا از این ویلا دزدیده میشن... اون کفش‌ها اصلا معمولی نیستن... بلکه برای مرد قصه حکم یه خاطره رو دارن! خاطره‌ای که مربوط میشد به عشق قدیمیش که چند سالی میشه از زندگیش رفته و این موضوع خیلی ناراحتش کرده. حالا با وجود برگشتن اون کفش‌ها به ویلاش نمی‌تونه بیخیال قضیه بشه چون این اتفاق رو یه بی‌احترامی به خاطراتش می‌دونه... یه بی‌احترامی از طرف دنیز!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
در اودیسه‌ی هومر، هلن بانوی اسپارتی از دارویی سخن می‌گوید به نام نِپِنْتی!
دارویی برای آنان که دلشان از جنگِ تروا و داغِ عزیزانِ از دست رفته، به خون نشسته بود.
نپنتی نه گذشته را پاک می‌کرد، نه حقیقت را پنهان...
فقط افسانه‌ای بود برای کنار آمدن با آن همه اندوه،
برای خاموش کردنِ دردِ یادآوری آن همه جنگیدن و آن همه عزیزان از دست رفته...
برای انسانی که با چشیدنِ اندکی از آن، شاید بتواند دوباره زنده بماند.
****
«به دنیای بی‌بازگشت ما خوش اومدی!»
فصل اول
نشسته بودم روی صندلی چرمی مقابل آینه و به خودم نگاه می‌کردم.
به لایت‌های عسلی که توی موهای قهوه‌ای ام افتاده بود.
دختر سشوار را کناری گذاشت و گفت:
- چه بهت میاد! مبارکه عزیزم.
لبخند پر رنگی زدم.
چهره شاد مامان را می‌توانستم از توی آینه ببینم که پشت سرم دست به کمر ایستاده بود.
- وای دنیز فوق العاده شدی!
و بعد رو به همتا که هنوز هم کنارم ایستاده بود، گفت:
- دست و پنجه‌ات طلا دختر!
همتا لبخندی زد و سیم سشوار را جمع کرد.
کیفم را از روی مبلمان برداشتم.
سالن زیبایی مثل همیشه پر از مشتری بود.
بوی لاک و رنگ و صدای موزیک همه جا را توی خودش بلعیده بود.
- سلیطه خانومو ببین! عروسیشه انگار!
اسما آنقدر محکم روی باسنم کوبید که ترسیده هینی کشیدم و بعد گفتم:
- زبونتو گاز بگیر! عروسی می‌خوام چیکار؟ بلا به دور.
برای باطل کردن نحسی حرفش، فورا فاصله انگشت شست و اشاره‌ام را گاز گرفتم.
- فردا هم بیا که یه مژه برات بذارم عشق کنی!
این را گفت و خم شد به سمت آینه تا رژ بزند.
لب‌هایش را به هم مالید و رو به مامان داد زد:
- خاله جون من با اجازه‌ت دارم با دنیز میرم! فردا دم ظهر مشتری دارم میام.
مامان به سلامتی گفت و بعد هر دو از سالن بیرون زدیم.
تعطیلات نوروز تازه تمام شده بود و همه جا هنوز بوی بهار می‌داد.
آفتاب عصر روی آسفالت خیابان می‌ریخت و روزها دیگر کش آمده بودند.
اسما ماشین را به راه انداخت و من کمربندم را بستم.
- یه لباس گرفتم واسه مهمونی امشب؛ قند و عسل!
ذوق زده گفتم:
- جون من؟ نشون ندادی که! واقعا نامردی.
یک دستش به فرمان بود و دست دیگرش را با ناز و کرشمه تکان می‌داد.
- رنگشو ندیدی چقدر گاده! سیسی جونت کم کمش شیش تا پسر تور می‌کنه باهاش!
با قهقهه خندیدم.
- خاک تو سرت اسما!
با حالتی بامزه اخم کرد و کش‌دار گفت:
- عه... تو خودت دعوت نیستی از حسادت اونجات داره می‌سوزه!
ادای گریه درآوردم...
- ای وای... انقدر ضایع بودم یعنی؟
مسیری را دور زد و گفت:
- به هر حال امشب کراشم قراره بیاد گود بای پارتی! یه ذره خوشگل کنم بلکه شوهر کنم خرجمو بده... بخدا کف کردم انقدر واسه ملت مژه گذاشتم واسه چُس تومن!
- بده رو پای خودتی؟
با انزجار چینی به بینی‌اش انداخت‌.
- اَیییی... ول کن توروخدا خانوم دکتر! دهه نودی ها هم دیگه دنبال شوهرن بعد منو تو هی فیس که ما رو پای خودمونیم!
و یک دهان‌کجی مضحک نثارم کرد.
گفتم:
- خب چه ربطی داره؟ از نظر مالی مستقل باش... شوهر هم داشته باش. ربطی ندارن که!
- خب نه دیگه جونم! من می‌خوام لش کنم تو خونه... النگو از سر تا پام بباره و خودمو واسه ننه جادوگرش بگیرم!
آنقدر خندیدم که عضله شکمم گرفت.
- از دست تو دختر!
ناگهان موبایلم زنگ خورد.
استرسی توی دلم چنگ زد...
فکر کردم شاید مهرداد پشت خط باشد؛ اما سینا بود.
- جانم سینا؟
- آبجی دنیز به دادم برس!!
از صدای ترسیده‌اش قلبم به یکباره گاپ گاپ شروع به تپیدن گرفت.
- چی شده؟؟
توجه اسما هم جلب شد و من حواسم را به سینا داده بودم که حالش کم از گریه نداشت.
- آبجی توروخدا آب دستته بذار زمین همین الان بیا آدرسی که برات می‌فرستم. اگه نیای کمکم، منو مُرده بدون!
دهانم از تعجب باز ماند...
- خیلی خب خیلی خب! آدرس بفرست ببینم چت شده؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان نپنتی: راز کفش‌های گمشده در ویلای مافیا

نپنتی، اثر جدید آزاده دریکوندی، جلد سوم از یک مجموعه‌ی مافیایی مستقل است. این رمان با ژانر اصلی عاشقانه و زیرژانرهای مافیایی، خانوادگی، هیجانی و ورزشی، ماجرای دنیز زارع، دامپزشک ۳۱ ساله‌ای را روایت می‌کند که زندگی‌اش پس از درمان یک سگ ژرمن در ویلای مرموز کردان زیر و رو می‌شود.

دنیز ناخواسته وارد دنیای خلافکاران می‌شود و تمام دردسر او، به خاطر یک جفت کفش پاشنه‌دار زیبا و گران‌بهاست که از ویلا به سرقت رفته‌اند. این کفش‌ها صرفاً وسیله نیستند، بلکه نماد یک خاطره‌ی تلخ و شیرین برای سورن همایونفر، رئیس پرنفوذ گروه مافیایی و صاحب باشگاه سوارکاری، هستند؛ خاطره‌ای از عشق قدیمی‌اش که سال‌ها پیش او را ترک کرده است. این کفش‌ها قرار است جرقه‌ی یک عشق جدید و پرفراز و نشیب باشند.

توجه: این رمان کاملاً مستقل است و برای مطالعه نیازی به خواندن جلدهای قبلی مجموعه (دومینو و مهمیزهای سیاه) ندارید.

مقدمه رمان «نپنتی»: داروی افسانه‌ای تسکین درد

«نپنتی اشاره به یک داروی افسانه‌ای داره! توی اودیسه هومر نوشته جنگ تروا که خرابی‌ها و کشته‌های زیادی از خودش به جا گذاشت، همه رو غمگین کرد. هلن بانوی اسپارتی پیشنهاد داد تا به دنبال یک داروی معروف بگردن که گفته می‌شد اون دارو درد و رنج رو تسکین میده و اسمش هم هست «نپنتی» ! هلن می‌گفت این دارو چیزی رو عوض نمی‌کنه اما قطعا تسکین میده!»

تمرکز اصلی و پیام رمان: اسب سواری و حق زندگی

تمرکز اصلی رمان نپنتی بر فضای مسابقات اسب سواری و شرط‌بندی‌های پر ریسک مرتبط با آن در دنیای مافیا است. با این حال، هدف عمیق‌تر نویسنده از نگارش این رمان، انتقال پیام امیدبخش زیر است: «هیچ چیز نمی‌تونه پایان باشه و انسان تا وقتی زنده هست حق زندگی داره.»

تاریخ نگارش: مهرماه ۱۴۰۴

شخصیت‌های اصلی رمان نپنتی

دنیز زارع

دامپزشک حرفه‌ای

👩‍⚕️ زن ۳۱ ساله، مستقل و مطلقه.

💡 در تلاش برای کسب حضانت فرزندش.

سورن همایونفر

رئیس گروه مافیایی

👑 پر نفوذ، پر قدرت و با ابهت.

🐴 صاحب باشگاه سوارکاری.

دیگر شخصیت‌ها

👥 دلوین، اسما، سینا، رعنا، تهمینه خانم، ستایش، سهند، جلالی، خاله سوزان، مهرداد، سیما خانم.

🔞 رده سنی محتوا: +۱۶

قسمتی جذاب و پر هیجان از متن رمان نپنتی

دستش خیلی سبک روی بازویم آمد و من را نوازشی کرد. برخورد دستش آنقدر سبک بود که انگار از جریان برقی توی رگ‌هایم می‌ترسید. توی انتهای حیاط و به دور از همه ایستاده بودیم؛ اما توی یک لحظه مچ نگاه‌های خیره را گرفتم! فورا سر چرخاندند و به کارشان ادامه دادند... - فردا شب توی تولد دلوین می‌بینمت. باشه‌ای گفت و خداحافظی کردم. پشت به او از کنار بلوک‌های باغچه گذشتم و خودم را به خیابان رساندم. قلبم... قلبم تند تند می‌زد! خون توی رگ‌هایم را حس می‌کردم که این بار چقدر گرم شده بود... حتی اگر نمی‌گفت من باز هم به او فکر می‌کردم! چاره‌ای هم نداشتم... ذهنم به طور خودکار به سمت سورن کشیده میشد.

نقل قول از متن رمان نپنتی

پرسش‌های متداول (FAQ) درباره رمان نپنتی

خیر. نویسنده تأکید کرده است که هر جلد از این مجموعه مافیایی کاملاً مستقل است و خواننده بدون مطالعه جلدهای قبلی (دومینو و مهمیزهای سیاه) نیز به طور کامل در جریان قصه و اتفاقات قرار خواهد گرفت.

علاوه بر جنبه‌ی عاشقانه، داستان عمیقاً درگیر مسابقات اسب‌سواری و شرط‌بندی‌های مافیایی است. همچنین، موضوعات خانوادگی و تلاش دنیز برای گرفتن حضانت فرزندش، لایه‌های عاطفی داستان را تقویت می‌کند.

«نپنتی» در اساطیر یونان (از جمله در اودیسه‌ی هومر) به یک داروی افسانه‌ای اطلاق می‌شود که گفته می‌شود می‌تواند درد و رنج روحی را تسکین دهد، هرچند که اتفاقات را تغییر نمی‌دهد.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نپنتی

آزاده دریکوندی : ۲۷ دقیقه پیش

دوستان زیبا توجه کنید لطفاً!**همونطور که توی تل . گرا.م براتون توضیح دادم، سایت در حال بروزرسانی بود و امکان پارت گذاری نداشتیم (هر چند الان امکان پارتگذاری هست)**امشب قرار بود پارت ۸۵ و در نتیجه دوشنبه ۱۸ خرداد ساعت حدود ۲۱ پارت ۸۵ رو خواهیم داشت.**پارت ۸۶ هم سر موقع خودش یعنی سه شنبه✅**آرزوی سلامتی برای تمام مردم ایران رو دارم💚

نظرات رمان نپنتی
  • پرنبا

    در پارت 840

    امشب پارت نداشتیم؟✨️✨️✨️کنجکاووی منو کشتتنتت

    ۱ ساعت پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه سایت در حال بروزرسانی بود و امکان پارتگذاری نبود. هر چند که الان امکان پارتگذاری هست ولی چون نگرانم بچه‌ها پارت رو از دست بدن ترجیح میدم یه اطلاع رسانی کنم و بعد پارت جا مونده رو بذارم😘

    ۳۷ دقیقه پیش
  • ترنم

    در پارت 841

    اسما جان تو هم دست به کار شو..میتونی برا خودت شوهر پیدا کنی مثلا مردایی که مثل مجسمه کنار دیوارا ایستاده بودن گزینه های خوبین

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 841

    چرا این رعنا هردفعه سوتی میده؟خیلی باحال و مهربونه مجلسو تو دستش گرفته رسما

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 841

    ذوق جلالی رو..جلالی همون کسی بود که سایه دنیز رو میتونست با تیر بزنه انگار هووش بود الان چه خوش و بش میکنه باهاش😂

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 841

    ولی سورن جان متاسفانه سامیار مزاحم نمیزاره که اون کارو بکنی حالا مام که راضی نیستیم😔

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 845

    احتیاج به ی پارت هدیه دارمممم چون پارتا خیلی هیجانی تر شدن برا ادامش خیلی مشتاقم..نظرتون چیه بچه ها؟

    ۲ روز پیش
  • ترنم

    در پارت 841

    چرا حس میکنم دلوین رو دزدیدن فک کنم سامیار اینکارو کرده خدل لعنتش کنه

    ۲ روز پیش
  • هدی

    در پارت 841

    امیدوارم اتفاقی نیوفته که ذوق دنیز کور بشه🙁

    ۲ روز پیش
  • ....

    در پارت 841

    دلم می خواد نه کار سامیار باشه نه پدر دنیز..😔😂

    ۲ روز پیش
  • ....

    در پارت 841

    بدبخت جلالی، از بس سورن زد تو پرش چقدر ذوق کرد..

    ۲ روز پیش
  • ....

    در پارت 830

    دلم می خواد برای قضاوت هنوزم صبر کنم ولی واقعا تا اینجای رمان از پدر دنیز انتظار نداشتم... انتظار داشتم یه داستان پیچیده سراسر بدبختی داشته باشه که چرا مجبور شد خانوادشو ول کنه..

    ۲ روز پیش
  • محیا

    در پارت 830

    خداروشکر من جای دنیز نیستم🥺🥺😅😅

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 841

    وااای رعنا خانم خیلی خوبه...هرچی دنیز خودشو کنترل میکنه هیچی نگه ..اون هی از ازدواج قبلش حرف میزنه ..

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 841

    خسته نباشید...چه پارتهای جذابی شدن 🥰🥰 به نظرم که بیشتر باید سامیار اومده باشه.

    ۲ روز پیش
  • مهناز

    در پارت 841

    به به چه شبی☺️🤪😶 🌫️😎😈👻

    ۲ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟