دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی نپنتی اثر آزاده دریکوندی

رمان نپنتی

  • زبان فارسی
  • 240.5K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 11.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

دنیز زارع شخصیت اصلی این رمان با مادرش رعنا که یه سالن دار هستش، توی یک آپارتمان زندگی می‌کنن. دنیز یک دامپزشک موفقه! یه خانوم زیبا که یه روز به خاطر درمان یک سگ ژرمن شپرد سر از ویلایی مرموز توی کردان در میاره . این ویلا که ظاهرا برای افراد خلافکاره، دنیز رو یه مقدار به دردسر می‌ندازه! اونم به خاطر یک جفت کفش! به خاطر یک جفت کفش پاشنه دار و زیبا که ظاهرا از این ویلا دزدیده میشن... اون کفش‌ها اصلا معمولی نیستن... بلکه برای مرد قصه حکم یه خاطره رو دارن! خاطره‌ای که مربوط میشد به عشق قدیمیش که چند سالی میشه از زندگیش رفته و این موضوع خیلی ناراحتش کرده. حالا با وجود برگشتن اون کفش‌ها به ویلاش نمی‌تونه بیخیال قضیه بشه چون این اتفاق رو یه بی‌احترامی به خاطراتش می‌دونه... یه بی‌احترامی از طرف دنیز!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
در اودیسه‌ی هومر، هلن بانوی اسپارتی از دارویی سخن می‌گوید به نام نِپِنْتی!
دارویی برای آنان که دلشان از جنگِ تروا و داغِ عزیزانِ از دست رفته، به خون نشسته بود.
نپنتی نه گذشته را پاک می‌کرد، نه حقیقت را پنهان...
فقط افسانه‌ای بود برای کنار آمدن با آن همه اندوه،
برای خاموش کردنِ دردِ یادآوری آن همه جنگیدن و آن همه عزیزان از دست رفته...
برای انسانی که با چشیدنِ اندکی از آن، شاید بتواند دوباره زنده بماند.
****
«به دنیای بی‌بازگشت ما خوش اومدی!»
فصل اول
نشسته بودم روی صندلی چرمی مقابل آینه و به موهای قهوه‌ای روشنم نگاه می‌کردم.
دختر سشوار را کناری گذاشت و گفت:
- چه بهت میاد! مبارکه عزیزم.
لبخند پر رنگی زدم.
چهره شاد مامان را می‌توانستم از توی آینه ببینم که پشت سرم دست به کمر ایستاده بود.
- وای دنیز فوق العاده شدی!
و بعد رو به همتا که هنوز هم کنارم ایستاده بود، گفت:
- دست و پنجه‌ات طلا دختر!
همتا لبخندی زد و سیم سشوار را جمع کرد.
کیفم را از روی مبلمان برداشتم.
سالن زیبایی مثل همیشه پر از مشتری بود.
بوی لاک و رنگ و صدای موزیک همه جا را توی خودش بلعیده بود.
- سلیطه خانومو ببین! عروسیشه انگار!
اسما آنقدر محکم روی باسنم کوبید که ترسیده هینی کشیدم و بعد گفتم:
- زبونتو گاز بگیر! عروسی می‌خوام چیکار؟ بلا به دور.
برای باطل کردن نحسی حرفش، فورا فاصله بین انگشت شست و اشاره‌ام را گاز گرفتم.
- فردا هم بیا که یه مژه برات بذارم عشق کنی!
این را گفت و خم شد به سمت آینه تا رژ بزند.
لب‌هایش را به هم مالید و رو به مامان داد زد:
- خاله جون من با اجازه‌ت دارم با دنیز میرم! فردا دم ظهر مشتری دارم میام.
مامان به سلامتی گفت و بعد هر دو از سالن بیرون زدیم.
تعطیلات نوروز تازه تمام شده بود و همه جا هنوز بوی بهار می‌داد.
آفتاب عصر روی آسفالت خیابان می‌ریخت و روزها دیگر کش آمده بودند.
اسما ماشین را به راه انداخت و من کمربندم را بستم.
- یه لباس گرفتم واسه مهمونی امشب؛ قند و عسل!
ذوق زده گفتم:
- جون من؟ نشون ندادی که! واقعا نامردی.
یک دستش به فرمان بود و دست دیگرش را با ناز و کرشمه تکان می‌داد.
- رنگشو ندیدی چقدر گاده! سیسی جونت کم کمش شیش تا پسر تور می‌کنه باهاش!
با قهقهه خندیدم.
- خاک تو سرت اسما!
با حالتی بامزه اخم کرد و کش‌دار گفت:
- عه... تو خودت دعوت نیستی از حسادت اونجات داره می‌سوزه!
ادای گریه درآوردم...
- ای وای... انقدر ضایع بودم یعنی؟
مسیری را دور زد و گفت:
- به هر حال امشب کراشم قراره بیاد گود بای پارتی! یه ذره خوشگل کنم بلکه شوهر کنم خرجمو بده... بخدا کف کردم انقدر واسه ملت مژه گذاشتم واسه چُس تومن!
- بده رو پای خودتی؟
با انزجار چینی به بینی‌اش انداخت‌.
- اَیییی... ول کن توروخدا خانوم دکتر! دهه نودی ها هم دیگه دنبال شوهرن بعد منو تو هی فیس که ما رو پای خودمونیم!
و یک دهان‌کجی مضحک نثارم کرد.
گفتم:
- خب چه ربطی داره؟ از نظر مالی مستقل باش... شوهر هم داشته باش. ربطی ندارن که!
- خب نه دیگه جونم! من می‌خوام لش کنم تو خونه... النگو از سر تا پام بباره و خودمو واسه ننه جادوگرش بگیرم!
آنقدر خندیدم که عضله شکمم گرفت.
- از دست تو دختر!
ناگهان موبایلم زنگ خورد.
استرسی توی دلم چنگ زد...
فکر کردم شاید مهرداد پشت خط باشد؛ اما سینا بود.
- جانم سینا؟
- آبجی دنیز به دادم برس!!
از صدای ترسیده‌اش قلبم به یکباره گاپ گاپ شروع به تپیدن گرفت.
- چی شده؟؟
توجه اسما هم جلب شد و من حواسم را به سینا داده بودم که حالش کم از گریه نداشت.
- آبجی توروخدا آب دستته بذار زمین همین الان بیا آدرسی که برات می‌فرستم. اگه نیای کمکم، منو مُرده بدون!
دهانم از تعجب باز ماند...
- خیلی خب خیلی خب! آدرس بفرست ببینم چت شده؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان نپنتی: راز کفش‌های گمشده در ویلای مافیا

نپنتی، اثر جدید آزاده دریکوندی، جلد سوم از یک مجموعه‌ی مافیایی مستقل است. این رمان با ژانر اصلی عاشقانه و زیرژانرهای مافیایی، خانوادگی، هیجانی و ورزشی، ماجرای دنیز زارع، دامپزشک ۳۱ ساله‌ای را روایت می‌کند که زندگی‌اش پس از درمان یک سگ ژرمن در ویلای مرموز کردان زیر و رو می‌شود.

دنیز ناخواسته وارد دنیای خلافکاران می‌شود و تمام دردسر او، به خاطر یک جفت کفش پاشنه‌دار زیبا و گران‌بهاست که از ویلا به سرقت رفته‌اند. این کفش‌ها صرفاً وسیله نیستند، بلکه نماد یک خاطره‌ی تلخ و شیرین برای سورن همایونفر، رئیس پرنفوذ گروه مافیایی و صاحب باشگاه سوارکاری، هستند؛ خاطره‌ای از عشق قدیمی‌اش که سال‌ها پیش او را ترک کرده است. این کفش‌ها قرار است جرقه‌ی یک عشق جدید و پرفراز و نشیب باشند.

توجه: این رمان کاملاً مستقل است و برای مطالعه نیازی به خواندن جلدهای قبلی مجموعه (دومینو و مهمیزهای سیاه) ندارید.

مقدمه رمان «نپنتی»: داروی افسانه‌ای تسکین درد

«نپنتی اشاره به یک داروی افسانه‌ای داره! توی اودیسه هومر نوشته جنگ تروا که خرابی‌ها و کشته‌های زیادی از خودش به جا گذاشت، همه رو غمگین کرد. هلن بانوی اسپارتی پیشنهاد داد تا به دنبال یک داروی معروف بگردن که گفته می‌شد اون دارو درد و رنج رو تسکین میده و اسمش هم هست «نپنتی» ! هلن می‌گفت این دارو چیزی رو عوض نمی‌کنه اما قطعا تسکین میده!»

تمرکز اصلی و پیام رمان: اسب سواری و حق زندگی

تمرکز اصلی رمان نپنتی بر فضای مسابقات اسب سواری و شرط‌بندی‌های پر ریسک مرتبط با آن در دنیای مافیا است. با این حال، هدف عمیق‌تر نویسنده از نگارش این رمان، انتقال پیام امیدبخش زیر است: «هیچ چیز نمی‌تونه پایان باشه و انسان تا وقتی زنده هست حق زندگی داره.»

تاریخ نگارش: مهرماه ۱۴۰۴

شخصیت‌های اصلی رمان نپنتی

دنیز زارع

دامپزشک حرفه‌ای

👩‍⚕️ زن ۳۱ ساله، مستقل و مطلقه.

💡 در تلاش برای کسب حضانت فرزندش.

سورن همایونفر

رئیس گروه مافیایی

👑 پر نفوذ، پر قدرت و با ابهت.

🐴 صاحب باشگاه سوارکاری.

دیگر شخصیت‌ها

👥 دلوین، اسما، سینا، رعنا، تهمینه خانم، ستایش، سهند، جلالی، خاله سوزان، مهرداد، سیما خانم.

🔞 رده سنی محتوا: +۱۶

قسمتی جذاب و پر هیجان از متن رمان نپنتی

دستش خیلی سبک روی بازویم آمد و من را نوازشی کرد. برخورد دستش آنقدر سبک بود که انگار از جریان برقی توی رگ‌هایم می‌ترسید. توی انتهای حیاط و به دور از همه ایستاده بودیم؛ اما توی یک لحظه مچ نگاه‌های خیره را گرفتم! فورا سر چرخاندند و به کارشان ادامه دادند... - فردا شب توی تولد دلوین می‌بینمت. باشه‌ای گفت و خداحافظی کردم. پشت به او از کنار بلوک‌های باغچه گذشتم و خودم را به خیابان رساندم. قلبم... قلبم تند تند می‌زد! خون توی رگ‌هایم را حس می‌کردم که این بار چقدر گرم شده بود... حتی اگر نمی‌گفت من باز هم به او فکر می‌کردم! چاره‌ای هم نداشتم... ذهنم به طور خودکار به سمت سورن کشیده میشد.

نقل قول از متن رمان نپنتی

پرسش‌های متداول (FAQ) درباره رمان نپنتی

خیر. نویسنده تأکید کرده است که هر جلد از این مجموعه مافیایی کاملاً مستقل است و خواننده بدون مطالعه جلدهای قبلی (دومینو و مهمیزهای سیاه) نیز به طور کامل در جریان قصه و اتفاقات قرار خواهد گرفت.

علاوه بر جنبه‌ی عاشقانه، داستان عمیقاً درگیر مسابقات اسب‌سواری و شرط‌بندی‌های مافیایی است. همچنین، موضوعات خانوادگی و تلاش دنیز برای گرفتن حضانت فرزندش، لایه‌های عاطفی داستان را تقویت می‌کند.

«نپنتی» در اساطیر یونان (از جمله در اودیسه‌ی هومر) به یک داروی افسانه‌ای اطلاق می‌شود که گفته می‌شود می‌تواند درد و رنج روحی را تسکین دهد، هرچند که اتفاقات را تغییر نمی‌دهد.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان نپنتی

آزاده دریکوندی : ۱۱ ماه پیش

چطوری رمان نپنتی رو بخونم و پارت های قفل باز بشن؟😍
1️⃣ دانلود اپلیکیشن دنیای رمان روی گوشی اندرویدی و رفتن به بخش آنلاین
اگه نصب نمیشه ورود به سایت بزنید
2️⃣ جستجو نام نپنتی در قسمت ذره بین و بعد از باز شدن صفحه رمان روی کادر قرمزی که نوشته « ارسال درخواست عضویت » بزنید و بعد روی درخواست سکه مورد نیاز
3️⃣ به قسمت اعلانات مراجعه کنید و پیام پشتیبانی رو بخونید.
ایشون هم هزینه رو به شما اطلاع داده و هم شماره حساب
4️⃣ پس از واریز در جواب همون پیام اپلیکیشن بنویسید که چه ساعت و چه روزی واریز داشتید. ایشون به محض اینکه پیام شما رو ببینن، شما رو عضو رمان خواهند کرد. و بعد پیامی دریافت می کنید که نشان از تایید عضویت
5️⃣ دوباره به صفحه رمان سر میزنید می بینید که پارت ها همگی باز میشن😍
✅ لطفا توجه داشته باشید که خوندن این رمان فقط و فقط از طریق اپلیکیشن یا سایت امکان پذیره و جایی دیگه منتشر نشده✅

👩🏻 ⚕️🐎
این رمان در ۱۱۴ پارت به پایان رسیده

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,382 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نپنتی

  • Nina

    در پارت 190

    وای سورن چقدر خوب و باحالی آخه!🤣

    ۳ ساعت پیش
  • Nina

    در پارت 160

    سورن داداش قفلی زدیا! حالا هی الکی بچسبونش به سگ و اسب

    ۳ روز پیش
  • Nina

    در پارت 150

    همین مونده که دلوین بره حرفای تماس اسما و دنیز رو به باباش بگه تا مهرداد نذاره همین دیدارها هم اتفاق بیفتن

    ۴ روز پیش
  • Nina

    در پارت 140

    سورن خیلی غیر قابل پیش بینیه.. یه بار حاجی فیروز میشه وسط جمعیت قر میده، یه بار عینک بچگونه میزنه، الانم که داشت دنیز رو میخورد ولی به دلوین که رسید مهربون شد

    ۶ روز پیش
  • Nina

    در پارت 130

    وای نمیدونی چقدر خوشحال شدم که دیدم روایت از دید سورن هم داریم! من اصلا عاشق وایب روزمرگی های پرهیجان این همایونفرهام✨️🛐

    ۷ روز پیش
  • Nina

    در پارت 120

    و اینجاست که باید بگم ۱۰ امتیاز برای سورن🤣

    ۷ روز پیش
  • Nina

    در پارت 110

    آخه چرا مادری که خودش ۹ ماه بچه رو به شکم کشیده و بالا سرش بوده الان برای دیدنش باید انقدر انتظار بکشه و چونه بزنه؟ تف به اون روحت مهرداد!

    ۱ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 80

    وای دست و پاش شل شده زد همه چیو ترکوند😭🤣

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 70

    هیجان و اضطرابی که این پارت منتقل کرد🛐

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 60

    و اون موقع همه چیز از همین سالن کتابخونه شروع شد:)

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 50

    بنازم به ورود طوفانی اشکان! گاوتون زاییده اونم شیش قلو😭

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 40

    نیلی عزیزم:) قابلیت اینو دارم برای شکستن کفشش گردن اسما رو بشکنم انقدر که اون دخترو دوست داشتم. ولی باز جای شکرش باقیه دنیز قراره تلپی بیفته وسط زندگی سورن همایونفرر

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 30

    ای بابا اسما چیکار کردی خدا لعنتت کنه زن💔

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 20

    وایی جلالیی دلم برات تنگ شده بود اکوری پکوری😭🤏🏻

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    در پارت 10

    مهمیزهای سیاه رو که خوندم الان وقت نپنتیه:) واقعا منتظر یه سرنوشت قشنگ برای سورنم. ولی حافظه ماهیم یاری نمیکنه که یادم بیاد سینا کی بود😭

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️