لیست کلیه پارتهای رمان سیاهی لشگر : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 289
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 141
دایی نگاه آتیشی بهشون انداخت و به سمت ماشینشون رفت. - من رفتم. مامان بزرگ به سمتش رفت. - وایسا ما هم بیایم. دایی دستی توی هوا تکون داد. - برو بذار همونی که یه جبهه رو دستش میچرخید برسونتت. این و که گفت فهمیدم قراره تنها قربانی ماجرا من باشم. با آخرین سرعتی که از خودم سراغ داشتم و میگ میگ جلوم لن...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 142
داشت همه چیز رو انکار میکرد. من که میشناختمش... داشت میزد زیر خوش اومدنه! - تو که چشمت دختره رو نگرفته بود. به سمت راست پیچید. - نه بابا چشم گرفتنه چی؟ - آره بابا، میدونم. سرش رو یه لحظه سمتم برگردوند و چهره شیطونم رو دید. با حرص فرمون رو ول کرد و یکی تو کلهم کوبید. - داری مسخره میکنی؟ به...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 143
یکی رو شونهش کوبیدم. - عهه، بسه دیگه، الان یکی میشنوه. لب پایینش رو جلو داد و ناراحت نگام کرد که بغلش کردم. - عشقم میدونم سخته ولی دنیا پر پسر، بهتر از پیمان میاد تو زندگیت مطمئن باش، بزن بلاکش کن! یکم بینمون سکوت شد که نیان سکوت رو بالاخره شکست. - این پسرا چقد جنتلمن بودن نه؟ ابرویی بالا انداخ...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 144
بغض کرد و گفت: نه دیگه تموم شد. بد رفتاریاش رو توجیه میکردم اما خیانتش چی؟ خدا میدونه چندبار دیگه دلیل بد رفتاریاش این بوده و من نفهمیدم. سری به نشونه تایید تکون دادم. - بهش فکر نکن، پاشو بریم تو جمع بشینیم. - نمیشه من نیام؟ نچی کردم. - تو جمع باشی بهتره سرت گرم میشه، تازه عمو هم قراره بیاد....
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 145
نیشش رو باز کرد. - خوشت اومده ازش نه؟ همش دارین پیام میدین به هم! کف دستم رو روی صورتش که سرش رو نزدیک آورده بود گذاشتم و عقب دادم. - کی پیامک بازی کردیم دقیقا؟ با چشمهای شیطون به گوشیم اشاره کرد. کلافه گفتم: نیان ببند! میگه بیا ببینمت! بالشت رو جلوی دهنش گرفت و جیغ خفهای زد. - واییی پس اون خو...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 146
با سرعت برق و باد از خونه زدم بیرون تا توی راه و سر راه با ننه جون برخورد نکنم. با دیدن ماشین محمد قدم تند کردم و نزدیکش که شدم با قدمای آروم سوار شدم. تا نشستم نگاهی بهم انداخت و لبخند کمرنگی زد. - سلام خوبی؟ متقابلا لبخندی زدم. - خوبم تو خوبی؟ نگاه خیره دیگهای به صورتم انداخت و با یه لبخند عمی...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 147
خیلی مصمم و قاطع گفتم: آره، چرا نخوام؟ دوباره با تردید پرسید: لواشک، پاستیل، چه بدونم شیرکاکائو... تازه دوزاریم افتاد که چخبره... فقط سکوت کردم و یه لبخند ملیح رو لبم نشوندم و بهش خیره شدم. خاک تو سر شل مغزم کنن... یکم ظرافت، یکم انرژی زنانه... چاییت رو خونه بخور خب احمق! واییی خدا یه راهی نشونم ...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 148
اخلاقشم به نظر میاد خوب باشه... نیشم رو که باز شده بود، با یادآوری اون شب و حرفاش دوباره جمع کردم. بعد پنج دقیقه اینا با یه کیسه بزرگ خوراکی و کنارش دوتا چایی برگشت. در ماشین رو که باز کرد، خوراکیها و چایی رو دستم داد تا بتونه بشینه. بالاخره نشست و من با دیدن اون حجم از خوراکیا، با تعجب گفتم: چر...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 149
باشهای گفتم که کلافه گفت: چرا داری بحث رو عوض میکنی حالا؟ خیلی ناشیانه متعجب شدم. - کدوم بحث؟ چوب نبات رو که داشتم بیدلیل توی چایی میچرخوندم، خیلی نرم و آروم ازم گرفت و گوشهای از ماشین گذاشت. - خودت رو نزن به اون راه، خودتم میدونی ازت خوشم میاد. تا این رو گفت، چایی که یکمش رو تازه خورده بود...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 150
با تعجب پرسیدم: از کجا میدونی؟ پیروزمندانه لبخندی زد. - از همین سوالت و اینکه توی پیجت جز من و فامیلاتون پسر دیگهای نبود. راست میگفتا! چقد بیکار که رفته سیصد نفر و چک کرده. - خب؟ جوابت؟ - باید یکم فکر کنم. حرفم رو زدم اما توی ذهنم همش داشتم فکر میکردم حرف درستی بود یا نه؟ بعد زود نگاهی به ساعت...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 151
تا این رو گفت فهمیدم کیه! سرم رو برگردوندم و دنبال صدا گشتم که ننه جون رو با عصاش و چند تا کیسه توی دستش دیدم. چشم ریز کردم تا ببینم چی توی اون پلاستیک شفاف هست اما نفهمیدم. از اون دور داد زد: چته شبیه کلاغ برق گرفته نگام میکنی؟ بیا یه کمکی بکن! به خودم اومدم و به سمتش رفتم. همون پلاستیک عجیبه ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 152
همون لحظه عصاش رو بلند کرد و یکی توی پام کوبید. - سیگار کشیدی دختره ذلیل مرده؟ آخی گفتم و دستم رو به پام رسوندم. - تو گفتی نمیتونم بو کنم چطور فهمیدی سیگار کشیدم؟ یکی دیگه به اون یکی پام کوبید. - خودت داری میگی کشیدم! - من نکشیدم، تو که نمیتونی بو کنی چرا میگی کشیدی؟ - تو داری از بو نکردن من س...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 153
شونهای بالا انداختم و مردمک چشمهام رو کلافه توی کاسه چرخوندم. - بیا بوش کن. مامان صورتش علامت سوال شد. - چیکار کنم؟ ادای بو کردن در آورد. - بوش کن دخترم، بو! مامان ناچار جلو اومد و یه نفس عمیقی کشید. - خب؟ - بو سیگار نمیده؟ مامان عقب رفت و یه لبخند زد. - نه، نیهان اهل این چیزا نیست، خوشش نمیا...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 154
مامان دستی روی شونهم گذاشت. - سنش زیاده، نمیشه که بیاحترامی کنم، ناراحت میشه! - مامان تو هم با این مهربونیت میذاری همه هر چی دلشون خواست بگن. - برو لباسات و عوض کن... به مهمون بیاحترامی نمیکنن. پوفی کردم و سمت اتاقم رفتم. لباسهام رو با عجله عوض کردم؛ نیان نبود و احتمالا با دوستش بیرون رف...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 155
ننه جون نچ نچی کرد. - بذار شوهر کنی، کیلو کیلو گذاشتن جلوت و مجبور شدی درست کنی میفهمی. ما هم همین بودیم دیگه... چی شد؟ تهش شوهر کردیم نه نازی خریدن ازمون، نه هیچی! اومد نوک زبونم بگم نه اینکه از شوهر کردن خوشت نمیاومد چند بار ازدواج کردی، حالا بیا گله هم بکن! مامان اشاره کرد چیزی نگم و خودش پا...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 156
چشمهاش گرد شد و تکیهش رو از پشتی صندلی گرفت. - عه؟ که اینجوریه ها؟ - بله، اینجوریه! انگشت اشارهش رو به سمت خودش گرفت. - من نبودم پیداش میکردی؟ با انگشتم به پیشونیش زدم و هلش دادم. - ما رو خدا سر راه هم گذاشت. - من وسیلهش بودم! بعد نگاه بیمیلی بهم انداخت. - هیچوقت فکر نمیکردم با غر و فحش د...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 157
سری به طرفین تکون داد. - هعیی عمو، خدا آخر عاقبتت و به خیر کنه... من تو مدرسه کم نکشیدم ازش، حالا نوبت توئه. - آدم باید تو مدرسه ابهت داشته باشه، تو هم دختر خودمونی دیگه میدونیم چطوری! اون سالم توپ و انداخته بودی وسط دفتر، کلا در شیشهای رو پایین آورده بودی، انتظار که نداری با این کارات هر روز ص...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 158
ذوق زده گفتم: وایی راست میگی... به همون سرعت نگاهم پوکر شد. - خوب شد گفتی وگرنه میرفتم مثل میمون بپر بپر میکردم اونجا، از این میز به اون میز! - ایش. بالاخره از خونه بیرون زدن و با آخرین سرعت ممکن سمت رستوران روندم. فاطمه قرار بود خودش بیاد. هر چقدر اصرار کردم که میام دنبالت، اجازه نداد. به هر ح...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 159
گل رو همون جوری یه گوشه میز گذاشت. یکم با مکث خیرهش شدم و نگاهی به گل انداختم. - بیعاطفه یه ذوقی کن، یه بویی کن گل بدبخت رو! الان از غصه پژمرده میشه. لبخند حرصی زد. دسته گل رو برداشت و این بار با یه لبخند دندون نمای زوری، چشمهاش رو بست و گل رو بو کرد. - وایی چه گلای خوشگلی! با همون لحن خودش ...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 160
گیج اخمهام رو توی هم کشیدم. - اگه به خاطر شغل منه... - نه مشکل شغلت نیست مشکل... باز هم حرفش رو قطع کردم؛ یه حس بدی توی دلم بود. سینهم انقدر از اون حس بد بیحس شده بود که احساس میکردم حتی قلبی توش نیست و خالیه! هیچجوره دوست نداشتم دوباره از دستش بدم. - اخلاقمم میتونم درست کنم، پیشت یه مرد کا...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
