سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجاه و هفتم :
سری به طرفین تکون داد.
- هعیی عمو، خدا آخر عاقبتت و به خیر کنه... من تو مدرسه کم نکشیدم ازش، حالا نوبت توئه.
- آدم باید تو مدرسه ابهت داشته باشه، تو هم دختر خودمونی دیگه میدونیم چطوری! اون سالم توپ و انداخته بودی وسط دفتر، کلا در شیشهای رو پایین آورده بودی، انتظار که نداری با این کارات هر روز صبح جلو در مدرسه وایسه با بوس ازت استقبال کنه.
از روی صندلی پاشد.
قری به گردنش داد و
لطفا صبر کنید...
