پارت صد و پنجاه و هفتم :

سری به طرفین تکون داد.
- هعیی عمو، خدا آخر عاقبتت و به خیر کنه... من تو مدرسه کم نکشیدم ازش، حالا نوبت توئه.
- آدم باید تو مدرسه ابهت داشته باشه، تو هم دختر خودمونی دیگه می‌دونیم چطوری! اون سالم توپ و انداخته بودی وسط دفتر، کلا در شیشه‌ای رو پایین آورده بودی، انتظار که نداری با این کارات هر روز صبح جلو در مدرسه وایسه با بوس ازت استقبال کنه.
از روی صندلی پاشد.
قری به‌ گردنش داد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!