لیست کلیه پارتهای رمان سیاهی لشگر : پارت های 281 تا 289
تعداد کل پارت های منتشر شده : 289
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 281
چون یهویی پرتش کردم نتونست تو هوا بگیرتش و بسته پد به سرش خورد و رو پاهاش افتاد. یه نگاه به بسته روی پاهاش انداخت و بعد روی من سوق داد. دستش رو مشت کرد و کنار لبش گرفت. - اِوا کلثوم! چیکار داری میکنی؟ حتی چشمای گرد، مشت کنار لبش، لحن متعجب و صدایی که نازک کرده بود هم نتونست لبخند رو لبام بیاره....
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 282
به محض دور کردن ماگ تا تونستم خودم رو بالا پایین انداختم از تلخیش. - نبات میزدی توش مرتیکه، این چیه، زهرماره، دادی دوست دختراتم همینو خوردن که تهش هیشکی گردنت نگرفت من باهات ازدواج کردم. گردنش که جلو اومده بود رو عقب کشید و پوکر بهم خیره شد. - اونا گردنم نگرفتن؟ مطمئنی؟ نیم نگاهی با اخم از گوشه...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 283
نچی کردم و یه مبل اونطرفترش نشستم. دستی کلافه به صورتش کشید و به جلوش خیره شد. یکم تو سکوت همونجوری ثابت موند و منم توی همون حال داشتم توی ذهنم به چند تیکه مساوی تقسیمش میکردم. فکر کرده دوران مجردیشه بره بین اون همه پلنگ! یه بارم نگفت پاشو تو با من بیا. یهو برگشت و نگاهِ حرصیم رو شکار کرد. - ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 284
با تموم شدن آهنگ، من رو سمت خودش کشید و به آرومی روی لبم بوسه زد. با چشمای بسته درحالی که از هیجان نفس نفس میزدم خندیدم. هیچوقت تا به اون لحظه انقد احساس خوبی نداشتم. اینکه خودم رو در کنارش، دستم تو دستاش میدیدم، دلم یه جوری میشد. خیره توی چشماش، آرزو کردم همه چیز خوب پیش بره... این پسر تا اب...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 285
با همون لباس روی زمین افتاده و از خنده رو به موت بودم. نفسم بالا نمیاومد. محمد دکمههای پیرهنش رو بیحوصله باز کرد و گوشهای انداخت. - نخواستم اصلا. بعد در آوردن کامل لباساش، خودشو روی تخت پرت کرد. به سختی بلند شدم و طوری که تا نگام بهش میافتاد خندم میگرفت، لباسام رو عوض کردم. صدای حرصیش رو ش...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 286
برای اینکه فکرش رو از سرش بندازم، بیتفاوت سری تکون دادم. - یکی اومده یه چاخانی کرده من چرا نتونم بخوابم؟ اسمم رو کشدار صدا زد که دستی توی هوا تکون دادم و داخل اتاق رفتم. فکرم به شدت درگیر شده بود، هرچقدر میخواستم باور نکنم نمیشد. یه حسی میگفت کاملا درست میگه و یه چیزی این وسط هست. در هر دو ص...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 287
حرفای نیان من رو به فکر برد اما چیزهایی بودن که اون ازشون خبر نداشت یا حداقل درکی نداشت. - انگار بین من و اون یه دیواری هست. هرچقدر نزدیک باشیم... نمیدونم چرا با وجود تموم کاراش ترس من ازش تموم نمیشه! - محمد هیچوقت سعی نکرده اون دیوارو کنار بزنه؟ همه کارایی که برام کرده بود مثل یه فیلم از جلو...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 288
سوزش اشک رو توی چشمام احساس میکردم همونطوری که چشمای اون قرمز شده بودن. - چی داری میگی؟ به من توجهی نکرد، انگار اصلا صدام رو نمیشنید، فقط داشت حرف خودش رو میزد. - میدونی احساس میکنم مدتها تو یه توهم بودم، انگار کلی تلاش کردم و یهو پوچ شدم، وقتی احساس کردم همهچی داره خوب میشه خودم رو دوب...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 289
دستم رو روی چشماش کشیدم. دلم میخواست غم لونه کرده توی چشماش رو ببوسم. اصلا به هر دری که لازمه بزنم تا آروم بشه. دستم لای موهاش رفت و میخواستم نوازشش کنم اما یک لحظه عقب کشید و دستم توی هوا خشک شد. دم عمیقی گرفت و بهم پشت کرد. از روی کاپوت سر خوردم و پایین اومدم و پشت سرش ایستادم. نگاهم نمیکرد...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
