پارت صد و چهل و هشتم :

اخلاقشم به نظر میاد خوب باشه...
نیشم رو که باز شده بود، با یادآوری اون شب و حرفاش دوباره جمع کردم.
بعد پنج دقیقه اینا با یه کیسه بزرگ خوراکی و کنارش دوتا چایی برگشت.
در ماشین رو که باز کرد، خوراکی‌ها و چایی رو دستم داد تا بتونه بشینه.
بالاخره نشست و من با دیدن اون حجم از خوراکیا، با تعجب گفتم: چرا انقد زیاد؟
لبخند کمرنگ و جذابی زد و چایی‌ها رو از دستم گرفت.
- چیزی نیست که،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!