سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و هشتم :
اخلاقشم به نظر میاد خوب باشه...
نیشم رو که باز شده بود، با یادآوری اون شب و حرفاش دوباره جمع کردم.
بعد پنج دقیقه اینا با یه کیسه بزرگ خوراکی و کنارش دوتا چایی برگشت.
در ماشین رو که باز کرد، خوراکیها و چایی رو دستم داد تا بتونه بشینه.
بالاخره نشست و من با دیدن اون حجم از خوراکیا، با تعجب گفتم: چرا انقد زیاد؟
لبخند کمرنگ و جذابی زد و چاییها رو از دستم گرفت.
- چیزی نیست که،
لطفا صبر کنید...
