سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و نهم :
باشهای گفتم که کلافه گفت: چرا داری بحث رو عوض میکنی حالا؟
خیلی ناشیانه متعجب شدم.
- کدوم بحث؟
چوب نبات رو که داشتم بیدلیل توی چایی میچرخوندم، خیلی نرم و آروم ازم گرفت و گوشهای از ماشین گذاشت.
- خودت رو نزن به اون راه، خودتم میدونی ازت خوشم میاد.
تا این رو گفت، چایی که یکمش رو تازه خورده بودم و میخواستم قورت بدم تو گلوم گیر کرد.
به سرفه افتادم و تا جون داشتم سرف
لطفا صبر کنید...
