سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و هفتم :
خیلی مصمم و قاطع گفتم: آره، چرا نخوام؟
دوباره با تردید پرسید: لواشک، پاستیل، چه بدونم شیرکاکائو...
تازه دوزاریم افتاد که چخبره...
فقط سکوت کردم و یه لبخند ملیح رو لبم نشوندم و بهش خیره شدم.
خاک تو سر شل مغزم کنن...
یکم ظرافت، یکم انرژی زنانه...
چاییت رو خونه بخور خب احمق!
واییی خدا یه راهی نشونم بده خودم رو از ماشین پرت کنم پایین.
با دستی که جلوی چشمام تکون خورد پلکی ز
لطفا صبر کنید...
