سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجاه و چهارم :
مامان دستی روی شونهم گذاشت.
- سنش زیاده، نمیشه که بیاحترامی کنم، ناراحت میشه!
- مامان تو هم با این مهربونیت میذاری همه هر چی دلشون خواست بگن.
- برو لباسات و عوض کن... به مهمون بیاحترامی نمیکنن.
پوفی کردم و سمت اتاقم رفتم.
لباسهام رو با عجله عوض کردم؛ نیان نبود و احتمالا با دوستش بیرون رفته بود.
من اون روده کوفتی رو نمیخوردم.
از اتاق بیرون زدم و مامان رو
لطفا صبر کنید...
