سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجاه :
با تعجب پرسیدم: از کجا میدونی؟
پیروزمندانه لبخندی زد.
- از همین سوالت و اینکه توی پیجت جز من و فامیلاتون پسر دیگهای نبود.
راست میگفتا! چقد بیکار که رفته سیصد نفر و چک کرده.
- خب؟ جوابت؟
- باید یکم فکر کنم.
حرفم رو زدم اما توی ذهنم همش داشتم فکر میکردم حرف درستی بود یا نه؟
بعد زود نگاهی به ساعت انداختم.
- من باید برما! دیرم شده!
لبخند یه وری زد و با سری که کج شده
لطفا صبر کنید...
