پارت صد و پنجاه :

با تعجب پرسیدم: از کجا میدونی؟
پیروزمندانه لبخندی زد.
- از همین سوالت و اینکه توی پیجت جز من و فامیلاتون پسر دیگه‌ای نبود.
راست می‌گفتا! چقد بیکار که رفته سیصد نفر و چک کرده.
- خب؟ جوابت؟
- باید یکم فکر کنم.
حرفم رو زدم اما توی ذهنم همش داشتم فکر می‌کردم حرف درستی بود یا نه؟
بعد زود نگاهی به ساعت انداختم.
- من باید برما! دیرم شده!
لبخند یه وری زد و با سری که کج شده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!