لیست کلیه پارتهای رمان سیاهی لشگر : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 289
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 1
- یعنی چی این کارا؟ خجالت نمیکشی؟ چشمام رو با گیجی باز کردم که نور مستقیم توی چشمام زد و مجبورم کرد دوباره چشمام رو ببندم. با سردرد عجیبی که داشتم، نگاهی به محیطِ ناآشنای اطرافم انداختم و تا بخوام بفهمم کجام، با صدای دادِ آشنایی از جا پریدم: دختر آوردی خونه محمد؟ اونم خونه ای که پدر مادرت هستن؟ ...
بروزرسانی در : ۱۲۸۴ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 2
مامان اخمی کرد. - رستمم بابای مردم بود که هفت خان و رد کرد، تو یه سربازی رو نمیتونی بخری. بابا زیر لبی آروم زمزمه کرد: رستم که سهرابو گم کرد، کاش منم گمت میکردم. مامان بالاخره حریف بابا شد و در رو باز کرد. بابا با استرس داشت نگاهش میکرد تا مامان یه حرفی بزنه و بگه کین. - اونان؟ مامان با...
بروزرسانی در : ۱۲۸۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 3
یزدان رحمتی نیستی که ببینی هم پولت داره میره، هم ماشینت و هم آبروت! خاک به سرم شده بود و تو خیت ترین اوضاع ممکن زندگیم بودم اما اون نوشیدنی نمیذاشت هیچی حس کنم. آخه پسر خوب خارج از جنبه چرا مینوشی، بذار ساقی خوشگل باشه اصلا! با صدای کوبیده شدن به شیشه، دکمه رو زدم و پایین آوردمش. مامور نگاه...
بروزرسانی در : ۱۲۸۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 4
بالاخره رسیدیم و پیادهم کردن تا داخل بریم. توی سالن چنان برو بیا و سر و صدایی بود که نگو و منم با نیش باز داشتم نگاه میکردم، خبر نداشتم قراره چطوری نیشم رو ببندن. به سمت یه اتاق رفتیم و بعد در زدن، وارد شدیم؛ یه خانم و آقا و یه دختر جوون داخل بودن که پدر و مادره بدجوریم ناراحت بودن. احتمال...
بروزرسانی در : ۱۲۸۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 5
نفس عمیقی کشیدم و شماره بابا رو گرفتم. کاش شخصیت و پرستیژ کارگردانیش رو حفظ میکرد و خیلی قشنگ پشتم در میومد. بعد چندتا بوق، صدای مامان اومد. - بله؟ یکم خودم رو جمع و جور کردم. - مامان... یکم مکث کرد و با تعجب گفت: تویی محمد؟ - من کلانتریم؟ چنان گفت ''چی؟'' که از جا پریدم. - خدا مرگم بده...
بروزرسانی در : ۱۲۸۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 6
کاش امشب رو سرگرد پیش خودش نگهم میداشت. - چی شده مشکل چیه جناب سرگرد؟ سرگرد که تازه حواسش به بابا جمع شده بود، خیلی محترمانه نزدیک رفت و باهاش سلام و احوالپرسی کرد و با یه بغل کار رو هم آورد. کاش میشد بگم چی شد پسر برد پیت؟ - والا عرضم به حضورتون وقتی تو خیابون با سرعت غیر مجاز میرونده و ل...
بروزرسانی در : ۱۲۷۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 7
با تعجب سرم رو بالا آوردم. - هان؟ بابا و این خارجکی بازیا؟ مامان نگاه عجیبی اول به بابا و بعد به من انداخت. دوتامون میدونستیم این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست. دوست داشتم بمیرم اما برای اون حس افسردگی زیادی مست بودم. - منتظرم... باز هیچی نگفتم و سکوت پیشه کردم چون هیچ توضیح منطقی نداشتم. ...
بروزرسانی در : ۱۲۷۶ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 8
مامان سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد. از سکوتش و قیافهش همه چی معلوم بود اما دوست نداشتم باور کنم. - مامان بچه چی؟ بابام کف دستش رو روی سرم گذاشت و به عقب هلم داد. - مامانت حاملهست. بلند گفتم: چی؟ مامان از جا پرید که بابا عصبی تشر زد: آروم! - مامان بچه چی؟ یعنی چی؟ چطور شده؟ مامان با خجا...
بروزرسانی در : ۱۲۷۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 9
از حموم بیرون اومدم و روی تخت نشستم؛ به پایان من نزدیک شدیم... *** «نیهان» - راضی شدی؟ از آینه ماشین نگاهی به موهای پسرونهم انداختم. - آره خیلی خوب شده. - خب حالا بپر پایین، صبح خروس خون منو بیدار کردی! از ماشین پیاده شدم و خودش هم پشتم پیاده شد. دیگه بعد از افتضاحی که تموم زحماتم رو...
بروزرسانی در : ۱۲۷۴ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 10
ننه جون حرصی شد و یکی به پای عمو کوبید. - صدبار گفتم به من نگو ننه جون! سر که بالا آوردم نگاه نگران بابا رو روی خودم دیدم. مهربون گفت: نگران نباش، با وکیل حرف زدم، احتمالا بشه درستش کرد اگه ثابت کنیم که تو تقلب نکردی! نگاه دزدیدم و سعی کردم صدام نلرزه. - بیخیال، نمیخوام دیگه کنکور بدم!... ...
بروزرسانی در : ۱۲۷۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 11
انگشتام رو توی هم قفل کردم و به زمین خیره شدم. با حس دست بابا روی موهام، سر بالا آوردم و بابا رو نگاه کردم. - اینجوریم خوشگله، بهت میاد... بغض کردم و با بغض به بابا خیره شدم. حس میکردم کل زندگیم ویرون شده و هیچی ندارم. پوچه پوچ شدم و توی خلاء دست و پا میزدم. لبخندی زدم که چشمهام از اشک پر...
بروزرسانی در : ۱۲۷۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 12
همون لحظه صدای در اومد و بلافاصله عمو دانیال، داخل اتاق پرید. همونطور که ما داشتیم نگاه به قیافه همیشه هیجانی عمو میانداختیم، بیمقدمه گفت: میگم مهیار، امروز نیهان و میخوام قرض بگیرم. با تعجب اخمی کردم؛ چرا میخواست من رو قرض بگیره؟ - البته اون یکی قلشم میخوام. بابا از روی تخت بلند شد. -...
بروزرسانی در : ۱۲۷۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 13
مامان و ننه جون پایین نشسته بودن. مامان با دیدنمون با تعجب پرسید: کجا؟ اشارهای به بیرون کردم. - با عمو قراره یه جایی بریم. سری به نشونه تایید تکون داد که ننه جون تسبیحش رو جلوش گرفت و دندون مصنوعی پایینش رو یکم این ور اون ور کرد. - استغفرلله، یه شال میذاشتی سرت! دستی به کلاه روی سرم کشیدم...
بروزرسانی در : ۱۲۶۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 14
در آب معدنی رو باز کردم و سر کشیدم اما کاش نمیکشیدم. گرم و بدمزه بود! شیشه رو پایین داد و چندتا نفس عمیق کشیدم. به خودم که اومدم با تعجب گفتم: چهل و چندسال صبر کردی که الان بری عاشق فاطی کماندوی سگ اخلاق بشی؟ تو پیش اون صدات در بیاد درجا ناک اوتت کرده! آخر عمری یه ذره آبرو برای خودت بذار. دست...
بروزرسانی در : ۱۲۶۶ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 15
عمو چشمهاش رو بست و با یه مکث گفت: صداتون روح آدم رو جلا میده! لبخندی زد که سی و دوتا دندون کامپوزیت سفیدش رو به نمایش گذاشت. - خب عشقای عمو، نقشه اینه! با بیچارگی کلاهم رو از روی سرم برداشتم و روی پام انداختم. - بابا نمیخوایم ما جزوی از نقشه عاشقونه خز تو باشیم! نیان تایید کرد که عمو انگ...
بروزرسانی در : ۱۲۶۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 16
نمیدونم چطور گذشت و تن دادم به همه خواستههای عمو، مو به مو چیزایی که گفته بود رو اجرا کردم و بعد، با نیان از دفتر بیرون اومدیم. حس میکردم رو پشتم عرق سرد نشسته. نگاهش به کلاهم و تیکههاش، تماما روی مخم بود و اشارهاش به تقلب توی کنکور، به همم ریخت و فقط توی ذهنم گفتم که میذارم برای روز تلاف...
بروزرسانی در : ۱۲۶۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 17
عمو با شیطنت ادامه داد: شنیدم هنوز کسی نگرفتت، یادته گفتی من معیارم چیزای دیگهای که تو نداری؟ خب حالا ببین ترشیدی! فاطی کماندو با حرص لباش رو روی هم فشار داد که عمو گوشیش رو برداشت. - اینم به افتخار تو! یهو صدای آهنگ تو ماشین پیچید. «حالا ترشیدی عشقم ندیدی حرفام نشنیدی به من خندیدی» *...
بروزرسانی در : ۱۲۶۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 18
صدای زنگ گوشی بابا سکوت توی ماشین رو شکست. بابا زود جواب داد و صدای یه مرد توی ماشین پیچید: سلام یزدان جان خوبی؟ بابا مثل اون پر انرژی جواب داد: قربونت تو خوبی دانیال؟ اسمش رو شنیده بودم؛ بدلکار بود و با تیمش توی فیلمهای بابا کار میکردن. شخصیت باحالی داشت و مرد نترسی بود. - راستش یه چیزی می...
بروزرسانی در : ۱۲۵۹ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 19
بالاخره به لوکیشن رسیدیم؛ همه چیز رو آماده کرده بودن. اونطور که شنیدم چند هفتهای بود که اینجا فقط برای چند صحنه داشتن لوکیشن رو آماده میکردن و چند تا کانکس هم برای استراحت بازیگرا گذاشته بودن. یه مکان دور افتاده و کنار جاده بود که ماشین هم به سختی ازش میگذشت و بهترین جا بود که بخوان فیلمبر...
بروزرسانی در : ۱۲۵۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 20
چندتا صندلی که با چادر براش سایبون درست کرده بودن. رفتم نشستم و پاروی پا گذاشتم. نگاهی به گوشیم انداختم و نتش رو روشن کردم که وقتی دیدم روشن نشد همونطوری موندم. یکی از دخترای تیم به سمتم اومد. قشنگ معلوم بود از اون دخترای لونده و تا بهم رسید با لحن کش داری گفت: سلام آقا محمد! خدایی خوشگل بو...
بروزرسانی در : ۱۲۵۵ روز پیش
