سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و پنجم :
نیشش رو باز کرد.
- خوشت اومده ازش نه؟ همش دارین پیام میدین به هم!
کف دستم رو روی صورتش که سرش رو نزدیک آورده بود گذاشتم و عقب دادم.
- کی پیامک بازی کردیم دقیقا؟
با چشمهای شیطون به گوشیم اشاره کرد.
کلافه گفتم: نیان ببند! میگه بیا ببینمت!
بالشت رو جلوی دهنش گرفت و جیغ خفهای زد.
- واییی پس اون خوشش اومده، دیروز دیدم اونجوری با پیمان برخورد کرد.
بعد محکم هلم داد.
-
لطفا صبر کنید...

zahra
3چرادیگه پارت ندارییییییم:/(