سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجاه و ششم :
چشمهاش گرد شد و تکیهش رو از پشتی صندلی گرفت.
- عه؟ که اینجوریه ها؟
- بله، اینجوریه!
انگشت اشارهش رو به سمت خودش گرفت.
- من نبودم پیداش میکردی؟
با انگشتم به پیشونیش زدم و هلش دادم.
- ما رو خدا سر راه هم گذاشت.
- من وسیلهش بودم!
بعد نگاه بیمیلی بهم انداخت.
- هیچوقت فکر نمیکردم با غر و فحش دادن مسبب کار خیر بشم.
- برای مسبب کار خیر شدن راههای زیادی وجود
لطفا صبر کنید...
