سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجاه و هشتم :
ذوق زده گفتم: وایی راست میگی...
به همون سرعت نگاهم پوکر شد.
- خوب شد گفتی وگرنه میرفتم مثل میمون بپر بپر میکردم اونجا، از این میز به اون میز!
- ایش.
بالاخره از خونه بیرون زدن و با آخرین سرعت ممکن سمت رستوران روندم.
فاطمه قرار بود خودش بیاد.
هر چقدر اصرار کردم که میام دنبالت، اجازه نداد.
به هر حال خودش صلاح خودش رو میدونست.
کنار رستوران یه گل فروشی دیدم.
شاید ب
لطفا صبر کنید...
