لیست کلیه پارتهای رمان سیاهی لشگر : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 289
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 121
تا این رو گفت گریه نیان تموم شد و درجا با لحنی بد به صهیب پرید: عوضی خودتی به پیمان... انگار کم کم متوجه موقعیت شد که حرفش رو نصفه گذاشت. با چشمهای درشت و مظلومش به صهیب نگاه کرد، لبش رو داد جلو و با گریه گفت: واقعا پیمان عوضیه! صهیب قیافهاش آویزون شد و نزدیکش رفت. - ای بابا گریه نکن آ... حرفش ...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 122
محمد سری به نشونه تایید تکون داد و بعد گردن کشید و یه نگاه به داخل رستوران انداخت. - صهیب این همون پیکان جوانان پادگان نیست ازش سواری میگرفتن؟ صهیب یه نگاه کرد و یکی رو شونه محمد انداخت. - وای آره، دهن سرویس بهش نمیاومد چنین غلطایی بکنه! سمت نیان برگشت و سری با تاسف تکون داد. - این و کل پادگ...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 123
صهیب اشارهای به نیهان کرد. - زود باش نیهان دست محمد رو بگیر. نیهان مردد نگاهی به من و دستم انداخت و بعد خیلی معذب دستم رو گرفت و نگاهش رو ازم دزدید. برای اینکه جو عادی بشه به صهیب تیکه انداختم. - خب، قدم بعدیت چیه پروفسور؟ صهیب خر کیف گفت: حالا خیلی عادی و خندون برین تو رستوران! تو همون حالت هم...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 124
نگاه آتیشی به صهیب انداختم که مطمئنم فهمید معنیش چی بود. هرکدوم غذا سفارش دادیم و صهیب هم که قشنگ توی نقش فرو رفته بود، با نیان یه غذا سفارش دادن که دوتایی بخورن. با نیهان یه نگاه بهم کردیم و صورتمون رو با چندش توی هم بردیم. آروم زمزمه کردم: نیاز به این همه طبیعی بازی کردن نیستا! همون لحظه با صدا...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 125
دستش رو از بین دستم بیرون کشید. - تو کی اصلا؟ یهو جو گرفتم و بلند شدم. - فرض کن همه کسش! الانم خودت رو جمع کن که رلت برگشت، حواستم به رفتارت باشه. دستی به یقه لباسش کشیدم. - هیشکی هم نشناستت ما خوب میشناسیمت پیکان جوانان! گارسون سمتمون اومد. - مشکلی پیش اومده آقای رحمتی؟ نگاه جدیم رو از چشمهای ...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 126
با چشم و ابروهای صهیب برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم و برگشتنم همانا و دیدن باران همانا! زود سرم رو برگردوندم و نگام به صهیب خورد. از سرجام بلند شدم تا به سمت سرویس برم و سر راهمم دست صهیب رو کشیدم و با خودم بردم. تا وارد دستشویی شدیم زود در رو بستم و کلافه دستی به صورتم کشیدم. - ای به خشکی ش...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 127
مسخره گفتم: عه؟ پس شما کارت بکش منم بعدا براتون بریزم. لبخندش ماسید. - نه دیگه محمد خرابش نکن! بیتوجه سمت در رفتم و از لای در نگاهی به بیرون انداختم، وقتی مطمئن شدم رفتن، از سرویس بیرون رفتم. - بیا. دوتایی سر میزمون برگشتیم؛ غذاها رو آورده بودن و نیان و نیهان داشتن غذاشون رو میخوردن. خبری از پ...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 128
موقع حساب کردن که اومد صهیب دست توی جیبش نکرد و من مجبور شدم مثل یه جنتلمن ظاهری که از درون داشت به همهجاش فشار میاومد، حساب کنم. من این پول رو از دماغ صهیب میکشیدم بیرون. نیهان معترض گفت: نیازی نبود واسه ما رو حساب کنی! از اولشم قرارمون دنگی بود. نیم نگاهی بهش انداختم و جا کارتی رو توی جیبم ا...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 129
صهیب رو دم خونشون رسوندم و به سمت خونه روندم؛ چه روز پرماجرایی بود امروز! نزدیکای خونه بودم که برای گوشیم پیام اومد:«بیا خونه زود آماده شو امشب برای دایی آرمانت میریم خاستگاری.» ابروهام از تعجب بالا پرید. عمو آرمان اونی بود که دم به تله نمیداد، یعنی چی شده بود. سرعتم رو بیشتر کردم و دم در خونه ...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 130
دایی شاکی نگاش کرد. - دختر مردم و میخوای بالا بکشی من و چرا خرد میکنی؟ مامان بزرگ چینی به بینیش داد. - تو خرد شده خدایی هستی، شبیه گِل میمونی! دایی که دید مامان بزرگ هیچ دمپایی براش نمونده، جلو اومد. کتِ کت و شلوارش رو از تنش بیرون آورد و رو پشتی مبل انداخت. - عمو صالح چرا به فکر من افتاده؟ یه...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 131
مریم بزرگترین خطر خونه ما محسوب میشد. نه میتونستی جلوش حرفی بزنی، نه میتونستی کاری کنی، فقط لازم بود طرف بنشونتش کنار خودش و دستی از محبت رو سرش بکشه، نه ننه میشناخت و نه بابا، همه چی رو لو میداد و آبرو شرفمون رو میبرد. - حالا چاخان چاخان چاخانه، عمویی که میگن محمده چاخانه! با چشمهایی گ...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 132
مامان بزرگ یقه لباسش رو گرفت و چند بار باهاش خودش رو باد زد. - آقا ولم کنید، تو رو به بدبختی شوهر دادم رفتی، اینم بره من یکم تو این خونه آرامش داشته باشم، بسه دیگه! ابرویی با شیطنت بالا انداختم. - این میخواد با بابابزرگ فساد کنه، مثل تو! حرفم تموم نشده یه کوسن سمتم پرتاب شد. - پسره خر، خجالت بکش...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 133
با کوبیده شدن یه چیزی تو پهلوم، از جا پریدم. مامان بزرگ اخمی بهم کرد. - چته صورتت و کج و کوله میکنی. با یادآوری خوابی که دیدم، نیشم رو باز کردم. مامان بزرگ توی خانواده، خواب همه رو تعبیر میکرد. هر کی خواب میدید پیش مامان بزرگ بود. وی به جز پرتاب دقیق دمپایی، ویژگیهای بسیاری داشت. - یه خوابی د...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 134
- حالا من چیکار کنم؟ با اخم نگام کرد. - چه بدونم، بخواب زندهش کن! به یخچال تکیه دادم و دستی به چونهم کشیدم. پس من نباید این کار رو خیلی محکم میگرفتم. این کاری که شروع کردم همین مرغهست، اونی که فشارشم داد که من بودم. در نتیجه نباید فشار روی کار بیارم تا نترکه! حالا چه غلطی باید بکنم. - من ی...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 135
مامان بزرگ اسمش رو با تشر صدا زد. تک خندهای کردم: قشنگ شبیه فیلما شده زندگیمون. مامان انگشت اشارهاش رو به قصد تو چشمم کردن بالا آورد. - مخصوصا قسمت وجود تو یه ژانر وحشت رو ساخته. یعنی این خانواده ما یه ذره به شخصیت بچهشون احترام نمیذارن؛ یعنی چی خب جلو ملت؟ بعد میگن پسره خرس گنده یه جو ابهت ...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 136
دایی نگاه زیر چشمی سمتشون انداخت. - حالا بذار ببینم ریحانه کدومشونه بعد تصمیم میگیریم. - دیدیشون دخترا رو؟ صداش رو پایینتر آورد. - تا حدودی، نذاشتن که! راست میگفت واقعا. موقع نشستن هم سه تا برادر اومدن روی یه مبل سه نفره روبه روی ما نشستن. سبیلاشون رو تاب میدادن و نگامون میکردن. دست روی شونه...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 137
شروع کرده بود و از زمان سربازیش میگفت و چه فرماندههایی که زیر دستش خم و راست میشدن. وسطای مجلس بود و همه منتظر بودن عمو صالح از خاستگاری حرف بزنه اما انگار چنین قصدی نداشت. یهو یکی محکم روی پاش کوبید. - گفتم رفته بودم جبهه؟ همه بیحوصله سری به نشانه نه تکون دادن. روی مبل جابه جا شد و گفت: تاز...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 138
عمو صالح هیچ توجهی به ریحانه و چای و مادر عروس که داشت خاستگاری رو یادمون میانداخت نکرد. همچنان به تعریف خاطرهاش ادامه داد. - خلاصه که اون شب همه خواب بودن و من داشتم نگهبانی میدادم که یهو دیدم آسمون شهاب بارون شد. بابای عروس با چشمهای گرد گفت: نه بابا! عروس خانم تو همین لحظه وارد شد. دایی نگ...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 139
بابای عروس شروع به تعریف و تمجیدش کرد. همه ریحانه ریحانه میکردن و عمو صالح غرق روزهای گذشته بود و جبههای که اصلا نرفته بود. دایی آرمان نگاهش به ریحانه افتاد و یه نگاه به من کرد. - اینا چرا خاستگاری رو شروع نمیکنن؟ شونهای بالا انداختم که اشاره داد به مامان بگم. انگشت اشارهم رو توی پهلوی مامان...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 140
مامان بزرگ بند کیف رو روی شونهش انداخت. - چیو چیکار میکنیم؟ دایی چشم غرهای رفت. - واسه چی دو روزه خون من و تو شیشه کردین که بیارینم اینجا؟ تا این رو گفت، عمو صالح محکم دستاش رو روی هم کوبید. - ای بابا! نگاه همه برگشت و روی اون نشست. چند قدمی جلو اومد و روبه روی دایی وایساد. - من اصلا یادم رفت...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
