سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجاه و یک :
تا این رو گفت فهمیدم کیه!
سرم رو برگردوندم و دنبال صدا گشتم که ننه جون رو با عصاش و چند تا کیسه توی دستش دیدم.
چشم ریز کردم تا ببینم چی توی اون پلاستیک شفاف هست اما نفهمیدم.
از اون دور داد زد: چته شبیه کلاغ برق گرفته نگام میکنی؟ بیا یه کمکی بکن!
به خودم اومدم و به سمتش رفتم.
همون پلاستیک عجیبه رو داد دستم و تا گرفتم اون چیزی که توش بود شبیه ژله لرزید.
بدون اینکه بدونم چی
لطفا صبر کنید...
