لیست کلیه پارتهای رمان سیاهی لشگر : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 289
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 201
مامان بزرگ نمایشی شالش رو روی سرش مرتب کرد. عمو سرگردان داشت نگاهش رو بینمون میگردوند. هر کی هم که نگاهش میکرد یه شونه بالا میانداخت میگفت: چیه؟ آخرین نفری که دست به دامنش شد، فاطی کماندو بود. اونم هر کاری کرد سرش رو بالا نیاورد نگاهش کنه. بابا تک سرفهای کرد و نگاهها روی بابای فاطی کماندو ن...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 202
بابای فاطی کماندو بینشون صیغه خوند و محرم شدن تا وقتی که بعدا عقد کنن. محرم که شدن جمع صمیمیتر شد، مامان بزرگ ناهید یه جوری فاطی کماندو رو نگاه میکرد و احتمالا خوشش اومده بود. از حق نگذریم که از اون خشونت مدرسه خبری نبود و خیلی خانمانه داشت رفتار میکرد. عمو و فاطی کماندو کنار هم روی مبل دو نفر...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 203
همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و داشتیم برمیگشتیم خونه اما وسطهای راه دیدیم عمو نیست. با تعجب یه گوشه وایسادیم. مامان بزرگ از ماشینشون پیاده شد و سمت ماشین ما اومد. - این پسره کجا رفت؟ بابا شونهای از ندونستن بالا انداخت. - نمیدونم که! گوشیش رو از جیبش در آورد و شمارهش رو گرفت. اول از هر چیزی ...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 204
دوباره همه راه افتادیم سمت خونه، وقتی رسیدیم، همه داشتیم با خستگی داخل میرفتیم که دیدیم صدای آهنگ میاد. «دختر احمد آباد، تو عروس بندری» با تعجب سرعتمون و زیاد کردیم. کلید انداختیم و داخل خونه که شدیم، دیدیم برقا همه خاموشه. رقص نوری هم که ما تو اتاقمون داشتیم، اومده پذیرایی و حالت پارتی گرفته. ی...
بروزرسانی در : ۱۹۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 205
بابا پوکر بهم خیره شده بود و نیان هم که معلوم بود دوست داره و خجالت میکشه. چند بار بهش اشاره زدم بیاد اما نیومد. عمو با رقص رفت و آوردش. نیان هم که آب ندیده بود وگرنه شناگر ماهری بود، زد به سیم آخر! خونه ترکید. مامان بزرگ سمت ننه جون رفت و لپتاپ رو از روی پاش برداشت و موزیک رو برای ما قطع کرد. ...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 206
با حرص به لپ تاپ که روی صورت خواننده و یه دختره بود اشاره کرد. - دیدی ناهید؟ دختره لخت و پتی داره میرقصه. نگاه عصبیش رو روی ما سوق داد. - این دو تا رو نگاه نه خجالت میکشن نه هیچی اون وسط قر میدن. بابا سمتش اومد تا آرومش کنه که صدای زنگ خونه بلند شد. همون جا سر جای خودش وایساد. نگاهی به همهمو...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 207
پلیس که انگار شناخته باشه با تعجب و جدیت گفت: از شما بعیده آقای صدیقی، این چه وضعشه؟ عمو لبخند غمگینی زد و یه قدم جلو رفت. - شما ازدواج کردید؟ سرگرد یکم گیج نگاهش کرد و در نهایت نگاه منتظر عمو رو که دید، سری به نشون تایید تکون داد. - بچه دار شدید؟ - اینا چه سوالایین؟ نگاهی هم به سرباز انداخت. عمو...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 208
- اینا چشم دیدن خوشبختی من و ندارن، من که میدونم کی بوده. بابا با تعجب گفت: کی بوده؟ عمو از گوشه چشم که مثلا ضایع نکنه، نگاهی به خونه بغلی انداخت. - این بود، دخترش مدتهاست تو نخمه، میگم بابا من شوگر ددی دخترت میشم، ول کن مارو، بچه باز نیستیم، الانم فهمیده خاستگاری رفتیم. یهو یه صدایی بلند شد....
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 209
عمو نگاه اخم آلودی بهش انداخت. - من دیگه هیچ حرفی با تو ندارم، تو مزدور دشمنی! ننه از حیاط بیرون رفت. - داری یا نداری به جهنم، من اینجا نمیمونم، بیا ناهید میریم خونتون. تا این و شنیدم، گل از گلم شکفت. عمو دانیال گفت: اونجا که قشنگ تحت فرمانروایی خودمه، اینجا نبین خجالت میکشم... بابا و مامان هم...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 210
نیان از اون طرف سرش رو جلو آورد. - عمو زن ذلیل شدی. چشم غرهای به عمو رفتم. - حالا انگار ما میخوایم پارتی بگیریم. عمو شونهای بالا انداخت. - بیعرضهاین دیگه، همسن شما بودم پنج تا پارتی رو با هم میگردوندم، شما به ننه باباتون رفتین. بابا با تشر اسمش رو صدا زد. - دانیال! به دخترام چیز یاد نده. عم...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 211
*** با اخمایی درهم، دست به سینه روبه روش نشسته بودم و اونم داشت همونجوری نگام میکرد. انگشتاش رو توی هم قفل کرد و به چایی که جلوش گذاشته بود خیره شد. - چیزه من خیلی متاسفم! سرم رو که سمت راست چرخونده بودم، از گوشه چشم بهش نگاهی انداختم و چینی به بینیم دادم. - اونقدر متاسف باش تا تاسفت نفست و بگ...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 212
کیفم رو این بار محکمتر کشیدم و از دستش در آوردم و بلند شدم. - دیگه سراغ من نیایها، نگی پاشو بیا ببینمت. من گول ظاهر موجهت رو خوردم. با تردید پرسید: جدی ظاهرم موجه به نظر میرسه نه؟ برگشت و از توی در شیشهای کافه که خیلی کم و ناواضح تصویری ازش معلوم بود به خودش نگاه کرد. دستی به ته ریشش کشید. - ...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 213
چقد این پسر حرص درار بود. دستش رو محکم پس زدم و شمرده شمرده و با یه لبخند ملیح گفتم: به این جور رفتار کردنت ادامه بدی، یه جهش میزنم و یه طوری به اژدهای هفت سر تبدیل میشم که بفهمی خوشگل چجوریه! بلند شدم که سریع چاییش رو سر کشید و زیر لبی غر زد: نذاشتی چایی رو با لذت بخوریم. استکان رو روی میز گذا...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 214
کافه تقریبا به خونمون نزدیک بود. حداقل میتونستم پیادهروی کنم و یکم به آیندم فکر کنم. محمد هم این وسط واسه من معضل شده بود. نه ول میکرد نه خودم دوست داشتم بیخیالم بشه. دوسش نداشتما اما خوشم میومد ازش، خودمونیم دیگه. نزدیکای خیابون خودمون بودم که ننه جون رو دیدم. دقیقا همونجایی که بودم وایسادم...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 215
من موندم و یه خیابون خالی و ننه جون که با عباس آقا رفته بود. حالا من خوش و خرم از اونجا برگشتم و محل محمد هم ندادم من رو برسونه. واقعا شاید واسه همین بود که زندگی به کامم نبود هیچوقت. شونهای بالا انداختم و به سمت خونه رفتم که دقیقا همون لحظه نیان از ماشین صهیب پیاده شد. وایسادم تا قشنگ خداخا...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 216
چشم غرهای به صهیب رفتم و رو به نیان گفتم: بریم؟ مردمک چشمهاش رو به سمت بالا برد و لبش پایینش رو جلو داد. - برم؟ چینی به بینیم دادم؛ این لوس بازیا چیه آخه؟ جلوتر راه افتادم و دست نیان هم پشت سرم کشیدم. - بیا ببینم. قدم زنان تا خونه رفتیم و نیان کل راه با ذوق داشت درمورد صهیب و اینکه چقد پسر خوبی...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 217
- مهم دل آدماست که دلم شبیه یه بچه گنجیشک صاف و ساده و کوچولوئه! خودتو نبین که. عمو آویز خندید و سری به نشونه تاسف تکون داد. - این چطور عقل از سرش پریده. نگاهی به فاطی کماندو انداختم؛ چشماش میخندید. به عمو که خیره میشد، چشماش پر از حس خوب بود. خوشحال بودم براش و تموم حس بدی که بهش داشتم پرید. ب...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 218
ناباور نگاهی به نیان که توی باغ نبود انداختم. من صد در صد با این خانواده دیوونه میشدم. تا زمانی که شام بخوریم و مهمونا بشینن و برن، همش تو فکر این حرفاش بودم. جدی یعنی داشتم دیر میکردم؟ آخر شب که به اتاقمون رفتیم، بالاخره تصمیم گرفتم جواب زنگهای محمد رو بدم. دیگه واقعا داشت دیوونم میکرد. ب...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 219
لحنش شیطون شد. - آفرین، آدم که با آقاشون بحث نمیکنه. - هن؟ آقامون؟ بیا برو بچه سرباز فراری! با تعجب پرسید: تو جریان این سرباز فراری بودن من رو از کجا میدونی؟ - بابات به عموم گفته بود. بعد بلافاصله گفتم: راستی من تنها نمیام، دو نفر دیگه رو با خودم میارم. قشنگ معلوم بود وا رفت. - عزیز من، گردش ع...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان سیاهی لشگر - پارت 220
صهیب اومد و با نیان تا سر کوچه رفتیم و سوار شدیم. نیان چنان قیافهای گرفته بود اون جلو که بیا و ببین. چه خیری کردم این و صهیب هم با خودم بردم. البته بیشتر سر این بود به ممد اطمینان نداشتم. با اینکه تنهایی هم از پسش بر میاومدم. اسمش امیر هم نیست، ممده اما خب ممد باشه، به ممدها هم دیگه اعتمادی ن...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
