پارت صد و چهل و ششم :

با سرعت برق و باد از خونه زدم بیرون تا توی راه و سر راه با ننه جون برخورد نکنم.
با دیدن ماشین محمد قدم تند کردم و نزدیکش که شدم با قدمای آروم سوار شدم.
تا نشستم نگاهی بهم انداخت و لبخند کمرنگی زد.
- سلام خوبی؟
متقابلا لبخندی زدم.
- خوبم تو خوبی؟
نگاه خیره دیگه‌ای به صورتم انداخت و با یه لبخند عمیق نگاه گرفت و ماشین رو به حرکت در آورد.
- منم خوبم.
صداشم قشنگ بود خدایی!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!