سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و ششم :
با سرعت برق و باد از خونه زدم بیرون تا توی راه و سر راه با ننه جون برخورد نکنم.
با دیدن ماشین محمد قدم تند کردم و نزدیکش که شدم با قدمای آروم سوار شدم.
تا نشستم نگاهی بهم انداخت و لبخند کمرنگی زد.
- سلام خوبی؟
متقابلا لبخندی زدم.
- خوبم تو خوبی؟
نگاه خیره دیگهای به صورتم انداخت و با یه لبخند عمیق نگاه گرفت و ماشین رو به حرکت در آورد.
- منم خوبم.
صداشم قشنگ بود خدایی!
لطفا صبر کنید...
