پارت صد و چهل و یک :

دایی نگاه آتیشی بهشون انداخت و به سمت ماشینشون رفت.
- من رفتم.
مامان بزرگ به سمتش رفت.
- وایسا ما هم بیایم.
دایی دستی توی هوا تکون داد.
- برو بذار همونی که یه جبهه رو دستش می‌چرخید برسونتت.
این و که گفت فهمیدم قراره تنها قربانی ماجرا من باشم. با آخرین سرعتی که از خودم سراغ داشتم و میگ میگ جلوم لنگ می‌انداخت، آخرین لحظات خودم رو تو ماشینش انداختم.
با تعجب سر بلند کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میهات

    2

    جان به دنایال🤣👌

    ۲ سال پیش
کپی شد!