سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و چهل و یک :
دایی نگاه آتیشی بهشون انداخت و به سمت ماشینشون رفت.
- من رفتم.
مامان بزرگ به سمتش رفت.
- وایسا ما هم بیایم.
دایی دستی توی هوا تکون داد.
- برو بذار همونی که یه جبهه رو دستش میچرخید برسونتت.
این و که گفت فهمیدم قراره تنها قربانی ماجرا من باشم. با آخرین سرعتی که از خودم سراغ داشتم و میگ میگ جلوم لنگ میانداخت، آخرین لحظات خودم رو تو ماشینش انداختم.
با تعجب سر بلند کرد.
لطفا صبر کنید...

میهات
2جان به دنایال🤣👌