پارت صد و بیست و هشتم :

موقع حساب کردن که اومد صهیب دست توی جیبش نکرد و من مجبور شدم مثل یه جنتلمن ظاهری که از درون داشت به همه‌جاش فشار می‌اومد، حساب کنم.
من این پول رو از دماغ صهیب می‌کشیدم بیرون.
نیهان معترض گفت: نیازی نبود واسه ما رو حساب کنی! از اولشم قرارمون دنگی بود.
نیم نگاهی بهش انداختم و جا کارتی رو توی جیبم انداختم.
- وقتی یه مرد باهاته، زشته تو دست توی جیبت بکنی!
یهو صدای گریه نیان بلن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!