سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و هشتم :
موقع حساب کردن که اومد صهیب دست توی جیبش نکرد و من مجبور شدم مثل یه جنتلمن ظاهری که از درون داشت به همهجاش فشار میاومد، حساب کنم.
من این پول رو از دماغ صهیب میکشیدم بیرون.
نیهان معترض گفت: نیازی نبود واسه ما رو حساب کنی! از اولشم قرارمون دنگی بود.
نیم نگاهی بهش انداختم و جا کارتی رو توی جیبم انداختم.
- وقتی یه مرد باهاته، زشته تو دست توی جیبت بکنی!
یهو صدای گریه نیان بلن
لطفا صبر کنید...
