سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و سی و هشتم :
عمو صالح هیچ توجهی به ریحانه و چای و مادر عروس که داشت خاستگاری رو یادمون میانداخت نکرد.
همچنان به تعریف خاطرهاش ادامه داد.
- خلاصه که اون شب همه خواب بودن و من داشتم نگهبانی میدادم که یهو دیدم آسمون شهاب بارون شد.
بابای عروس با چشمهای گرد گفت: نه بابا!
عروس خانم تو همین لحظه وارد شد.
دایی نگاهی بهش انداخت و تا دیدش چشمهاش گرد شد. اونقدری خیره نگاهش کرد که ترسیدم د
لطفا صبر کنید...
