پارت صد و سی و هشتم :

عمو صالح هیچ توجهی به ریحانه و چای و مادر عروس که داشت خاستگاری رو یادمون می‌انداخت نکرد.
همچنان به تعریف خاطره‌اش ادامه داد.
- خلاصه که اون شب همه خواب بودن و من داشتم نگهبانی می‌دادم که یهو دیدم آسمون شهاب بارون شد.
بابای عروس با چشم‌های گرد گفت: نه بابا!
عروس خانم تو همین لحظه وارد شد.
دایی نگاهی بهش انداخت و تا دیدش چشم‌هاش گرد شد. اون‌قدری خیره نگاهش کرد که ترسیدم د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!