سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و دوم :
محمد سری به نشونه تایید تکون داد و بعد گردن کشید و یه نگاه به داخل رستوران انداخت.
- صهیب این همون پیکان جوانان پادگان نیست ازش سواری میگرفتن؟
صهیب یه نگاه کرد و یکی رو شونه محمد انداخت.
- وای آره، دهن سرویس بهش نمیاومد چنین غلطایی بکنه!
سمت نیان برگشت و سری با تاسف تکون داد.
- این و کل پادگان دست مینداختن میگفتن گوگولیه، بعد تو سر این گوگولی گریه میکنی؟ زشته به خ
لطفا صبر کنید...
