سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و ششم :
با چشم و ابروهای صهیب برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم و برگشتنم همانا و دیدن باران همانا!
زود سرم رو برگردوندم و نگام به صهیب خورد.
از سرجام بلند شدم تا به سمت سرویس برم و سر راهمم دست صهیب رو کشیدم و با خودم بردم.
تا وارد دستشویی شدیم زود در رو بستم و کلافه دستی به صورتم کشیدم.
- ای به خشکی شانس!
صهیب لای در رو یکم باز کرد و بعد زود بست.
- اینا چیکار میکنن؟ اومدن یا دار
لطفا صبر کنید...
