سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و سی و دوم :
مامان بزرگ یقه لباسش رو گرفت و چند بار باهاش خودش رو باد زد.
- آقا ولم کنید، تو رو به بدبختی شوهر دادم رفتی، اینم بره من یکم تو این خونه آرامش داشته باشم، بسه دیگه!
ابرویی با شیطنت بالا انداختم.
- این میخواد با بابابزرگ فساد کنه، مثل تو!
حرفم تموم نشده یه کوسن سمتم پرتاب شد.
- پسره خر، خجالت بکش.
- دیگه حرفیه که خودت زدی.
اخمهاش غلیظتر شد.
- به تو هیچ رفت و برگشتی ن
لطفا صبر کنید...
