سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و پنجم :
دستش رو از بین دستم بیرون کشید.
- تو کی اصلا؟
یهو جو گرفتم و بلند شدم.
- فرض کن همه کسش! الانم خودت رو جمع کن که رلت برگشت، حواستم به رفتارت باشه.
دستی به یقه لباسش کشیدم.
- هیشکی هم نشناستت ما خوب میشناسیمت پیکان جوانان!
گارسون سمتمون اومد.
- مشکلی پیش اومده آقای رحمتی؟
نگاه جدیم رو از چشمهای پیمان گرفتم.
- نه اوکیه!
همون لحظه هم یه صدای پر از عشوه صداش زد: پی
لطفا صبر کنید...

Fati
1طنزهاشون و بیشتر دوس داشتم