سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و سی :
دایی شاکی نگاش کرد.
- دختر مردم و میخوای بالا بکشی من و چرا خرد میکنی؟
مامان بزرگ چینی به بینیش داد.
- تو خرد شده خدایی هستی، شبیه گِل میمونی!
دایی که دید مامان بزرگ هیچ دمپایی براش نمونده، جلو اومد.
کتِ کت و شلوارش رو از تنش بیرون آورد و رو پشتی مبل انداخت.
- عمو صالح چرا به فکر من افتاده؟ یهو نشست فکر کرد فکر کرد خدایا خونه کی نمیتونم برم چاخان کنم، دختر اینارو به
لطفا صبر کنید...

هستی
8خوبه ولی ای کاش همه پارت هاش رایگان بود😐