پارت صد و سی :

دایی شاکی نگاش کرد.
- دختر مردم و می‌خوای بالا بکشی من و چرا خرد می‌کنی؟
مامان بزرگ چینی به بینیش داد.
- تو خرد شده خدایی هستی، شبیه گِل می‌مونی!
دایی که دید مامان بزرگ هیچ دمپایی براش نمونده، جلو اومد.
کتِ کت و شلوارش رو از تنش بیرون آورد و رو پشتی مبل انداخت.
- عمو صالح چرا به فکر من افتاده؟ یهو نشست فکر کرد‌ فکر کرد خدایا خونه کی نمی‌تونم برم چاخان کنم، دختر اینارو به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    8

    خوبه ولی ای کاش همه پارت هاش رایگان بود😐

    ۲ سال پیش
کپی شد!