سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و هفتم :
مسخره گفتم: عه؟ پس شما کارت بکش منم بعدا براتون بریزم.
لبخندش ماسید.
- نه دیگه محمد خرابش نکن!
بیتوجه سمت در رفتم و از لای در نگاهی به بیرون انداختم، وقتی مطمئن شدم رفتن، از سرویس بیرون رفتم.
- بیا.
دوتایی سر میزمون برگشتیم؛ غذاها رو آورده بودن و نیان و نیهان داشتن غذاشون رو میخوردن.
خبری از پیکان و اون خانومه هم نبود.
تا نشستیم، نیهان نگاه عجیبی به دوتامون انداخ
لطفا صبر کنید...
