سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و یک :
تا این رو گفت گریه نیان تموم شد و درجا با لحنی بد به صهیب پرید: عوضی خودتی به پیمان...
انگار کم کم متوجه موقعیت شد که حرفش رو نصفه گذاشت. با چشمهای درشت و مظلومش به صهیب نگاه کرد، لبش رو داد جلو و با گریه گفت: واقعا پیمان عوضیه!
صهیب قیافهاش آویزون شد و نزدیکش رفت.
- ای بابا گریه نکن آ...
حرفش رو خورد و با حرص برگشت.
- خودم میگیرم خشتکش رو چهل تیکه میکنم! عوضی آشغال خجالت نم
لطفا صبر کنید...

Alieh
2اخیییی عالی بود❤️😁🫶