پارت صد و بیست و یک :

تا این رو گفت گریه نیان تموم شد و درجا با لحنی بد به صهیب پرید: عوضی خودتی به پیمان...
انگار کم کم متوجه موقعیت شد که حرفش رو نصفه گذاشت. با چشم‌های درشت و مظلومش به صهیب نگاه کرد، لبش رو داد جلو و با گریه گفت: واقعا پیمان عوضیه!
صهیب قیافه‌اش آویزون شد و نزدیکش رفت.
- ای بابا گریه نکن آ...
حرفش رو خورد و با حرص برگشت.
- خودم می‌گیرم خشتکش رو چهل تیکه می‌کنم! عوضی آشغال خجالت نم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Alieh

    2

    اخیییی عالی بود❤️😁🫶

    ۲ سال پیش
کپی شد!