پارت صد و بیست و نهم :

صهیب رو دم خونشون رسوندم و به سمت خونه روندم؛ چه روز پرماجرایی بود امروز!
نزدیکای خونه بودم که برای گوشیم پیام اومد:«بیا خونه زود آماده شو امشب برای دایی آرمانت می‌ریم خاستگاری.»
ابروهام از تعجب بالا پرید.
عمو آرمان اونی بود که دم به تله نمی‌داد، یعنی چی شده بود.
سرعتم رو بیشتر کردم و دم در خونه ماشین رو پارک کردم.
پیاده شدم و داخل خونه رفتم که مامان رو با یه آرایش تکمیل د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • aysel

    1

    عالی بود✨✨

    ۱ سال پیش
  • هستی

    1

    عالیه خیلی طنز و عاشقانه هست

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • هلیا

    0

    خوباست

    ۲ سال پیش
کپی شد!