سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و نهم :
صهیب رو دم خونشون رسوندم و به سمت خونه روندم؛ چه روز پرماجرایی بود امروز!
نزدیکای خونه بودم که برای گوشیم پیام اومد:«بیا خونه زود آماده شو امشب برای دایی آرمانت میریم خاستگاری.»
ابروهام از تعجب بالا پرید.
عمو آرمان اونی بود که دم به تله نمیداد، یعنی چی شده بود.
سرعتم رو بیشتر کردم و دم در خونه ماشین رو پارک کردم.
پیاده شدم و داخل خونه رفتم که مامان رو با یه آرایش تکمیل د
لطفا صبر کنید...

aysel
1عالی بود✨✨