سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و بیست و چهارم :
نگاه آتیشی به صهیب انداختم که مطمئنم فهمید معنیش چی بود.
هرکدوم غذا سفارش دادیم و صهیب هم که قشنگ توی نقش فرو رفته بود، با نیان یه غذا سفارش دادن که دوتایی بخورن.
با نیهان یه نگاه بهم کردیم و صورتمون رو با چندش توی هم بردیم.
آروم زمزمه کردم: نیاز به این همه طبیعی بازی کردن نیستا!
همون لحظه با صدای کشیده شدن صندلی از بغل گوشمون، دنباله حرف رو نگرفتیم و نگاه همهمون نامحسوس سمت
لطفا صبر کنید...
