پارت صد و بیست و چهارم :

نگاه آتیشی به صهیب انداختم که مطمئنم فهمید معنیش چی بود.
هرکدوم غذا سفارش دادیم و صهیب هم که قشنگ توی نقش فرو رفته بود، با نیان یه غذا سفارش دادن که دوتایی بخورن.
با نیهان یه نگاه بهم کردیم و صورتمون رو با چندش توی هم بردیم.
آروم زمزمه کردم: نیاز به این همه طبیعی بازی کردن نیستا!
همون لحظه با صدای کشیده شدن صندلی از بغل گوشمون، دنباله حرف رو نگرفتیم و نگاه همه‌مون نامحسوس سمت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!