پارت صد و سی و نهم :

بابای عروس شروع به تعریف و تمجیدش کرد.
همه ریحانه ریحانه می‌کردن و عمو صالح غرق روزهای گذشته بود و جبهه‌ای که اصلا نرفته بود.
دایی آرمان نگاهش به ریحانه افتاد و یه نگاه به من کرد.
- اینا چرا خاستگاری رو شروع نمی‌کنن؟
شونه‌ای بالا انداختم که اشاره داد به مامان بگم.
انگشت اشاره‌م رو توی پهلوی مامان فرو کردم.
مامان با نیش باز به سمتم برگشت.
- چی شده؟
- شروع نمی‌کنی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!