سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و سی و نهم :
بابای عروس شروع به تعریف و تمجیدش کرد.
همه ریحانه ریحانه میکردن و عمو صالح غرق روزهای گذشته بود و جبههای که اصلا نرفته بود.
دایی آرمان نگاهش به ریحانه افتاد و یه نگاه به من کرد.
- اینا چرا خاستگاری رو شروع نمیکنن؟
شونهای بالا انداختم که اشاره داد به مامان بگم.
انگشت اشارهم رو توی پهلوی مامان فرو کردم.
مامان با نیش باز به سمتم برگشت.
- چی شده؟
- شروع نمیکنی
لطفا صبر کنید...
