پارت چهل و هفتم :
دلش میخواست که آنقدری وقت داشت تا روی تار به تارشان دست بکشد و اندازه تمام روزهای نبودنش برایس حرف بزند.
- بابه زۆرم بیر کردوی«بابا خیلی دلم برات تنگ شده»
کارزان تنها توانست بگوید:«منم»
بغضش به سختی دوام آورده بود و داشت کم کم اشک میشد.
هنوز دلتنگیاش کامل رفع نشده بود که ژاکاو از آشپزخانه بیرون آمد و با دیدنشان، لبخندی زد اما برای آن که بیشتر از آن غمگین نشوند، صدایØ
لطفا صبر کنید...

فاطی
0خخخ..دستت مرسی نویسنده جون