پارت شصت :
- آره منم شنیدم، باباش به زور فرستادش خونش.
دیگری نچ نچی کرد.
- الان پسر بیچاره هم قاتل شد، خدا میدونه کجاست.
دلنیا با عصبانیت سر برگرداند و نگاهی به جمعشان انداخت و با دیدنش همه سکوت کردند.
نگاهی به تک تکشان انداخت.
- ادامه بدید.
هیچکدامشان هیچ حرفی نزدند؛ دلنیا اخمهایش را در هم کشید.
- میخواید دو کیلو سبزی هم بیارید بشینید دور هم قشنگ حرف بزنید. اومدید دو تا Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ب
1دلنیا 🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍🥰😍😍