پارت چهل و چهارم :
حس دستهای کوچک دلنیا روی دستش پر از حس خوب بود.
لبخند نزد اما توی دلش پر بود از حسهای گرم و دلنشینی که شبیه نسیمی، قلبش را نوازش میکرد.
- میخوای بری خونه پدرت؟
فکر گلاویژ، ترس، همه چیز به یک باره از ذهنش پر کشید.
فقط چهره پدرش مقابل چشمهایش بود و مادرش!
ژاکاوی که به مادرِ زنِ خان بودن افتخار میکرد و اما جای خالی دلنیا و شیطنتهایش توی خانه، هر روز قلبش را از دلت
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ترنم
0این وسط فقط ژاکاو به خواسته و آرزوش رسید چقد خوشحاله و ذوق داره