پارت چهل و چهارم :

حس دست‌های کوچک دلنیا روی دستش پر از حس خوب بود.
لبخند نزد اما توی دلش پر بود از حس‌های گرم و دلنشینی که شبیه نسیمی، قلبش را نوازش می‌کرد.
- می‌خوای بری خونه پدرت؟
فکر گلاویژ، ترس، همه چیز به یک باره از ذهنش پر کشید.
فقط چهره پدرش مقابل چشم‌هایش بود و مادرش!
ژاکاوی که به مادرِ زنِ خان بودن افتخار می‌کرد و اما جای خالی دلنیا و شیطنت‌هایش توی خانه، هر روز قلبش را از دلت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دلنیا در رمان شروانو (شَروانو) دلنیا
تصویر شخصیت آراس در رمان شروانو (شَروانو) آراس
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    این وسط فقط ژاکاو به خواسته و آرزوش رسید چقد خوشحاله و ذوق داره

    ۴ ماه پیش
  • ب

    1

    رمانتون فوق العاده س عالی

    ۱ سال پیش
  • ملی

    0

    ذوق ادم میره اینقدر دیر پارت گذاری میشه گاهی وقتا ایادمون میره اصلا داستان چی بوده کجا بودیم

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    چقدر سخته اینقدر منتظر دختر شون باشن و این که نتونن برن ببینن اش

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    ❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️