پارت پنجاه و چهارم :
***
کتاب را توی دستش جابه جا کرد و نگاه از نوشتهها گرفت و به دیوار روبه رویش دوخت.
همه چیز به جز گیر دادنهای خزال خان داشت خوب پیش میرفت.
رابطهاش با آراس بهتر از قبل شده بود و گلاویژ هم دیگر کاری به کارش نداشت، البته اگر نگاههای کینه توزانهاش را نادیده میگرفت.
بریتان روز به روز بزرگتر میشد و دلنیا به او وابستهتر...
خزال خان اخطار داده بود نزدیکش نشود و
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ترنم
0واااای لعنت بهش آخرش کار خودشو کرد اون ی بچه داشت و ی توراهی