دوست داشتی؟
رمان سوت پایان نسخه کامل و رایگان اثر صدیقه سادات محمدی، رمان عاشقانه معمایی، کاور اصلی

رمان سوت پایان

  • زبان فارسی
  • 161.3K 👁
  • 734 ❤️
  • 4K 💬

خلاصه رمان :

رمان سوت پایان اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، یک رمان عاشقانه، اجتماعی و معمایی است که با یک اتفاق عجیب در شب عروسی آرش و مهوا آغاز می‌شود. دختری که ادعا می‌کند نامزد دوست آرش است، ناگهان وارد زندگی آن‌ها می‌شود؛ اما وقتی آرش می‌فهمد او سال‌هاست مرده، راز بزرگی شکل می‌گیرد. --- در شب جشن عروسی آرش و مهوا، دختر جوانی سراغ مهوا می‌آید و خودش را نامزد دوست آرش معرفی می‌کند. دختری که آرش گمان می‌کند از او کینه به دل دارد و برای انتقام آمده است. روز بعد، آرش سراغ دخترک می‌رود تا او را ببیند و علت آمدنش را بداند اما همه به او می‌گویند آن دختر چندسال پیش فوت شده است!

قسمتی از متن رمان سوت پایان

آرش مردد نگاهش می‌کرد و مهوا ادامه داد: بگو جریان چیه؟ آرش من هیچوقت تو گذشته‌ت سرک نکشیدم، مهم نبوده برام. اما الان که دارم باهات زندگی می‌کنم، اگه اون گذشته بخواد سایه بندازه رو زندگیم، مهمه. الان که شوهرمی، الان که بابای بچه‌ی منی، الان مهمه!
آرش صندلی را عقب کشید و نشست. سربه‌زیر به گلبرگ سرخ رز، ناخن می‌کشید و گفت: من تو اون تصادف با اشکان بودم. من پشت فرمون بودم و علت تصادفم، سرعت بالای من بود. رها منو تو مرگ اشکان مقصر می‌دونست. اینه که وقتی شنیدم اومده مجلس، به‌هم‌ریختم. ترسیدم که نکنه بخواد ازم انتقام بگیره.
کمی به چشم‌های نمناک و تیره‌ی مهوا نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد و ادامه داد: نمی‌خوای این گلا رو بذاری تو آب؟ نمی‌خوای دوتا چای خوشرنگ و داغ بذاری رو میز، بشینی کنارم با هم حرف بزنیم؟
مهوا نگاهی به گل‌ها انداخت. باز به آرش نگاه کرد و گفت: مثلا چجوری می‌خواد انتقام بگیره؟
آرش برای جواب‌دادن مردد بود. چه می‌گفت؟ می‌گفت رها مرده؟! آن هم چندسال پیش! پس آن هدیه و آن دختر... زبان روی لب کشید و جواب داد: نمی‌گیره... راستش من امروز رفتم شرکت پدرش. فهمیدم واقعا اومده برای تبریک. خیلی هم دختر موفقی شده تو کارش و ازدواجم کرده. دیشب هم برگشته آلمان، دیگه خیالم راحت شد.
مهوا پر از تردید، لبخندی مصنوعی زد و سمت کابینت رفت. همان‌طور که پارچ بلوری را برمی‌داشت گفت: پس چرا گفت نامزد اشکانه؟ می‌دونستم بهم دروغ گفتی، نرفتی داروخونه!
- اینجوری گفته که من بشناسمش... اون دروغم مصلحتی بود، برای اینکه نمی‌دونستم اگه برم شرکت، قراره چه اتفاقی بیفته!
- تا گلا رو تو آب می‌ذارم و چای میارم، لباساتو عوض کن و یه آب به سروصورتت بزن.
آرش از جا برخاست. لبخند روی لب داشت و گفت: میرم دوش بگیرم، این‌جوری بهتره!
از آشپزخانه که بیرون رفت، مهوا زیر لب با خودش زمزمه کرد:« باشه آرش... حقیقت رو نگو. من که می‌دونم یه جای کار می‌لنگه!» و گل‌ها را داخل آب گذاشت.
تا چای دم بکشد و آرش دوشش را بگیرد، به اتاق رفت تا کمی به ظاهرش برسد. تمام روز را در بی‌حوصلگی سر کرده بود. بلوزشلوار راحتی‌اش را با یک پیراهن گل‌گلی قرمزرنگ عوض کرد. کمی رژ زد و مژه‌هایش را ریمل زد. یک گلسر مرواریدی هم روی موهایش نشاند.
عطر چای‌دارچین بلند شده بود و ظرف بیسکوییت را هم کنار فنجان‌ها گذاشت.
- این همسایه طبقه بالایی امروز خیلی رو اعصابم راه رفت. خداکنه هرروز این‌جوری نباشه!
آرش با حوله‌ی کوچکی، نم موهایش را می‌گرفت. رکابی سفید و شلوار راحتی مشکی پوشیده بود.
- چطور؟ سروصدا داشتن؟
- آره، مدام تق‌تق و گرومپ‌گرومپ... معلوم نبود داره چکار می‌کنه! اصلا تو این ساختمون چندنفرن؟ پرسیدی از صابخونه؟
- نه والا... نپرسیدم. حالا اگه فردا هم همین‌جوری بود، میرم تذکر میدم.
روی کاناپه، کنار مهوا نشست. دستش را دور تن او حلقه کرد و به آغوش کشیدش.
- قندعسل بابا چطوره؟
- خوبه...
حرف مهوا با صدای زنگ واحدشان، ناتمام ماند.
- به قول تو فیلما «یعنی کی می‌تونه باشه؟!»
آرش این را گفت و از جا برخاست. سمت در رفت و از چشمی در نگاه کرد. کسی را نمی‌دید و ناچار در را باز کرد. با دیدن زن جوانی که پشت در ایستاده بود، یکه‌ای خورد.
نیمی از صورت زن، سوخته بود، طوری که گوشه‌ی پلک سمت چپش رو به پایین کشیده شده بود. گونه‌اش از شدت سوختگی جمع‌شده و مثل یک‌تکه گوشت سرخ بود. چشم‌هایش به رنگ آبی بود اما نه یک آبی آرامبخش و زیبا، بلکه چون دو تکه‌یخ سرد و بی‌روح...
آرش مات و مسکوت نگاهش می‌کرد که زن لبخند زد و با ملایمت گفت: سلام. من تاجیک هستم. همسایه‌ی واحد بالایی! بوی غذا پیچیده بود تو راه‌پله، گفتم شاید خانم‌تون هوس کنه، یه ظرف از غذا آوردم!
به سینی میان دست‌هایش اشاره کرد که یک بشقاب لوبیاپلو داخلش بود. آرش زبان روی لب کشید و من‌من‌کنان گفت: س... س... سلام. خوشبختم از آشنایی‌تون. م... ممنون.
بشقاب غذا را برداشت و با لبخند کمرنگی گفت: خیلی لطف کردین، الان ظرفشو میارم.
در را نیمه‌باز گذاشت. به داخل خانه برگشت. مهوا پرسشگرانه نگاهش کرد و اخم ظریفی به چهره داشت.
- کیه آرش؟ این چیه؟
انگشت اشاره‌اش را بالا برد و مقابل بینی‌اش گرفت.
- هیس...! الان میام میگم.
فورا غذا را درون ظرف دیگری ریخت و بشقاب را داخل سینک شست، آن را خشک کرد و یادش آمد که مادرش همیشه می‌گفت «ظرف نذری رو خالی برنگردون!» نذری نبود اما برای رعایت ادب و احترام، چند شیرینی داخلش گذاشت و مقابل نگاه کنجکاو مهوا، سمت در رفت تا بشقاب را تحویل دهد ولی کسی آن‌جا نبود. لب‌هایش را کج کرد و به راه‌پله نگاه کرد.
- چی شد آرش؟
سمت مهوا برگشت و ابرو در هم کشید.
- تو با همسایه‌ها آشنا شدی؟!
- نه...! خوبه الان از خودت پرسیدم خبر داری کی این‌جا زندگی می‌کنه؟ من از کجا بشناسم؟
- پس این از کجا می‌دونست حامله‌ای؟ همسایه طبقه بالایی بود، گفت بوی غذا پیچیده شاید خانمت هوس کنه!
مهوا شانه بالا انداخت و خونسرد جواب داد: مگه فقط حامله‌ها هوس می‌کنن؟ خودتم ممکنه بوی یه غذای خاصی رو حس کنی، هوس کنی!
آرش نگاهی به بشقاب انداخت و گفت: باشه، میرم ظرفشون رو پس بدم.
از در بیرون رفت. به پاگرد راه‌پله رسید اما چراغی روشن نشد. فقط مهتاب بود که از پنجره‌ی راه‌پله، کمی فضا را روشن کرده بود. به در سفیدرنگ روبه‌رو نگاه کرد. در نیمه‌باز بود و همه‌جا تاریک! پله‌ها را بااحتیاط بالا رفت. کنجکاوانه از لای در، به داخل خانه نگاه کرد. به‌طور عجیب و باورنکردنی، متوجه خالی‌بودن خانه شد! مگر مهوا نمی‌گفت سروصدا کلافه‌اش کرده است؟!
در را بیشتر باز کرد و میان چهارچوب ایستاد. کمی به سالن خالی و تاریک نگاه کرد. قلبش به تپش افتاد و عرق روی پیشانی‌اش نشست. تمام پنجره‌ها باز بودند و صدای باد در فضا می‌پیچید. گام‌های آهسته و لرزانش را به داخل برداشت. دستش روی دیوار کشیده می‌شد تا کلید برق را پیدا کند.
- کاری داشتین؟
ناگهان با صدای زن، تکان محکمی خورد و بشقاب از دستش افتاد. صدای شکستن ظرف، همزمان شد با روشن شدن چراغ خانه! به پشت‌سر نگاه کرد. همان زن مرموز، ایستاده بود و پرسشگرانه نگاهش می‌کرد.
- ظ... ظرف... ظرف...
به تکه‌های شکسته روی سرامیک‌ها نگاه کرد. با فرو بردن بزاق دهانش، حرفش را طور دیگری ادامه داد: متأسفم... بشقابتون شکست. آخه...
- آخه ترسیدین؟!
- نه، نه اصلا... آخه خونه این‌جوری بدون وسیله! خب...
زن که چند پاکت میوه دستش بود، سمت آشپزخانه رفت. حالا که در روشنایی اطراف را نگاه می‌کرد، متوجه چند کارتن، یک فرش و مقداری اثاثیه در انتهای سالن شد.
- تازه اومدم این‌جا. الانم رفتم دم در که میوه‌ها رو از برادرم بگیرم. اومده بود بهم سر بزنه، شب‌کاره...
با جارو به سالن برگشت و آرش را مشغول جمع‌کردن شیرینی‌ها و تکه‌های شکسته‌ی ظرف دید.
- اشکالی نداره، خودم جمعشون می‌کنم. زحمتتون میشه.
آرش نگاهش به زمین بود و جواب داد: نه، خواهش می‌کنم. چه زحمتی؟
- از من می‌ترسین؟
دست آرش روی شیرینی بی‌حرکت ماند. آرام نگاهش را بالا گرفت. سعی کرد لبخند بزند و گفت: چرا باید بترسم؟
- همه از من می‌ترسن، نترسن هم چندش‌شون میشه.
آرش نگاهش را پایین انداخت. جارو را از دست زن گرفت. به کارش سرعت داد و آخرین تکه‌ی بشقاب و شیرینی را هم جارو زد.
- این طرز فکر شماست... حساس شدین.
جارو را کنار دیوار گذاشت.
- بازم ممنون بابت غذا و عذرمی‌خوام که ظرف رو شکستم. از آشنایی باهاتون خوشحال شدم، بااجازه...


بیشتر بخوانید
4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 739 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سوت پایان

  • kimi

    0

    خیلی عالی بود ممنون از نویسنده عزیز یه داستان متفاوت و جذاب 😍🌹

    ۶ روز پیش
  • بانو

    0

    فوق العاده زیبا بود

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❣🙏

    ۱ هفته پیش
  • تیناصالحی

    0

    نویسنده عزیز سلام من توی نظر قبیلیم گفتم کاش از زندگی گذشته امیرهم مینوشتی فکر نمیکردم که نوشتی وقتی نظرات رو خوندم فهمیدم عزیزم قلمت شاهکاره خیلی دوستش دارم امیدوارم منتظر رمان های قشنگت هستم گلم

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزمی، مرسی مهربون 🙏🥰🌹آره اسم رمانش زندگی را نمی‌بازم

    ۳ هفته پیش
  • نیکا

    1

    سلام نویسنده عزیز..خبلی ممنونم به خهطر این رمان زیبا..فقط من دوست داشتم که رمان و یا پارت ها از دیدگاهِ کاراکتر ها پیش *** اینکه راوی داستان رو بگه..به هرحال قلم زیبایی داری عزیزم..امیدوارم همیشه در اوج باشی🫠💖😁

    ۴ هفته پیش
  • نیکا

    1

    نمیدونم چرا پلت فرم یه جایی از کامنتم رو سانسور کرد..به هر حال..توهینی نکردم عزیزم..

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت نیکاجان، خوشحالم دوسش داشتی.🙏🥰🌹💙 سبکم بیشتر همینه،اکثر رمانام همینطوری سوم شخص می‌نویسم کم پیش میاد از زبان شخصیت باشه

    ۳ هفته پیش
  • شکوفه

    0

    بسیارعالی،لذت بردم

    ۴ هفته پیش
  • تیناصالحی

    0

    داستان قشنگی بود خسته نباشی نویسنده جان ولی کاش یه کم از زندگیش با امیر هم مینوشتی

    ۱ ماه پیش
  • فندق

    0

    رمان قشنگی بود .من کارهای خانم محمدی و دوست دارم.قلم خوبی دارند .اب به رمان نمی بندن .و پایان رمانشون باز نیست که تو ذوق خواننده بخوره ..شسته رفته است..دمش گرم کع به خواننده احترام میذاره

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، متشکرم از اینهمه انرژی و حس خوب. خیلی خوشحالم همراهم هستین و رمان‌ها رو دنبال می‌کنید. دم شما گرم 🥰💙💚🙏🌹

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، متشکرم از اینهمه انرژی و حس خوب. خیلی خوشحالم همراهم هستین و رمان‌ها رو دنبال می‌کنید. دم شما گرم 🥰💙💚🙏🌹

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    رمانو خوندم عالی بود ❤

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    همراهیتون باعث افتخاره، خوشحالم دوسش داشتین 🥰🌹💙💚

    ۱ ماه پیش
  • الهه

    0

    این رمان جلد رمان دیگه ایه؟ اگر اره میشه اسمشو بگید؟

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام الهه‌جان. رمان زندگی را نمی‌بازم در بخش آنلاین و تمام‌شده‌ها ماجرای زندگی مهوا و قبل از ازدواجش با آرش هست. اگر قصد خوندن دارید، زودتر تهیه کنید چون رمان ارسال شده برای دریافت مجوز ارشاد و بعد از اون امکان خرید نیست تا بعد از چاپ.

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    البته اینو بگم که ماجرای این دو رمان کاملا از هم جدا هستن و اگر اون رمان رو نخونید مشکلی پیش نمیاد. سوت پایان گذشته‌ی آرش هست و زندگی را نمی‌بازم گذشته‌ی مهوا

    ۱ ماه پیش
  • الهه

    0

    خیلی ممنون

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    💙💚

    ۱ ماه پیش
  • تیناصالحی

    1

    سلام من هنوز رمان رو نخوندم ولی وقتی نظرات رو دیدم عشق کردم که نویسنده برای مخاطب هاش وقت گذاشته و جواب تک تک شون رو داده و براشون ارزش قائله این کار منو جذب کرده که رمان رو بخونم

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام تیناجان، همراهیتون باعث افتخاره، امیدوارم رمان رو بخونی و دوسش داشته باشی. ممنون از محبت و انرژی خوبت عزیزم💕🥰❤

    ۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    دست نویسنده واقعا درد نکنه بابت رمان جذاب و زیبا بود ولی آخرش اون ایدای گور به گور شده حکمش اومد ولی خبرسقط شدنشو نشنیدیم می ترسم دوباره فرار کنه اون شاهین خیر ندیده آخرش هم درست حسابی آدم نشد و دست از قتل و گناه برنداشت

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت عزیزم، خوشحالم دوسش داشتی. خیالت راحت، آیدا اعدام شد شاهین هم خودکشی کرد.🙏💞

    ۱ ماه پیش
  • هانا

    0

    خسته نباشی عزیزم مثل تمام رمانهای دیگت بینظیر بود

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    متشکرم هاناجون...خوشحالم دوسش داشتی و همراهیت باعث افتخاره🥰💕🙏

    ۱ ماه پیش
  • مژگان

    0

    بسیار عالی بود مثل تمام رمانهایتان همیشه موفق وسلامت باشید

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون مژگان مهربونم، همراهیتون باعث افتخاره 🥰💕

    ۱ ماه پیش
  • فریاد بی صدا

    0

    داستانش ترسناکه؟کنجکاو شدم بخونمش

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    نه بیشتر پلیسی معمایی، خوشحالم کنجکاوی برای خوندن 😊🙏🥰

    ۱ ماه پیش
  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جلددوم داره؟

    ۱ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️