دوست داشتی؟
رمان سوت پایان نسخه کامل و رایگان اثر صدیقه سادات محمدی، رمان عاشقانه معمایی، کاور اصلی

رمان سوت پایان

  • زبان فارسی
  • 157.8K 👁
  • 713 ❤️
  • 3.9K 💬

خلاصه رمان :

رمان سوت پایان اثر صدیقه سادات محمدی (نگار)، یک رمان عاشقانه، اجتماعی و معمایی است که با یک اتفاق عجیب در شب عروسی آرش و مهوا آغاز می‌شود. دختری که ادعا می‌کند نامزد دوست آرش است، ناگهان وارد زندگی آن‌ها می‌شود؛ اما وقتی آرش می‌فهمد او سال‌هاست مرده، راز بزرگی شکل می‌گیرد. --- در شب جشن عروسی آرش و مهوا، دختر جوانی سراغ مهوا می‌آید و خودش را نامزد دوست آرش معرفی می‌کند. دختری که آرش گمان می‌کند از او کینه به دل دارد و برای انتقام آمده است. روز بعد، آرش سراغ دخترک می‌رود تا او را ببیند و علت آمدنش را بداند اما همه به او می‌گویند آن دختر چندسال پیش فوت شده است!

قسمتی از متن رمان سوت پایان

آرش مردد نگاهش می‌کرد و مهوا ادامه داد: بگو جریان چیه؟ آرش من هیچوقت تو گذشته‌ت سرک نکشیدم، مهم نبوده برام. اما الان که دارم باهات زندگی می‌کنم، اگه اون گذشته بخواد سایه بندازه رو زندگیم، مهمه. الان که شوهرمی، الان که بابای بچه‌ی منی، الان مهمه!
آرش صندلی را عقب کشید و نشست. سربه‌زیر به گلبرگ سرخ رز، ناخن می‌کشید و گفت: من تو اون تصادف با اشکان بودم. من پشت فرمون بودم و علت تصادفم، سرعت بالای من بود. رها منو تو مرگ اشکان مقصر می‌دونست. اینه که وقتی شنیدم اومده مجلس، به‌هم‌ریختم. ترسیدم که نکنه بخواد ازم انتقام بگیره.
کمی به چشم‌های نمناک و تیره‌ی مهوا نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد و ادامه داد: نمی‌خوای این گلا رو بذاری تو آب؟ نمی‌خوای دوتا چای خوشرنگ و داغ بذاری رو میز، بشینی کنارم با هم حرف بزنیم؟
مهوا نگاهی به گل‌ها انداخت. باز به آرش نگاه کرد و گفت: مثلا چجوری می‌خواد انتقام بگیره؟
آرش برای جواب‌دادن مردد بود. چه می‌گفت؟ می‌گفت رها مرده؟! آن هم چندسال پیش! پس آن هدیه و آن دختر... زبان روی لب کشید و جواب داد: نمی‌گیره... راستش من امروز رفتم شرکت پدرش. فهمیدم واقعا اومده برای تبریک. خیلی هم دختر موفقی شده تو کارش و ازدواجم کرده. دیشب هم برگشته آلمان، دیگه خیالم راحت شد.
مهوا پر از تردید، لبخندی مصنوعی زد و سمت کابینت رفت. همان‌طور که پارچ بلوری را برمی‌داشت گفت: پس چرا گفت نامزد اشکانه؟ می‌دونستم بهم دروغ گفتی، نرفتی داروخونه!
- اینجوری گفته که من بشناسمش... اون دروغم مصلحتی بود، برای اینکه نمی‌دونستم اگه برم شرکت، قراره چه اتفاقی بیفته!
- تا گلا رو تو آب می‌ذارم و چای میارم، لباساتو عوض کن و یه آب به سروصورتت بزن.
آرش از جا برخاست. لبخند روی لب داشت و گفت: میرم دوش بگیرم، این‌جوری بهتره!
از آشپزخانه که بیرون رفت، مهوا زیر لب با خودش زمزمه کرد:« باشه آرش... حقیقت رو نگو. من که می‌دونم یه جای کار می‌لنگه!» و گل‌ها را داخل آب گذاشت.
تا چای دم بکشد و آرش دوشش را بگیرد، به اتاق رفت تا کمی به ظاهرش برسد. تمام روز را در بی‌حوصلگی سر کرده بود. بلوزشلوار راحتی‌اش را با یک پیراهن گل‌گلی قرمزرنگ عوض کرد. کمی رژ زد و مژه‌هایش را ریمل زد. یک گلسر مرواریدی هم روی موهایش نشاند.
عطر چای‌دارچین بلند شده بود و ظرف بیسکوییت را هم کنار فنجان‌ها گذاشت.
- این همسایه طبقه بالایی امروز خیلی رو اعصابم راه رفت. خداکنه هرروز این‌جوری نباشه!
آرش با حوله‌ی کوچکی، نم موهایش را می‌گرفت. رکابی سفید و شلوار راحتی مشکی پوشیده بود.
- چطور؟ سروصدا داشتن؟
- آره، مدام تق‌تق و گرومپ‌گرومپ... معلوم نبود داره چکار می‌کنه! اصلا تو این ساختمون چندنفرن؟ پرسیدی از صابخونه؟
- نه والا... نپرسیدم. حالا اگه فردا هم همین‌جوری بود، میرم تذکر میدم.
روی کاناپه، کنار مهوا نشست. دستش را دور تن او حلقه کرد و به آغوش کشیدش.
- قندعسل بابا چطوره؟
- خوبه...
حرف مهوا با صدای زنگ واحدشان، ناتمام ماند.
- به قول تو فیلما «یعنی کی می‌تونه باشه؟!»
آرش این را گفت و از جا برخاست. سمت در رفت و از چشمی در نگاه کرد. کسی را نمی‌دید و ناچار در را باز کرد. با دیدن زن جوانی که پشت در ایستاده بود، یکه‌ای خورد.
نیمی از صورت زن، سوخته بود، طوری که گوشه‌ی پلک سمت چپش رو به پایین کشیده شده بود. گونه‌اش از شدت سوختگی جمع‌شده و مثل یک‌تکه گوشت سرخ بود. چشم‌هایش به رنگ آبی بود اما نه یک آبی آرامبخش و زیبا، بلکه چون دو تکه‌یخ سرد و بی‌روح...
آرش مات و مسکوت نگاهش می‌کرد که زن لبخند زد و با ملایمت گفت: سلام. من تاجیک هستم. همسایه‌ی واحد بالایی! بوی غذا پیچیده بود تو راه‌پله، گفتم شاید خانم‌تون هوس کنه، یه ظرف از غذا آوردم!
به سینی میان دست‌هایش اشاره کرد که یک بشقاب لوبیاپلو داخلش بود. آرش زبان روی لب کشید و من‌من‌کنان گفت: س... س... سلام. خوشبختم از آشنایی‌تون. م... ممنون.
بشقاب غذا را برداشت و با لبخند کمرنگی گفت: خیلی لطف کردین، الان ظرفشو میارم.
در را نیمه‌باز گذاشت. به داخل خانه برگشت. مهوا پرسشگرانه نگاهش کرد و اخم ظریفی به چهره داشت.
- کیه آرش؟ این چیه؟
انگشت اشاره‌اش را بالا برد و مقابل بینی‌اش گرفت.
- هیس...! الان میام میگم.
فورا غذا را درون ظرف دیگری ریخت و بشقاب را داخل سینک شست، آن را خشک کرد و یادش آمد که مادرش همیشه می‌گفت «ظرف نذری رو خالی برنگردون!» نذری نبود اما برای رعایت ادب و احترام، چند شیرینی داخلش گذاشت و مقابل نگاه کنجکاو مهوا، سمت در رفت تا بشقاب را تحویل دهد ولی کسی آن‌جا نبود. لب‌هایش را کج کرد و به راه‌پله نگاه کرد.
- چی شد آرش؟
سمت مهوا برگشت و ابرو در هم کشید.
- تو با همسایه‌ها آشنا شدی؟!
- نه...! خوبه الان از خودت پرسیدم خبر داری کی این‌جا زندگی می‌کنه؟ من از کجا بشناسم؟
- پس این از کجا می‌دونست حامله‌ای؟ همسایه طبقه بالایی بود، گفت بوی غذا پیچیده شاید خانمت هوس کنه!
مهوا شانه بالا انداخت و خونسرد جواب داد: مگه فقط حامله‌ها هوس می‌کنن؟ خودتم ممکنه بوی یه غذای خاصی رو حس کنی، هوس کنی!
آرش نگاهی به بشقاب انداخت و گفت: باشه، میرم ظرفشون رو پس بدم.
از در بیرون رفت. به پاگرد راه‌پله رسید اما چراغی روشن نشد. فقط مهتاب بود که از پنجره‌ی راه‌پله، کمی فضا را روشن کرده بود. به در سفیدرنگ روبه‌رو نگاه کرد. در نیمه‌باز بود و همه‌جا تاریک! پله‌ها را بااحتیاط بالا رفت. کنجکاوانه از لای در، به داخل خانه نگاه کرد. به‌طور عجیب و باورنکردنی، متوجه خالی‌بودن خانه شد! مگر مهوا نمی‌گفت سروصدا کلافه‌اش کرده است؟!
در را بیشتر باز کرد و میان چهارچوب ایستاد. کمی به سالن خالی و تاریک نگاه کرد. قلبش به تپش افتاد و عرق روی پیشانی‌اش نشست. تمام پنجره‌ها باز بودند و صدای باد در فضا می‌پیچید. گام‌های آهسته و لرزانش را به داخل برداشت. دستش روی دیوار کشیده می‌شد تا کلید برق را پیدا کند.
- کاری داشتین؟
ناگهان با صدای زن، تکان محکمی خورد و بشقاب از دستش افتاد. صدای شکستن ظرف، همزمان شد با روشن شدن چراغ خانه! به پشت‌سر نگاه کرد. همان زن مرموز، ایستاده بود و پرسشگرانه نگاهش می‌کرد.
- ظ... ظرف... ظرف...
به تکه‌های شکسته روی سرامیک‌ها نگاه کرد. با فرو بردن بزاق دهانش، حرفش را طور دیگری ادامه داد: متأسفم... بشقابتون شکست. آخه...
- آخه ترسیدین؟!
- نه، نه اصلا... آخه خونه این‌جوری بدون وسیله! خب...
زن که چند پاکت میوه دستش بود، سمت آشپزخانه رفت. حالا که در روشنایی اطراف را نگاه می‌کرد، متوجه چند کارتن، یک فرش و مقداری اثاثیه در انتهای سالن شد.
- تازه اومدم این‌جا. الانم رفتم دم در که میوه‌ها رو از برادرم بگیرم. اومده بود بهم سر بزنه، شب‌کاره...
با جارو به سالن برگشت و آرش را مشغول جمع‌کردن شیرینی‌ها و تکه‌های شکسته‌ی ظرف دید.
- اشکالی نداره، خودم جمعشون می‌کنم. زحمتتون میشه.
آرش نگاهش به زمین بود و جواب داد: نه، خواهش می‌کنم. چه زحمتی؟
- از من می‌ترسین؟
دست آرش روی شیرینی بی‌حرکت ماند. آرام نگاهش را بالا گرفت. سعی کرد لبخند بزند و گفت: چرا باید بترسم؟
- همه از من می‌ترسن، نترسن هم چندش‌شون میشه.
آرش نگاهش را پایین انداخت. جارو را از دست زن گرفت. به کارش سرعت داد و آخرین تکه‌ی بشقاب و شیرینی را هم جارو زد.
- این طرز فکر شماست... حساس شدین.
جارو را کنار دیوار گذاشت.
- بازم ممنون بابت غذا و عذرمی‌خوام که ظرف رو شکستم. از آشنایی باهاتون خوشحال شدم، بااجازه...


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان سوت پایان

صدیقه سادات محمدی(نگار) : ۲ روز پیش

برای اولین و آخرین‌بار تخفیف پنجاه درصدی روی رمان دیار مجنون_تبارلیلی گذاشته شد😍😱این فرصت رو از دست نده 👌😉

نظرات رمان سوت پایان

  • بینام

    در پارت 1011

    دست طلا عالی بود ولی کاش سرنوشت شاهین با سیمین گره میزدی طفلی هردو زخم خورده بودن

    ۱ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی و نظرتون عزیزم🌹🙏، راهی نداشت برای شاهین واقعا...💔💔

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 1010

    خییلیی رمان قشنگی بود نویسنده جان قلمت مانا خیلی جالب نوشته بودید و توصیفاتتون خیلیی واقعی بود و ادم حس میکرد کنار شخصیت ها هست💖✨

    ۴ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون عزیزم، خوشحالم به دلتون نشسته❤💕🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 661

    معلوم شد شاهین اونقدر هم ادم بد و سنگ دلی نبوده و رفتارها و کاراش ریشه درگذشته سخت و دردناکش داشته

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 460

    تا اینجا که رمان عالیی بوده ولی نمیدونم چرا مثل خیلی از دوستان منم از شاهین بدم نمیاد یعنی از همون اول اول حس بدی بهش نداشتم🙄😂

    ۴ هفته پیش
  • Zahra

    0

    ممنون بابت رمان قشنگتون خیلی عالی بود من که عاشق این ماجرای سخت آرش و مهوا شدم

    ۱ ماه پیش
  • Zahra

    0

    وای خیلی خیلی خیلی عالی بود هرچی بگم بازم کمه فقط یه سوال عزیزم؟ این ادامش زندگی رو نمبازم هستش یا اینم ادامه داره میشه اونم هر چی زوتر رایگان کنید بخونیم من که عاشق این رمان شدم

    ۱ ماه پیش
  • رازیل

    در پارت 1011

    ممنون عزیزم عالی بود قلمتون مانا ♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • افففف

    در پارت 1010

    رمان خوبی بود. قلبتون سرشار از امید و قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خوشحالم دوسش داشتین. 🥰💚

    ۲ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 1013

    خداقوت عزیزم عاالی بود عاالی منتظر آثار زیبایه دیگتم هستم همیشه سلامت وموفق باشی عزیزدلم😘🥰🫠

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون مهربون، همراهیتون باعث افتخاره. 🥰💚

    ۲ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 1011

    سلام عزیزم خداقوت خیلی رمان زیبای بود ان شاله همیشه موفق باشی

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون از همراهیتون، 🥰💚

    ۲ ماه پیش
  • Setayesh

    در پارت 1010

    تموم شد😳نه😭ولی خیلی قشنگ بود نگار جونم🌺😍دمت گرم🌙🪞پاینده و سلامت باشی عزیزدلم😘🥺🌿

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون ستایش عزیزم، خوشحالم دوسش داشتی. 🥰💚

    ۲ ماه پیش
  • نشمین

    در پارت 1010

    منون عزیز بابت رمان قشنگت امیدوارم همیشه موفق باشی

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون دوست عزیز💚

    ۲ ماه پیش
  • شاپرک

    در پارت 831

    نمیدونم چرا اما به شاهین حس خوبی دارم چون ذات خوبی داره و مهنا رو دوست داره شاید واقعا راست بگه و بشه ادم پاکی که برای مهنا مناسب باشه

    ۲ ماه پیش
  • شاپرک

    در پارت 790

    شاید از سمت شاهین یا آیدا تهدید شده

    ۲ ماه پیش
  • شاپرک

    در پارت 791

    شاید از سمت شاهین یا آیدا تهدید شده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️