دوست داشتی؟
رمان آس دل اثر س.شب

رمان آس دل

  • به قلم س.شب
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۵۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 101.2K 👁
  • 643 ❤️
  • 439 💬

خلاصه رمان :

هلنا، دختری مهربان و دل‌سوز با پدری مستبد، برای مرگ مادرش مقصر دیده می‌شود. او سعی دارد با سرنوشتش مبارزه کند و ادامه دهد. یک تغییر، یک دوست، یک بازی، برملا شدن اسرار...

قسمتی از متن رمان آس دل

- سلام خوشگله.
- نازي!
- چيه بابا چرا اين‌قدر عصباني هستي؟
- نمي‌دوني از اين‌جور حرف‌‌زدن خوشم نمياد؛ بازم اين‌جوري باهام حرف مي‌زني؟
- چرا عشقم!
- مرض! مي‌زنم تو دهنت‌ها.
- باشه بابا! از موقعي که من رو ديدي به فحش بستيم.
- خوب مي‌خواستي مثل آدم رفتار کني! نگفتي ماشين جديد از کجا؟
- بابام برام خريده. مثلا مي‌خواست من رو راضي کنه با اون يارو ازدواج کنم.
- مگه قبول کردي؟
- نه بابا!
- پس ماشين چي؟!
- ماشين رو قبول کردم.
- تو ديوونه‌اي نازي؛ حالت خوبه؟
- ممنون نظر لطفته. حالم امروز خيلي خوبه.
- حالا اينجا چي‌کار مي‌کني اول صبحي؟
چشمکي بهم مي‌زنه.
- مي‌خوام عشقم رو ببينم!
- ديوونه شدي؟ اگه بابات دوباره بفهمه اومدي سراغ سپهر مي‌دوني چي ميشه؟
حالت نگاهش عوض ميشه.
- چي‌کار کنم هلنا؟ دلم براش تنگ شده دارم ديوونه ميشم. نمي‌بيني اين ماشين رو قبول کردم؟ نمي‌خواستم بابا بهم شک کنه. مثلا دارم اداي دختراي نمونه رو درميارم تا بابام يه‌کم دست از سرم برداره؛ ولي با اين حال چند نفر رو فرستاده بود دنبالم که پيچوندمشون.
- تا کي مي‌خواي اين‌جوري يواشکي همديگه رو ببينيد؟
- چي‌کار کنم هلنا دوستش دارم! نمي‌تونم بدون اون زندگي کنم.
- آخه خره، اگه بابات دوباره بفهمه که بيچاره ميشي! هم خودت هم اون سپهر بدبخت. باز مثل اون دفعه ميره سراغ سپهر. مي‌دوني اون سري به‌خاطر کبوديِ صورتش چند روز نيومد بيمارستان؟
- الهي بميرم براش!
- تو نمي‌خواد براش بميري؛ يه کاري نکن باز هم از اين اتفاقا بيفته.
- چي‌کار کنم؟ مي‌دوني چند روزه نديدمش؟ دلم براش خيلي تنگ شده! البته تو که اين چيزها حاليت نميشه؛ عاشق نشدي بفهمي من چه حسي دارم.
- برو بابا! مي‌خوام صدسال سياه عاشق نشم اگه قراره مثل تو بشم!
- هستي راست ميگه همون عباس قصاب به درد تو مي‌خوره. تو قلب نداري؛ مثل سنگ مي‌موني.
- مسخره! من خيلي هم قلب دارم فقط عاقلم و خودم رو درگير مسائل احساسي نمي‌کنم؛ چون تهش ميشم يکي مثل تو.
نازي با بدجنسي نگام مي‌کنه و چشم‌هاي آبيش برقي مي‌زنه.
- راستي از محمد چه خبر؟
- حرفش رو نزن بابا! فکر کنم تا عيد برگرده.
- راست ميگي؟ حالا مي‌خواي چي‌کار کني؟
- هيچي، کاري نمي‌تونم بکنم؛ هنوز فکري نکردم.
- يعني مي‌خواي زنش بشي؟
- نمي‌دونم شايد.
- خل شدي؟ اين همه خاطرخواه دکتر داري مي‌خواي زن اون بشي؟
- چي‌کار کنم مثل تو باشم خوبه؟ من حوصله‌ي جنگ و دعوا ندارم نازي. بابا بهم گير داده يا با محمد بايد ازدواج کنم يا بايد درس و کار رو بي‌خيال شم.
- ديوونه مسئله يه عمر زندگيه! مي‌خواي تمام عمرت رو با کسي باشي که حسي بهش نداري؟ اون هم اون که اصلا هيچ سنخيتي با تو نداره؟
- ول کن نازي نمي‌خوام بهش فکر کنم. بعدم من اصلاً به عشق و عاشقي اعتقاد ندارم. اين‌جور چيزا همه‌ش براي آدم دردسره. به خودت نگاه کن! الان چندساله با سپهري آخرش چي شد؟ بابات نمي‌ذاره از ده فرسخيش رد بشي؛ چطوري مي‌خواي بهش برسي؟
- من عاشق سپهرم، بالاخره يه فکري مي‌کنم.
- مثلا چه فکري؟ فکر مي‌کني زورت به بابات مي‌رسه؟
- شايد زورم به بابام نرسه؛ ولي عشق سپهر بهم قدرت ميده. من اگه بميرم هم زن کسي جز سپهر نميشم. بابام به‌خاطر پول مي‌خواد من رو به يه آدمي که هيچ علاقه‌اي بهش ندارم بده؛ ولي من نمي‌ذارم جنازه‌م هم به دستش برسه.
- من نمي‌فهمم نازي؛ چرا بابات مي‌خواد اين کار رو بکنه؟ شما که مشکل مالي نداريد تازه خيلي هم وضعتون خوبه.
- آره نداريم؛ ولي بابام طمع پول کورش کرده. مي‌خواد من رو به اون يارو شاهي بده که هم‌سن خودشه. ميگه چندتا برج داره. تو چند تا کشور خونه داره. اين‌قدر پول داره که خودش هم نمي‌دونه چقدره. فکر کنم مرتيکه خلاف‌کار باشه.
- راست ميگي؟!
- نه پس! از راه حلال به اين همه پول رسيده.
- برو بابا حرف الکي نزن! هر کس پولداره خلافکاره؟
- نه‌خير؛ ولي اون يارو زيادي پولداره.
- بازم دليل نميشه.
- حالا تو چرا ازش طرفداري مي‌کني؟ نکنه فاميلته؟
- آره پسرخاله‌ي بابامه!
- بي‌مزه!
خنديدم. نازي هم خنديد.
- خب حالا با سپهر مي‌خواي چي‌کار کني؟ با اين خواستگارت فکر کنم يه عروسي افتاديم.
- هلنا تو رو خدا به شوخي هم اين حرف رو نزن! حتي نمي‌خوام بهش فکر کنم. من يه تار موي سپهر رو به کسي نميدم.
- مي‌دونم عزيزم؛ ولي چه‌جوري مي‌خواي باهاش زندگي کني؟ تو عادت به اين‌جور زندگي‌کردن نداري؛ هنوز مزه‌ي بي‌پولي رو‌ نچشيدي. يه‌کم بگذره خسته ميشي.
- تو راجع به من چي فکري کردي؟ من نمي‌تونم بدون سپهر زندگي کنم. برام مهم نيست پول نداره؛ من عاشق سپهرم. بعدم سپهر دکتره، بيکار که نيست! بالاخره به يه جايي ميرسه. من هم اون‌قدر دوستش دارم که هر سختي رو تحمل کنم.


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
بر اساس 643 رای
5
82%
4
16%
3
2%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آس دل

  • Asma

    0

    عالی بود خیلی دوست داشتمم پیشنهاد میکنم حتماً بخونیدد خیلی قشنگ بودد ممنون از نویسنده عزیز ✨

    ۱ ماه پیش
  • میگ میگ

    0

    ارزش خوندن رو داشت زیبا بود ولی عطا زیادی مغرور بود شخصیت هلنا رو دوست داشتم

    ۲ ماه پیش
  • تارا

    2

    رمانت خیلی جذاب بود من خیلی دوست داشتم .قلمت مانا

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    قلم خوب وزیبایی داشتین گلم ولی زیادی داستان کش دادین مخصوصا کل کل های عطاو هلنا وهردو هم مغرور..درضمن عطا این همه خلاف کرد بعد چون دوسال با پلیس همکاری کرد اصلا مجرم شناخته نشد؟؟ حتی آراد؟ ادم این همه خلاف کنه بعد خیلی راحت زندگی کنه مگه میشه ولی ای کاش کل کلاشون کمتر بود ولی از زندگیشون بیشترمیگفت

    ۳ ماه پیش
  • Shabnam

    3

    عاشقشش شدم هلنا و عطا 😍ای خدا چقدر عطا گوگولی دوستش داشت🫂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه فتحعلیان

    2

    سلام عالی بود،بینهایت لذت بردم ازقلم زیباتون.موفق باشین ان شاء الله

    ۴ ماه پیش
  • (•-•)

    0

    مزخرف داستانش خوب بود ولی قلمش واقعا ضعیف بود

    ۴ ماه پیش
  • عاطی

    1

    رمان قشنگی بود بنظر من بعد این همه اذیت شدن جفتشون جاداشت یه کم بیشتر از عاشقانه هاشون بنویسید واینکه سپهر ونازی خیلی دیر دوباره به داستان برگشتن این حجم از بیخیالی و رفتن منطقی نبود.مدارک بالخره چیشد.

    ۴ ماه پیش
  • فرناز

    2

    من خیلی دوسش داشتم ولی کاش از مای فرند استفاده نمیکردین و اینکه اخرش عشقشون کوتاه بود این همه کلکل داشتن باید عاشقانه هاشون بیشتر میبود

    ۴ ماه پیش
  • Hani

    2

    از قسمت اول تا اون انتهااااااااش اینا داشتن کل کل میکردن واقعا دیگه حوصله سر بر شده بود بعد توی دو صفحه عاشقانشونو سرهم کردی رفت بعد مای فرند دیگه چیه

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    0

    My ferend دیگه چی بود خب بنویس دوسدختر دوست پسر. بنظرم رمانه بچه گانه ای بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    رمان خوبی بود خسته نباشید هلنا خیلی شخصیتش جالبه . ولی داستانش خیلی پبچیده و کمی ایراد داره در کل نویسنده جمعش کرد و نویسنده قوه تخیلش خیلی بالاس چطور یک زن چطور میتونه اینکارارو بکنع واینک چرا حسین یازگار نفهمبد پدر اصلی هلنا کیه ؟ و اینک عطا از اول تو پلیس بود چطور میخواس متجاوزم باشه؟

    ۴ ماه پیش
  • ماکیآ

    1

    اصلا دوست نداشتم تموم شه خیلی قشنگ بود🥹گرچه عطا یکم خودخواه بود ولی تهش خوب تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • مبینا

    0

    واقعا رمان قشنگ و جالبی بود از نظر من اولاش یکم حوصله سر بر بود ولی با ادامه دادنش فهمیدم خفن تره فقط شخصیت عطا یکم رو مخ بود چون خیلی خودخواه بود با اینکه خودش هلنا رو گول زد و باهاش بد کرد اما بازم از دستش شاکی بود در کل زیبا بود ممنونم از نویسنده❤️

    ۴ ماه پیش
  • طاهره

    1

    خدا قوت و دست مریزاد به نویسنده عزیز ،باوجود طولانی بودن رمان و یکم کش آمدن موضوع،ومعلوم نشدن تکلیف مدارک،ولی رویهم رفته رمان خوبی بود❤️❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️