رمان آس دل
- به قلم س.شب
- ⏱️۱۳ ساعت و ۵۸ دقیقه
- 95.4K 👁
- 618 ❤️
- 375 💬
هلنا، دختری مهربان و دلسوز با پدری مستبد، برای مرگ مادرش مقصر دیده میشود. او سعی دارد با سرنوشتش مبارزه کند و ادامه دهد. یک تغییر، یک دوست، یک بازی، برملا شدن اسرار...
- نازي!
- چيه بابا چرا اينقدر عصباني هستي؟
- نميدوني از اينجور حرفزدن خوشم نمياد؛ بازم اينجوري باهام حرف ميزني؟
- چرا عشقم!
- مرض! ميزنم تو دهنتها.
- باشه بابا! از موقعي که من رو ديدي به فحش بستيم.
- خوب ميخواستي مثل آدم رفتار کني! نگفتي ماشين جديد از کجا؟
- بابام برام خريده. مثلا ميخواست من رو راضي کنه با اون يارو ازدواج کنم.
- مگه قبول کردي؟
- نه بابا!
- پس ماشين چي؟!
- ماشين رو قبول کردم.
- تو ديوونهاي نازي؛ حالت خوبه؟
- ممنون نظر لطفته. حالم امروز خيلي خوبه.
- حالا اينجا چيکار ميکني اول صبحي؟
چشمکي بهم ميزنه.
- ميخوام عشقم رو ببينم!
- ديوونه شدي؟ اگه بابات دوباره بفهمه اومدي سراغ سپهر ميدوني چي ميشه؟
حالت نگاهش عوض ميشه.
- چيکار کنم هلنا؟ دلم براش تنگ شده دارم ديوونه ميشم. نميبيني اين ماشين رو قبول کردم؟ نميخواستم بابا بهم شک کنه. مثلا دارم اداي دختراي نمونه رو درميارم تا بابام يهکم دست از سرم برداره؛ ولي با اين حال چند نفر رو فرستاده بود دنبالم که پيچوندمشون.
- تا کي ميخواي اينجوري يواشکي همديگه رو ببينيد؟
- چيکار کنم هلنا دوستش دارم! نميتونم بدون اون زندگي کنم.
- آخه خره، اگه بابات دوباره بفهمه که بيچاره ميشي! هم خودت هم اون سپهر بدبخت. باز مثل اون دفعه ميره سراغ سپهر. ميدوني اون سري بهخاطر کبوديِ صورتش چند روز نيومد بيمارستان؟
- الهي بميرم براش!
- تو نميخواد براش بميري؛ يه کاري نکن باز هم از اين اتفاقا بيفته.
- چيکار کنم؟ ميدوني چند روزه نديدمش؟ دلم براش خيلي تنگ شده! البته تو که اين چيزها حاليت نميشه؛ عاشق نشدي بفهمي من چه حسي دارم.
- برو بابا! ميخوام صدسال سياه عاشق نشم اگه قراره مثل تو بشم!
- هستي راست ميگه همون عباس قصاب به درد تو ميخوره. تو قلب نداري؛ مثل سنگ ميموني.
- مسخره! من خيلي هم قلب دارم فقط عاقلم و خودم رو درگير مسائل احساسي نميکنم؛ چون تهش ميشم يکي مثل تو.
نازي با بدجنسي نگام ميکنه و چشمهاي آبيش برقي ميزنه.
- راستي از محمد چه خبر؟
- حرفش رو نزن بابا! فکر کنم تا عيد برگرده.
- راست ميگي؟ حالا ميخواي چيکار کني؟
- هيچي، کاري نميتونم بکنم؛ هنوز فکري نکردم.
- يعني ميخواي زنش بشي؟
- نميدونم شايد.
- خل شدي؟ اين همه خاطرخواه دکتر داري ميخواي زن اون بشي؟
- چيکار کنم مثل تو باشم خوبه؟ من حوصلهي جنگ و دعوا ندارم نازي. بابا بهم گير داده يا با محمد بايد ازدواج کنم يا بايد درس و کار رو بيخيال شم.
- ديوونه مسئله يه عمر زندگيه! ميخواي تمام عمرت رو با کسي باشي که حسي بهش نداري؟ اون هم اون که اصلا هيچ سنخيتي با تو نداره؟
- ول کن نازي نميخوام بهش فکر کنم. بعدم من اصلاً به عشق و عاشقي اعتقاد ندارم. اينجور چيزا همهش براي آدم دردسره. به خودت نگاه کن! الان چندساله با سپهري آخرش چي شد؟ بابات نميذاره از ده فرسخيش رد بشي؛ چطوري ميخواي بهش برسي؟
- من عاشق سپهرم، بالاخره يه فکري ميکنم.
- مثلا چه فکري؟ فکر ميکني زورت به بابات ميرسه؟
- شايد زورم به بابام نرسه؛ ولي عشق سپهر بهم قدرت ميده. من اگه بميرم هم زن کسي جز سپهر نميشم. بابام بهخاطر پول ميخواد من رو به يه آدمي که هيچ علاقهاي بهش ندارم بده؛ ولي من نميذارم جنازهم هم به دستش برسه.
- من نميفهمم نازي؛ چرا بابات ميخواد اين کار رو بکنه؟ شما که مشکل مالي نداريد تازه خيلي هم وضعتون خوبه.
- آره نداريم؛ ولي بابام طمع پول کورش کرده. ميخواد من رو به اون يارو شاهي بده که همسن خودشه. ميگه چندتا برج داره. تو چند تا کشور خونه داره. اينقدر پول داره که خودش هم نميدونه چقدره. فکر کنم مرتيکه خلافکار باشه.
- راست ميگي؟!
- نه پس! از راه حلال به اين همه پول رسيده.
- برو بابا حرف الکي نزن! هر کس پولداره خلافکاره؟
- نهخير؛ ولي اون يارو زيادي پولداره.
- بازم دليل نميشه.
- حالا تو چرا ازش طرفداري ميکني؟ نکنه فاميلته؟
- آره پسرخالهي بابامه!
- بيمزه!
خنديدم. نازي هم خنديد.
- خب حالا با سپهر ميخواي چيکار کني؟ با اين خواستگارت فکر کنم يه عروسي افتاديم.
- هلنا تو رو خدا به شوخي هم اين حرف رو نزن! حتي نميخوام بهش فکر کنم. من يه تار موي سپهر رو به کسي نميدم.
- ميدونم عزيزم؛ ولي چهجوري ميخواي باهاش زندگي کني؟ تو عادت به اينجور زندگيکردن نداري؛ هنوز مزهي بيپولي رو نچشيدي. يهکم بگذره خسته ميشي.
- تو راجع به من چي فکري کردي؟ من نميتونم بدون سپهر زندگي کنم. برام مهم نيست پول نداره؛ من عاشق سپهرم. بعدم سپهر دکتره، بيکار که نيست! بالاخره به يه جايي ميرسه. من هم اونقدر دوستش دارم که هر سختي رو تحمل کنم.
محیا
0یکی ازبهترین هابودبرای منی که چندساله رمان میخونم مرسی
۱ ماه پیشسوین
1عالیییییی خیلی دوستش داشتم شخصیت های خوبی داشت مخصوصا عطا
۳ ماه پیشالناز
0رمان بی نظیر از اول تا اخر هیجانی رمانی که آدم دوست داره زود بخونه
۳ ماه پیشmahi
0مسخره ترین رمان برای بچه های ۱۳ ساله مناسبه یجا دختره میومد از حقوق زنا دفاع میکرد یه جا میگفت نه من مث این دختره اویزون نیستم نه من بهت نمیچسبم همش تخیل مسخره خود نویسنده کاش یه رده سنی ام داشت رمانا واقعا
۳ ماه پیشمهدیه
0خیلیییی خیلیییی عالیهههه بهترین رمانه
۳ ماه پیشمونا
3واقعا عالی بود انگار تو تموم لحظه هاش حضور داشتم.قشنگ میشد احساس کرد تمام احساسات رو.
۴ ماه پیشMohana
4زیادی کش داده شد و یک مسئله ایی هم که بود شخصیت دختر توی رمان بود من نمیگم باید ضعیف باشه اماخب زیادی هم مغرور و خود رای بود و مدام تکرار میشد که من قوی ام و این حرفا و دیگه پیاز داغش زیادی شده بود و خب این کمی خسته کننده بود بنظرم و باعث شده بود چالش و تنوع بیاد پایین و دختر همش کلکل و غرور داشته
۵ ماه پیشیاس کبود
2به نظر من آدم کسی رو دوست داشته باشه آبروش رو نمی بره این عشق نیست، خودخواهیه در ضمن دلیلی نداره اینقدر الکی کش پیدا کنه اگه کسی رو دوست داشته باشی میری بهش میگی
۶ ماه پیشفاطمه
2به نظرم رمان فوق العاده ای بود فقط یکم کلکسیون زیاد بود
۶ ماه پیشمهناز
4سلام وقتتون بخیر ضمن تشکر بابت رمان بسیااااار جذابتون،خواستم بدونم که باز چه رمان هایی دارید،امکانش هست اسم رمان هارو بگید تا بخونیم
۸ ماه پیشعاطی
4تو یکی کلمه بگم عالی بود
۹ ماه پیشفاطمه
1خیلی مسخره چند بار اس دل رو زدم اما اصلن نیامد
۹ ماه پیشفاطمه
0من که بلد نیستم با این برنامه کار کنم اصن رفتم تو انپانس رومانم نصف شد
۹ ماه پیشنفس
2عالیه بود ارزش ۱۰بار خوندنو داره
۱۰ ماه پیش
فاطمه ❤️
0خیلی خیلی عالی بود من به شخصه دوسش داشتم پیشنهاد میکنم بخونیدش قبلاً هم چند باری خوندمش عالیه 💜🌟💜🌟